فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Wednesday, July 09, 2014

يأجوج‌مأجوج، اجق‌وجق

جام جهانی فوتبال از نگاهی ديگر

البته هنوز هفده سالم بود كه پدرم در 48 سالگی درگذشت، اما توی همان دو سال آخر عمرش كه گرايشی پيدا كرده بودم به مدهای جوانانه، چند بار با مخالفت و بيش‌تر سرزنش او مواجه شدم. مد آن زمان هم مثل خود آن دوران و خود ما جوان‌های قانع، چندان عجيب و پيچيده و مذموم نبود. يا لااقل توقع من در همين حد بود. يكی مقداری بلندتر كردن موها بود و يكی هم مقداری گشاد كردن پاچه‌های شلوار. پيراهن‌های تنگ ژرسه گلدار آن قدر رايج بود كه ديگر نمی‌شد اسمش را مد گذاشت و تمايزی هم برای كسی محسوب نمی‌شد. شايد پدر اگر می‌دانست كه در نوزده سالگی به سربازی می‌روم و ناچار می‌شوم موهايم را مدل سربازی بزنم، و بعد از سربازی هم با ارثی كه برايم گذاشته موهايم به‌شدت و به‌سرعت شروع می‌كند به ريختن و ناچار می‌شوم برای – به خيال خودم – كاستن از سرعت ريزش موهايم را كوتاه نگه دارم، و اگر می‌دانست خودش هم زود می‌ميرد آن قدر سرزنشم نمی‌كرد و می‌گذاشت در آن يكی‌دوسه سال جوانی كنم و حالش را ببرم.
حالا وقتی مدهای جوان‌های اين روزها را می‌بينم و پوزخند می‌زنم و در دل يا با هم‌سن‌وسال‌های خودم مسخره‌شان می‌كنم، ياد رابطه خودم و پدر مرحومم می‌افتم و از خود و ديگران می‌پرسم: آيا واكنش من به آرايش مو و سروريخت جوان‌های امروز شبيه واكنش‌های پدرم در چهل و چند سال پيش است؟ آيا اين همان شكاف بين نسل‌ها يا – به قول آقای اميرشهاب رضويان – شكاف نسل‌هاست؟ آيا بنده پير شده‌ام و دارم با جوان‌ها مخالفت می‌كنم؟ آيا چون موهای خودم ريخته و كچل شده‌ام و ناچار شده‌ام همين موی باقی‌مانده دور سر را هم از خير (يا شر)ش بگذرم به جوان‌ها حسودی‌ام می‌شود؟ آيا چون نوجوان‌ها و جوان‌های امروزی آزادی‌هايی دارند كه من آن موقع نداشتم دارم ايرادهای استتيک از آن‌ها می‌گيرم و مشكل در جای ديگری است؟
اين قضيه در اين روزهای جام جهانی فوتبال كه با چهره‌های يأجوج و مأجوج فوتباليست‌های تيم‌های مختلف مواجه می‌شوم بيش از هميشه ذهنم را مشغول كرده. اما باور كنيد جواب همه آن سؤال‌های چند سطر بالاتر منفی است. بنده با اين‌كه همين دو ماه پيش از مرز شصت سالگی گذشتم و اين سن در هر فرهنگ و جغرافيايی و با هر معيار فيزيكی و شيميايی آغاز پيری تلقی می‌شود اما اصلاً احساس پيری ندارم. جوان‌ها را درک می‌كنم و تحسين‌شان می‌كنم و گاهی دلم برای‌شان می‌سوزد و گاهی از دست‌شان حرص می‌خورم. به‌خصوص در اين ده سال اخير بيش از سال‌های قبل از آن درک و تحسين‌شان می‌كنم، با آن‌ها همدلی می‌كنم. اما با اين‌كه می‌دانم هر دوره و نسل معيارهای زيبايی‌شناسی خودش را دارد، ولی برخی از معيارها جهانی و ازلی/ ابدی است. می‌دانم كه در همان دهه 1960 كه هيپيسم رواج داشت و شلختگی و كثافت و بی‌توجهی به نظافت و نظم و ترتيب در نزد عده‌ای يک «ارزش» تلقی می‌شد، اما اگر موی بلند و ريش و كمی بی‌خيالی و بی‌اعتنايی به سرووضع (كه خودش عين اعتنا بود با نمايش بی‌خيالی و بی‌اعتنايی) يک جاذبه بود، ولی حمام نرفتن و بوی ناخوش از آدم متصاعد شدن كه ديگر ارزش نيست؛ ربطی به تاريخ و جغرافيا و فرهنگ هم ندارد. اين‌كه آدم در بيغوله‌ای به نام خانه، توی آشغال و كثافت خودش و پيرامونش وول بزند كه ديگر مد نيست، و اگر هم مد باشد پسنديده و قابل دفاع نيست. ژنده‌پوشی آن زمان، تا مدتی پيش تبديل شده بود به لباس‌های جينِ سنگ‌شور به نشانه فرسودگی و سايش، در تقابل با شيكی و برق‌افتادگی و عصاقورت‌دادگی لوسِ مثلاً بورژوايی ژيگولی، كه خودش بدل شد به نوعی زيبايی‌شناسیِ بااصول و قابل درک جوانانه. چيزی شبيه غبار و چرک و تلخیِ زندگی روزمره موجود در فيلم‌های اجتماعی معترض خيابانی دهه ‌1350 در تقابل با تصنع و لباس‌های برق‌افتاده و اتوكشيده و گل‌منگلی فيلمفارسی يا فيلم‌های تاريخی پارس‌فيلم. اما سنگ‌ها را به‌مرور چنان خشن و زمخت روی لباس‌های جين كشيدند كه پاره شدند و جروواجر شدند و ريش‌ريش شدند و شد مد پاره‌پوره. دندان‌های نيش بلند نشانه‌ای از خون‌آشام‌هاست و مايه وحشت است و زيبا نيست و مشمئزكننده است. حالا تصور كنيد كه زمانی خدای نكرده اين تبديل بشود به مد. چه جوری می‌شود از آن پيروی كرد يا دوستش داشت؟ مگر در دنيای مجانين واقعی و مجازی.
حالا از قضيه لباس زود بگذريم چون می‌خواهم زودتر برسم به مدل موی جوان‌ها (و البته فقط پسرها) در اين روزها و اين سال‌ها. و باور كنيد اعتراضم و ايراد گرفتنم هيچ ربطی به سن و كچلی‌ام ندارد. زشت است آقا، قبيح است، چندش‌آور است، دل‌به‌هم‌زن است، مشمئزكننده است و در مواردی هم شرم‌آور است! تا چند سال پيش، بعد از آن كه مدل موهای بلند دمب‌اسبی «آقايان» داشت بساطش را در غرب جمع می‌كرد، برخی از هموطنان ما، در اين‌جا شروع كردند به بلند كردن موها و و بستن‌شان در پشت سر. هنوز هم عده‌ای به اين عمل شنيع ادامه می‌دهد؛ پير و ميان‌سال هم در ميان‌شان هستند. كچل و كم‌مو هم در ميان‌شان هست. به هر حال مد برای زيباتر شدن است؛ اما نمی‌فهمم در ميان آدم‌هايی با سن‌وسال خودم كه موهای وسط سرشان ريخته، بلند كردن باقی‌مانده موهای اطراف سر و جمع كردن‌شان پشت سر و بستن‌شان با يك تكه كش يا نخ چه زيبايی‌ای دارد؟ بستن موها به شكل دمب‌اسبی هرچند به‌مرور تبديل به يک مد و «مدل» مو شده اما در واقع حكمت و علت وجودی‌اش پرهيز از آشفتگی يا ترفندی برای جلوگيری از كلافگی و گرما است. وگرنه موی بلند و انبوه و زيبا، يله و رها كه باشد زيباتر است. وقتی خانم‌ها می‌خواهند كاری كنند كه موهای بلندشان دست‌وپاگير می‌شود يا در هوای گرم تماس موها با گل‌وگردن آزاردهنده می‌شود آن‌ها را می‌بندند و پشت يا روی سر جمع‌شان می‌كنند. ضمناً اصولاً در قرن‌های اخير، موی بلند معمولاً متعلق به زن‌ها بوده. يعنی كه زن‌ها و مردها يک فرق‌هايی با هم دارند و بهتر است اين فرق‌ها وجود داشته باشد و ديده شود. چرا مردی – چنانچه اختلال جنسيتی نداشته باشد - اگر زيرابرو بردارد يا روژ لب بزند و سايه چشم بكشد مورد حيرت و سرزنش قرار می‌گيرد؟ خب اين هم شبيه همان است ديگر. چه‌قدر توضيح واضحات؟
بعد نوبت رسيد به موهای سيخ‌سيخی. پسرها شروع كردند به ورز دادن موهای وسط سر به سمت بالا و ژل زدن به آن‌ها برای پردوام‌تر كردن اين «آرايش»؛ چيزی شبيه جای نشيمن مرتاضان، ميخ‌ميخ. مثل كاريكاتوری برای القا و نمايش وحشت و جلوه‌ای از مو به تن آدم سيخ شدن و شاخ سبز شدن از ملاج آدم، البته به تعداد زياد و در اندازه‌های كوچک. منطق زيبايی‌شناسانه اين يكی هم حالی‌ام نشد و هنوز هم نشده. سيخ‌سيخ شدن مو در هيبت جوجه‌تيغی كه مصداقی از وحشت و حيرت است آيا واقعاً زيباست؟ مثل همان مثال فرضی مد شدن دندان‌های بلند نيش. يا مثل عربده‌های گوش‌خراش و جگرخراش و حنجره‌خراش خواننده‌های «موسيقی» هِوی متال يا هر چيز ديگری كه اسمش هست، به جای آواز.
و حالا رسيده‌ايم به اين مدل جديدی كه موهای دور سر را حسابی كوتاه می‌كنند و يک كپه موی بلند بالای سر باقی می‌گذارند. بعد هم هر كسی بنا به «سليقه»اش (اين هم شد سليقه؟) همين كپه مو را مثلاً مدل می‌دهد؛ كوتاه، بلند، سيخ‌سيخی، كجكی، راستكی، تيغكی، يک‌وری، دووری، نيم‌وری، از اين‌وری، از آن‌وری، فرفری، وزوزی،... و با پرداخت و تاش‌های اضافی و خط‌های عميق‌تر انداختن روی همان قسمت كوتاه‌شده اطراف سر، با انواع مدل‌ها و نقشه‌ها و طراحی‌های مدرن و سنتی و مهندسی و عدد و كلام و غيره، و گاهی استفاده از رنگ مصنوعی. مدل‌ها اخيراً اغراق‌شده‌تر شده‌اند. كپه وسط، از ملتقای بخش بسيار كوتاه‌شده و بخش بلندشده موها، با شيب و انحنايی راديكال به مركز فرق سر رو به بالا صعود كرده و همچون تيغ يا تيغه‌ای شده شبيه به پشمينه تزيينی وسط كلاه‌خود جنگی سربازان و سرداران عهد باستان. كه زائده‌ای بود بر كلاه‌ها برای ابهت بخشيدن به شخص و رعب افكندن در دل دشمن يا هر كه در برابر فرد ظاهر می‌‌شد. تيم‌های فوتبال جام جهانی امسال پر از اين موجودات مخوف است. مد و آرايش برای زيباتر شدن و دل‌پذيرتر شدن است. آيا اين مدل‌ها صاحبان‌شان را زيباتر می‌كند و به قصد زيباتر شدن اجرا و استعمال می‌شوند؟ يا اصلاً اين فوتباليست‌های بدچقر چنين هيبت‌هايی برای خودشان می‌سازند تا حريفان‌شان را مرعوب كنند؟ آن وقت تكليف ما تماشاگران فوتبال‌دوست چيست؟ ما هم بايد از تماشای آن‌ها بترسيم يا قرار است از تماشای فوتبال و ديدن اين هيبت‌ها لذت ببريم؟ (وارد قضيه خال‌كوبی‌های چندش‌آور نمی‌شوم كه خود حكايتی دگرست. اين هم از بخش ادبی‌اش! اين كرشمه ناخوشايند از قديم كار آدم‌های سبک‌مغز و تن‌پرور و تن‌نما بوده. واقعاً شما آدم‌حسابی‌ای سراغ داريد كه اين چيزها را روی دست و پا و بدن و گل‌وگردنش نقش بزند و تازه اگر هم پشيمان شد نتواند پاک‌شان كند؟)
ببينيد شكل و شمايل فوتباليست محبوب و تراز اولی مثل ليونل مسی مگر چه ايرادی دارد؟ فيگو، زيدان، لمپارد، اسكولز، پله، مارادونا (در سال‌های بازی كردنش)، جرج بست، كوين كيگان، بكن‌بائر، لوتار ماتئوس، بالاک، رومينيگه، بيرهوف، پلاتينی، اوون، سوكراتس، زنگا، ببتو، ون‌درسار، كرويف، ژاوی و صدها نمونه و نام اغلب قديم و برخی جديد از ميان فوتباليست‌های محبوب با شكل و شمايل دل‌پذير و برازنده مگر چه عيب و ايرادی دارند كه امروز عده‌ای چنين ريخت و هيبت دل‌به‌هم‌زنی برای خود می‌سازند؟ يک لحظه چشم‌تان را ببنديد و تيم‌های دهه‌های 1970 و 80 و حتی 90 را به ياد بياوريد و با چهره‌های خوفناک و گاه چندش‌آور برخی از بازيكنان تيم‌های جام جهانی فعلی مقايسه كنيد. به چه نتيجه‌ای می‌رسيد؟ فوتباليست توانا و تأثيرگذاری همچون اشكان دژاگه كه خداوند به او هم مثل من چهره زيبا نداده، چرا خودش را به اين ريخت درمی‌آورد؟ رضا قوچان‌نژاد نازنين اين چه قيافه‌ای است كه برای خودش – و برای ما – ساخته؟ هرچند منشور اخلاقی فدراسيون فوتبال ايران مقداری از افراطی‌گری‌های محتمل در اين زمينه را تعديل كرده اما كم نيستند فوتباليست‌هايی كه يک كپه موی چندش‌آور روی سرشان خودنمايی می‌كند.
با ديدن بازيكنان تيم‌های حاضر در جام جهانی امسال به طور جدی به اين نتيجه روان‌شناسانه رسيده‌ام كه منطق و هدف «زيبايی‌شناسانه» اين آرايه‌ها، زشت‌تر كردن زشتی‌ها به قصد ارعاب است. بعيد مي‌دانم يک فوتباليست خوش‌تيپ و برازنده و موقر دست به چنين كارهايی بزند (آرايش مناسب عليرضا حقيقی در دو بازی‌اش يک نمونه‌اش است، يا نكونام و خسرو حيدری و...). ورزشكاران زيبايی‌اندام با پوشيدن لباس‌های تنگ، به شكل نفرت‌انگيزی عضلات پيچ‌درپيچ خود را توی خيابان به رخ ديگران می‌كشند تا مبادا جيک كسی دربيايد و نُطُق بكشد بنی‌بشری. چهل‌پنجاه سال است كه جام‌های جهانی و آسيايی و اروپايی را دنبال می‌كنم، يادم نمی‌آيد اين همه زشتی تهوع‌آور در چهره‌ها و آرايش بازيگران ديده باشم. واقعاً مدل موی آن مدافع پرتغالی زيباست؟ مثل مترسک‌هايی است كه در تونل وحشت می‌گذارند تا دل آدم با ديدنش هُرّی بريزد پايين. مثل زی‌مووی‌هايی با داستان‌هايی از جوانان خشمگين چرمی‌پوش موتورسواری كه پيداست يک نخود مغز توی آن كله‌های گنده‌شان نيست. يا مثل بازيگران هاردكورهای فتيشيستی جنون‌آميزی كه صحنه‌هايش در سلول‌ها و زيرزمين‌های مخوف می‌گذرد و آدم‌ها بيش‌تر از آن كه در حال لذت بردن يا لذت بخشيدن باشند (يا حتی نمايشش را بدهند) دارند همديگر را جروواجر می‌كنند. و البته متأسفانه می‌دانيم چه‌قدر زيادند تعداد كسانی كه از تماشای هارور مووی‌ها و اسلشرهای خونين لذت می‌برند. وحشت به عنوان منشأ لذت. لذتی بيمارگونه.
رفتم توی سايت فيفا و در پروفايل تيم‌ها دنبال عكس اين جور از بازيكنان تيم‌ها گشتم. با اين‌كه اين سايت رسمی فيفا است و احتمالاً بازيكنان و مديران تيم‌ها برای رعايت حال پيرمردهای محترم فيفا عكس‌های مقداری معقول‌تر را برای قرار دادن در پروفايل بازيگران داده‌اند اما باز هم كلی عكس از موجودات اين جوری آن‌جا بود؛ در حالی كه اين شب‌ها كه بازی‌ها را می‌بينيم، توی ميدان‌های مسابقه آش خيلی شورتر است. مثل اين دو تا موجود كريه توی تيم آرژانتين در بازی برابر تيم ملی ايران با آن باريكه موی چندش‌آور وسط سرشان و خيلی از بازيكنان تيم‌های ديگر، به‌خصوص تيم‌های آفريقايی و آمريكای لاتين. بعضی‌های‌شان كه انگار برای عضويت در القاعده و طالبان و داعش خود را آراسته‌اند كه اگر آدم شب به خوابش ببيند آن خواب تبديل به كابوس می‌شود و اگر در كوچه و خيابانی خلوت به آن‌ها روبه‌رو شود سعی می‌كند برود در منتهی‌اليه آن سمت گذرگاه و سرعت قدم‌هايش را بيش‌تر كند. اين موجودات را – به قول عادل فردوسی‌پور، اين «موقشنگا» را - اگر همه‌شان را جمع كنيد و ول كنيد توی يک ميدان، منظره‌ای می‌‌شود شبيه سيرک يا بالماسكه دارالمجانين، نه مسابقه فوتبال تراز اول جهانی. راستش اين قيافه‌ها، ماياهای خون‌ريز و وحشی و بی‌رحم فيلم آپوكاليپتو (مل گيبسن، 2006) را به يادم می‌آورند كه دل و جگر آدم‌های زنده را طی مراسمی آيينی از قفسه سينه‌شان درمی‌آوردند و بعد با يک حركت ساطور، سر را از تن‌شان جدا می‌كردند و سپس سر و تنه را جداگانه از بالای برج و از روی پلكان به پايين پرتاب می‌كردند. گيريم كه اين شمايل‌ها، اين آرايه‌ها و خال‌كوبی‌ها در ميان مردم آفريقا و آمريكای جنوبی و مركزی ريشه‌های ديرينه فرهنگی داشته باشد؛ به هر حال منهای كاربرد برخی از اين آرايه‌ها برای زيباتر شدن با معيارهايی بومی، اولاً بيش‌تر آن‌ها كاربردهای مرعوب‌كننده در جنگ و ستيزها داشته‌اند، ثانياً اروپايی‌ها را چه كار به اين آرايه‌ها؟، ثالثاً جام جهانی فوتبال ميدانی بين‌المللی با شعار صلح و نزديكی آدم‌ها به يكديگر است، نه ميدان جنگ‌های بدوی وحشی‌های بومی ماقبل تاريخ حتی در حد مرعوب كردن هماوردان و تماشاگران. اين جوری است كه اگر زمانی خشونت در ميدان فوتبال در حد تكل از پشت و با كله كوبيدن زيدان به جناق سينه حريف بود، حالا تبديل شده به حركت وامپيری سوارز. تازه گاز را خودش می‌گيرد و بعد دندان‌هايش را بغل می‌كند كه اين آقای ايتاليايی عجب شانه سفتی داشت و دندان‌هايم را آزرد! شاهد هم از غيب رسيد: اين هم مصداق حیّ و حاضر استفاده از دندان نيش.
ماًخذ: ماهنامه اندیشه پویا، شماره 17، تیر 1393

Labels: ,



[ / ]





Thursday, June 12, 2014

جام‌جهانی، بدون تصویر

فوتبال در روزهای خوش نوجوانی

فوتبال که نیازی به کشف ندارد. آن موقع هم – در دهه 1340 که سال‌های کودکی و نوجوانی ما بود – نیازی به کشف نداشت. در فقدان تنوع سرگرمی‌های تکنولوژیک، فوتبال هم در کنار «چوب‌چلک‌بازی»، «گردوبازی» و «تیله‌بازی» و انواع دیگر بازی‌های ساده رایج در کوچه و خیابان، بیش از آن‌که یک ورزش باشد برای ما یک بازی بود. حتی بعید نیست که به جای «فوتبال» آن را «توپ‌بازی» می‌گفته‌ایم. چون ارزان و ساده و در دسترس بود. ابزارش یک توپ پلاستیکی، و چهار تکه‌سنگ یا آجر برای نشان کردن خط دروازه. زمین خالی هم فت‌وفراوان. اگر هم نبود در خیابان خلوت جلوی خانه می‌شد بازی کرد که گاهی روز به شب می‌رسید و حتی یک ماشین از آن عبور نمی‌کرد. باکی هم از خاکی‌شدن و زخم‌وزیلی‌شدن و پاره‌شدن لباس نبود. همه چیز عادی و طبیعی بود. مثل هوای آن وقت‌ها و مثل بیش‌تر چیزهای آن وقت‌ها.
برای نوجوان و جوان امروزی علاقه‌مند به فوتبال، فوتبال بدون تلویزیون مفهومی ندارد. آن موقع شهر ما گرگان – مثل بیش‌تر شهرهای ایران – تلویزیون نداشت. مونس ما رادیو بود. خبرها را از رادیو می‌شنیدم و مطالب را در مجله‌ها می‌خواندم. از روزنامه‌ها فقط تیترشان را روی بساط روزنامه‌فروشی می‌خواندم اما توی مجله‌های عمومی خبری، «اطلاعات هفتگی» خیلی خوب همه چیز را پوشش می‌داد و من در کنار مجله‌های سینمایی، خوره‌اش بودم. همین منابع اندک می‌توانستند شور و ولوله لازم را حتی در مورد چیزهایی که نیاز به دیدن دارند ایجاد کنند. مسابقه‌های محمدعلی کلی در آن سال‌ها یک نمونه قابل مثال هستند. در مورد فوتبال هم رادیو کار خودش را می‌کرد و طبعاً برای هم‌سن‌وسال‌های من جام آسیایی 1347 از این حیث یک خاطره فراموش‌نشدنی است؛ آن هم با گزارش‌هایی نظیر عطا بهمنش که عمرش درازباد. حتی اگر دیگر هیچ کاری نتواند بکند، همین که آدم احساس کند هنوز هست و در کنار ماست، جایی در گوشه‌ای از این شهر و سرزمین، مایه دلگرمی است. ایران که قهرمان شد، مردم شهر ما هم خودجوش به خیابان آمدند. آن موقع هنر شعارسازی فی‌‌البداهه و خلق‌الساعه مثل حالا رشد نکرده بود و تنها شعاری که یادم هست این بود: «بچه‌ها متشکریم... بچه‌ها متشکریم...» و فریادزدن اسم بازیکنان تیم ملی. و همان سال که مستند جام آسیایی به‌سرعت ساخته شد و در سینماهای شهر ما هم به نمایش درآمد، اولین‌بار بود که فوتبال جدی و واقعی را می‌دیدم؛ آن هم روی پرده سینما.
اما اولین خاطره جام‌جهانی مربوط به دو سال پیش از آن بود. جام‌جهانی 1966 در انگلستان. 12ساله بودم. راه دنبال‌کردن خبرها فقط رادیو بود. آن هم فقط خبر نتیجه بازی‌ها و گزارش‌ها و تفسیرهایی درباره آن‌ها. یادم نمی‌آید و بعید می‌دانم که رادیو در آن سال‌ها گزارش بازی‌های جام‌جهانی را – آن هم در حالی که تیم ایران در آن بازی‌ها شرکت نداشته – مستقیم پخش کرده باشد. اما جّو جام‌جهانی به‌طرز محسوسی برقرار بود. این جّو را هم البته ما فقط توی هم‌سن‌وسال‌های خودمان می‌دیدیم. ما به بزرگ‌ترها کاری نداشتیم و آن‌ها هم چیزی از این بابت بروز نمی‌دادند. توی مدرسه و کوچه وخیابان، همه بچه‌ها داشتند فوتبال بازی می‌کردند (مثل آن سال مسابقه فیشر و اسپاسکی که بچه‌ها مدام روی سکوی خانه‌های‌شان نشسته بودند و شطرنج بازی می‌کردند). جام‌جهانی برای ما بی‌تصویر بود و در کلام خلاصه می‌شد. توی فوتبال بازی کردن‌های کودکانه ما در آن سال، در کنار هیاهوی همیشگی، صداهای دیگری هم به تقلید از بهمنش شنیده می‌شد. در حین بازی هر کسی برای خودش بازی‌هایی خیالی را هم گزارش می‌کرد: حالا پله، پاس می‌ده به اوزه بیو، اون به بابی چارلتون، پاس به بابی مور، پاس به جکی چارلتون، شوت می‌کنه و توپ توی دست‌های یاشین!
جام‌جهانی بی‌تصویر را می‌توانید مجسم کنید؟ ما که دیدیم و در آن زندگی کردیم.

روزنامه شرق، ویژه‌نامه جام‌جهانی 2014

Labels: , , ,



[ / ]





Sunday, June 01, 2014



.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©