فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, July 31, 2015

جنگ کازرون بود یا ممسنی؟

مهم‌ترین و خبرسازترین اتفاق چهارراه در ماه گذشته، حادثه موسوم به «غائله افخمی - قادری» بود و آن از این قرار بود که بهروز افخمی در پاسخ به یادداشت‌های ستونی که امیر قادری در روزنامه هفت صبح دارد مطلبی در همین روزنامه نوشت که از حیث لحن و ادبیات یکی از تندترین نمونه‌های این‌چنینی در حوزه خاورمیانه و بلکه هم سال‌های اخیر است. خوش‌بختانه افخمی هم مانند مسعود فراستی می‌تواند از پانسیونرهای این صفحه و صاحب کرسی در چهارراه باشد؛ امیر قادری هم که جای خود دارد.
افخمی ابتدا مشت‌ومالی محسن مخملباف را داده و سپس قادری را با او مقایسه کرده و نتیجه گرفته بود آن‌ها با هم قابل‌مقایسه نیستند. خلاصه حرفش این بود که حرف‌های گنده‌تر از دهانت می‌زنی و چیزهایی که از من و دیگران شنیده‌ای به شکل غلط و ناشیانه‌ای بلغور می‌کنی و معنای‌شان را هم نمی‌دانی و آبروی مرا هم می‌بری. خلاصه قیامتی کرده بود که بیا و ببین.
احتمالاً ریشه ماجرا به چند سال پیش برمی‌گردد که فیلم فرزند صبح افخمی در جشنواره فجر نمایش داده شد و در حالی که افخمی به دخالت تهیه‌کننده در تدوین فیلم و ارائه آن در جشنواره و احتمالاً چیزهای دیگری که ما سردرنمی‌آوریم اعتراض کرده بود و می‌گفت این فیلم او نیست، قادری در اظهار نظری مثل همیشه چهارراهی، اعلام کرد این بهترین فیلم افخمی و بهترین فیلم جشنواره و احتمالاً این تاریخ و جغرافیاست. هرچه هم بهروز می‌گفت بابا کوتاه بیا، امیر دست‌بردار نبود. اما در سال‌های اخیر گویا اتفاق‌های دیگری هم بین آن‌ها افتاده بود که ما خبر نداریم و فضول و بی‌کار هم نیستیم که برویم در چنین مقوله‌ای پژوهش کنیم (شاید هم هیچ اتفاقی نیفتاده و بهروز همین جوری یا با دلایل مستدل و منطقی با اظهار نظرها و فعالیت‌ها و نوشته‌های امیر مخالف است). خلاصه حتماً به همین دلایل، یا بدون همین دلایل بود که افخمی در فیلم اخیرش روباه متلک ملیحی به امیر قادری گفت و همین باعث واکنش قادری شد و با نمایش فیلم در نوروز امسال و شکست همه‌جانبه آن و توجیهات افخمی درباره این شکست، قادری هم فرصت را غنیمت دانست و در سایتش «کافه سینما» از خجالت افخمی درآمد که در جریان گزارش‌های مربوطه هستید. اما در زمینه امور چهارراهی، افخمی هم مثل خود قادری – یا مثلاً فراستی – حریف قَدَری است. این بود که رسید به انتشار این متن‌تکان دهنده که شاید در تاریخ چهارراه ما ثبت شود.
انصافاً هم افخمی حرف‌های خیلی تندی زده. مثلاً گفته «شما در آرزوی نشستن روی صندلی محمود گبرلو در برنامه تلویزیونی هفت بال‌بال می‌زنید و هر چند روز یک دروغ جدید می‌سازید» گلاب به روی‌تان گفته «شما یک سایت زرد (زرد غلیظ، زرد مایل به قهوه‌ای) ساخته‌اید که توش کفش پاشنه بلند می‌فروشید و برای هیلاری "رادهام" کلینتن سینه چاک می‌کنید و به سینه‌چاکی خود افتخار می‌کنید.» یا گفته «شما که خوب می‌دانید هیچ آمادگی و استعدادی برای فهم مسائل سیاست و اقتصاد کلان ندارید چرا پا را از گلیم قرمز یا صورتی خودتان بیرون گذاشته و درباره ایدئولوژی یا مثلاً اقتصاد آزاد حرف زیادی می‌زنید؟ واقعاً مخاطبان خودتان را تا این حد احمق فرض کرده‌اید که احتمال می‌دهید حرف‌های شما را در باب سیاست کلان و اقتصاد کلان جدی بگیرند و بخوانند؟ شما به تقلید طوطی‌وار از من، فیلم‌سازان ایدئولوژیک را طعن می‌کنید و بعد کم‌کم باورتان می‌شود که معنی این طعن را می‌فهمید.» یا گفته «شما باعث شرمساری من هستید چون با تغییرات و اصطلاحات من هذیان‌گویی می‌کنید، مثلاً تعبیر "دولت نفتی" و "سینمای نفتی" را که من بارها استفاده کرده‌ام، نفهمیده به کار می‌برید و این شائبه را ایجاد می‌کنید که من مثل شما با سرمایه‌گذاری دولت در تولید محصولات فرهنگی و هنری مخالف هستم. کدام عقل سالم با سرمایه‌گذاری دولت در زیرساخت‌ها یا تولید فیلم‌هایی که بخش خصوصی از تولید آن‌ها عاجز است مخالفت می‌کند؟» حتی گفته «شما پاپاراتزی کم‌سوادی هستید و هر جا قرار باشد با دولت سرشاخ شوید می‌توانید خود را هرچه بیش‌تر به نفهمی بزنید یا سوت بزنید و وانمود کنید که اصلاً نشنیده‌اید.» و البته که گفته «امیدوارم زبان تند و بی‌رحمی که به کار گرفته‌ام برای شما آشنا باشد، این زبان و بیان خود شماست.» و نامبرده معتقد است: «شما با عرض معذرت، گلاب به روی‌تان، پاپاراتزی کم‌سوادی هستید که در چند سال اخیر موفق شده شهرت بسزایی در عرصه وسیع دروغ و جعل و پاچه‌خواری و دهن‌دریدگی به هم برساند.»
در حاشیه این منازعات، حالا که آقای افخمی توی مطلبش یک غلط از مخملباف گرفته (فالکوم به جای فالکن) و یک غلط از قادری (بجز البته غلط‌های زیادی دیگر)، بنده راستش توی این شلوغی موضوع بی‌ربطی را می‌خواهم پیش بکشم که بالأخره پاچه‌خواری یا پاچه‌خاری؟ طبعاً پاچه را آدم توی طباخی و کله‌پزی می‌خورد یا می‌خوارد، اما اگر بنا بر چاپلوسی باشد که پاچه را باید بخارد یا بخاراند. گذشته از این حرف‌های خاله‌زنکی، حالا که افخمی غلط انگلیسی می‌گیرد بهتر است خودش غلط نکند. از جمله این که پاپاراتزی شکل جمع پاپاراتزو است که از سینما وارد فرهنگ لغات شده و در همه جای دنیا به یک شکل و معنا از آن استفاده می‌شود، بنابراین نباید آن را جمع بست. پاپاراتزو نام یکی از شخصیت‌های فیلم زندگی شیرین (فدریکو فلینی، 1960) بود؛ یک عکاس خبری سمج و فضول (با بازی والتر سانتِسو). گفته‌اند فلینی این اسم را بر اساس کلمه‌ای ایتالیایی به معنای صدای مزاحم و آزاردهنده‌ای شبیه وزوز پشه ساخته و پس از ورود این کلمه به فرهنگ لغات جهانی، طبق قاعده زبان ایتالیایی، در شکل جمع تبدیل به پاپاراتزی شد. بنابراین پاپاراتزی‌ها غلط است و اگر در فارسی بخواهیم جمع ببندیم باید بگویم پاپاراتزوها. این را همین جوری عرض کردم وگرنه در ماهیت دعوای این برادران بنده دخالتی ندارم، چون خود آن‌ها به‌درستی از پس هم برمی‌آیند و لذا دخالت نگارنده، چه مستعار و چه غیرمستعار، ضرورتی ندارد. کمااین که خود امیر قادری چند روز بعد از انتشار مطلب افخمی در یادداشت ملایمی نشان داد که تشخیص داده فعلاً باید آرام بگیرد تا شاید روزی هم‌چون مار (یا شیر) زخمی از لانه (یا کنام) درآید و یک کاری بکند و شاید هم نکند. البته در این مدت موضوع در فضای مجازی داغ بود؛ با اظهار نظرهایی صفر و صدی. بنده چندان بی‌کار نیستم که بروم آمار بگیرم صفر بیش‌تر بوده یا صد، اما گویا مؤسسه گالوپ آمار این وری داده و مؤسسه اینترنشنال کانتروورشال استاتیستیک اچیومنت آمار این وری، که این رقم‌ها هیچ چیزی را ثابت نمی‌کند جز این که ما را از کار و زندگی بیندازد.
گزارش این گُل حادثه‌های ماه اخیر چهارراه، حتماً در آخرش یک «کوتیشن» ناب احتیاج دارد که گشتم و این را پیدا کردم؛ جمله فدریکو فلینی به پپ گواردیولا پس از پایان مسابقه اخیر تیمش با تیم رقیب: «به نظر من به جای سانتر از جناحین، بهتر بود به قوچی توصیه می‌کردی جفت‌پا برود توی سینه استکلنبرگ.»

Labels:



[ / ]





Tuesday, July 28, 2015

 گوسفندهای زندگی من

دزد زده بود به ماشینم. برای باز کردن کاپوت، شیشه‌اش را شکسته بود و کامپیوترش را برده بود، ماشین را داده بودم برای تعمیر. داشتم با وسایل نقلیه عمومی می‌رفتم سر کار. توی یکی از تکه‌های طولانی مسیر خانه‌ - دفتر، نشستم ردیف آخر یک وَن و مثل همه حاضران شروع کردم به وارسی اقلام رسیده به گوشی، به انتظار پیامی از گودو. ارتباط اینترنتی برقرار نمی‌شد و خبری از اقلام جدید نبود. گرچه در آن تنگنای وَن مطالعه روزنامه و مجله و کتاب دشوار است، اما دل به دریا زدم و کیفم را وارسی کردم، دیدم کتابی که خواندنش را شروع کرده بودم همراهم نیاورده‌ام. چشم دوختم به جلو. سر مسافر جلویی در قاب نگاهم بود. به کسانی که بی‌خواب شده‌اند، توصیه می‌کنند که برای به خواب رفتن شروع کنند به شمردن گوسفندهای یک گله خیالی. من برای سپری کردن ثانیه‌های پیش رو تا مقصد، شروع کردم به شمردن موهای سفید مسافر جلویی؛ و فکر کردم واقعاً اگر آدم تمرکز کند و زیاد هم دست‌انداز سر راه نباشد، می‌شود تارهای سفید موهایش را شمرد. وسط شمردن، حواسم رفت به کله‌های دیگر و دیدم همه سیاه است. تازه فهمیدم که آن وسط، سن من از همه بیش‌تر است.
یادم هست که زمانی هر جا می‌رفتم، تقریباً سنم از همه کم‌تر بود و حالا هر جا می‌روم تقریباً سنم از همه بیش‌تر است. در این فاصله چه اتفاقی افتاده؟ خب پاسخش حتماً این است که در این فاصله، زمان گذشته است. خب بله، اما چرا این‌قدر زود گذشته که آدم نتواند خودش را برای چنین تغییر و اتفاق بزرگی آماده کند؟ زمانی اگر می‌شنیدیم که سن‌وسال‌دارها می‌گویند «دنیا دو روزه» یا «زمان مثل برق و باد می‌گذره» و تعبیرهایی از این قبیل، فکر می‌کردیم این‌ها حرف‌های پیرهاست، بس که دو دهه اول عمر خوش می‌گذشت و ریتم زندگی و گذشت زمان مثل دهه‌های بعد نبود. حالا که شش دهه از عمر گذشته و دهه هفتم شروع شده می‌بینم «حکمت عامیانه» خیلی وقت‌ها درست می‌گوید. و می‌بینم پیشرفت دانش که حتی گاهی در خلقت موجودات هم دست می‌برد و کار دارد به جایی می‌رسد که با مرگ سلولی هم مبارزه کند و شاید زمانی رؤیای دیرین بشر، یعنی عمر جاودان هم محقق شود (البته اگر با اوضاعی که پیش آمده، چیزی از عمر جهان باقی مانده باشد)، اما هنوز انسان نتوانسته در عامل «زمان» دست ببرد، آن را دستکاری کند، کُند یا متوقف کند یا به عقب برگرداند.
هفت سال است که هر شش ماه یک‌بار به زادگاهم گرگان می‌روم و با ده‌بیست نفر از دوستان و هم‌محله‌ای‌های زمان کودکی و نوجوانی، روزی را در طبیعت زیبای آن‌جا دور هم جمع می‌شویم و فارغ از زمان و مکان، وقت را بیش‌تر با خاطرات همان سال‌های عزیز می‌گذرانیم. هر بار هم از این گردهمایی عکس و فیلم می‌گیرم و با آمیختن فیلم‌های دوست دیگری از همین جمع، مثلاً «مستند»ی سرهم می‌کنم و در سفر بعدی آن را برای دوستان همان جمع سوغات می‌برم. اسم این گردهمایی را گذاشته‌ایم «پیمان النگدره» (که نام جنگلی در حاشیه شهر است) و حالا تعداد این‌ها به چهارده رسیده. توی هر نشست سعی می‌کنم موضوعی پیدا کنم تا هر کدام از دوستان دوسه‌چند دقیقه رو به دوربین درباره آن موضوع حرف بزنند. موضوع نشست بهار پارسال «شصت سالگی» بود، چون تقریباً همزمان با همان نشست، خودم شصت ساله شده بودم. بیش‌تر دوستانم یکی‌دوسه سال قبل این مرز را پشت سر گذاشته بودند. هر کدامشان چند دقیقه رو به دوربین حرف‌ها و احساسشان را دراین باره گفتند. اغلب گفتند به این موضوع فکر نمی‌کنند و احساس شصت سالگی ندارند. یکی‌دو نفر حرف‌های عارفانه زدند که نگاهی مثبت به موضوع بود. چندتایی احساس «تسلیم و رضا» داشتند. یک نفر به دلیل اتفاق مهم و مثبتی که اخیراً در زندگی خانوادگی‌اش افتاده احساس می‌کرد شصت سالگی تبدیل به تولد دوباره‌ای برای او شده. در این میان فقط یک نفر بود که احساسی شبیه من داشت و این احساس را در قالب جمله‌هایی ابراز کرد که خلاصه‌اش می‌شود این: «فرصت کمی برای تحقق آرزوهای دور و دراز به سرانجام نرسیده دارم. و این حس ناخوشایندی است.»
نوبت که به من رسید رو به دوربین دوست دوران کودکی، چیزهایی گفتم که خلاصه‌اش می‌شود این: «بحث در واقعیت گریزناپذیر پنجاه و شصت و هفتاد و احتمالاً هشتاد و زبانم لال نود سالگی نیست. مشکلم با ریتم رسیدن به این ایستگاه‌هاست. در دو دهه اول زندگی ریتم گذشت سال‌ها خیلی کند بود و پر از اتفاق، اما با وجود پرحادثه بودن دهه‌های اخیر زندگی اجتماعی‌مان، انگار ریتم روانی زندگی از دهه سوم به بعد چنان شتابی می‌گیرد که حاصلش می‌شود تحقق همان تعبیر عامیانه دو روز بودن دنیا و تشابه سرعت و شتاب عمر و زندگی به برق و باد. جدا از این که از نظر روانی احساس «پیرمردی شصت ساله» را – آن گونه نگاهی که در کودکی و نوجوانی به آدم‌هایی در این سن و سال داشتیم – ندارم، اما واقعیت فیزیکی عنصری به نام زمان ربطی به احساس ندارد و انگار در شصت سالگی آدم وارد اتاق انتظار ابدیت می‌شود...»
"آقا... آقا... پاشو رسیدیم." مسافر کناری‌ام بود که داشت بیدارم می‌کرد تا خودش بتواند پیاده شود. گویا به هر حال گوسفندها را شمرده بودم.

روزنامه اعتماد، شماره 3302، سه‌شنبه 6 مرداد 1394

Labels:



[ / ]





Friday, July 24, 2015

قلاده طلا برای سگ‌های هنرمند

باورتان می‌شود که مهم‌ترین جشنواره دنیا جایزه‌ای هم به بهترین سگ بازیگر می‌دهد؟ در مراسمی مستقل از آیین پایانی جشنواره کن و در کنار معرفی برندگان جوایز بخش‌های دو هفته کارگردانان و سینه فونداسیون، «نخل سگ» هم به لاکی، سگی که در فیلم پرتغالی هزارویک شب حضور داشت، اهدا شد. پیش از آن، مؤسسه فیلم بریتانیا نیز این سگ را به عنوان سگ برتر فیلم‌ها انتخاب کرده بود. کیت مویر منتقد فیلم گفت این سگ ده نوع پرش مختلف در این فیلم انجام داده است. این سگ هنرمند که پودلی ترکیبی است، در برخی از صحنه‌های گفت‌وگوی فیلم با پارس کردن نیز شرکت کرده است. جایزه دوم این بخش نیز به سگی به نام باب رسید که در فیلم خرچنگ دریایی با کالین فارل و ریچل وایس همبازی شده است. هیأت داوران جایزه ویژه‌ای نیز به سگ بازیگر فیلم من یک سرباز هستم داد.
البته در واکنشی این‌جاپسند، موضوع با انتقاد فرانسوی‌هایی روبه‌رو شده که اهدای جایزه به سگ‌ها را سبک‌سری و رفتاری بی‌معنی آن هم برای جشنواره‌ای با این حد از سطح تفکر می‌خوانند. یک گزارشگر فرانسوی نیز گفت: «من سگ‌ها را دوست دارم ولی از زاویه دید فرانسوی اهدای جایزه به یک سگ در جشنواره‌ای سینمایی کمی غیرمأنوس است. انگلیسی‌ها آدم‌هایی عجیب‌اند، بگذارید آن‌ها این کار را بکنند.» اما پیتر بردشاو منتقد روزنامه گاردین و از اعضای هیأت داوری این جایزه از این تفسیر کمی برآشفت و تأکید کرد که چنین رویدادهایی به عنوان یک حس مشترک آنگلوساکسون باید بیش‌تر مورد توجه قرار بگیرد.
اما باور کنید که اهدای این جایزه به طور جدی از سال 2001 و با انتخاب یک هیأت داوری از منتقدان بین‌المللی در کن آغاز شده، دو یا سه جایزه در این رشته اهدا می‌شود و به قرینه جایزه نخل طلا (Palme d'Or) با یک بازی کلامی اسمش را گذاشته‌اند Palm Dog و جایزه‌اش یک قلاده چرمی است که این دو کلمه با فلزی به رنگ طلا بر آن نصب شده است. این جایزه می‌تواند به سگی واقعی یا انیمیشنی تعلق بگیرد. در سال 2003 سگ فیلم داگ‌ویل، سال 2005 سگ فیلم مغولستانی سگ غار زرد، سال 2007 سگ فیلم پرسپولیس، سال 2009 سگ انیمیشن بالا و روباه سخن‌گوی فیلم آنارشیست و سگ فیلم حرامزاده‌های بی‌آبرو این جایزه را بردند و سال 2011 سگ فیلم آرتیست. فهرست طولانی‌تر از این‌هاست. پانزده سال، هر سال دو یا سه جایزه. حالا ما بیاییم به سگ‌ها اسید تزریق کنیم و لایحه بدهیم برای مجازات و جریمه سگ‌داران. این‌جا واقعاً لازم است یکی از مشاهیر چیزی بگوید، اما چون نمی‌خواهیم شر به‌پا کنیم، می‌گذریم.

Labels:



[ / ]





Tuesday, July 21, 2015

تابستان‌های باشکوه و طولانی

تابستان‌های‌مان، گرم به‌اندازه لازم و کافی و خوش‌بختانه طولانی و باشکوه بود. تابستان از اواسط خرداد شروع می‌شد که موقع تمام شدن امتحان‌های آخر سال تحصیلی بود و وعده این که چه روزهای خوشی در راه است، تحمل روزهای امتحان و درس خواندن‌های سخت آن روزها را آسان‌تر می‌کرد. آن سال‌ها می‌گفتند تابستان یاور فقر است و منظور فقیرهای بی‌خانمان بود که سرپناه نداشتند و تابستان می‌توانستند هر جا پیدا می‌کنند حتی بدون رواندازی بخوابند. مثل حالا هوا دم کرده و آزاردهنده نبود. فصل فراوانی – و البته ارزانی – میوه‌ها بود، فصل خوابیدن تا هر ساعت روز بدون ضرورت بیدار شدن برای مدرسه، فصل فرصت برای کشف‌های تازه، فصل حادثه‌ها و خروج از مدار روزمرگی و تکرار، فصل سفر و ییلاق، فصل آب‌تنی در رودخانه، خشک شدن زیر آفتاب دلپذیر، فصل رشد و گیاه و دار و درخت، فصل بالا رفتن از درخت‌های میوه برای میوه چیدن و درخت‌های دیگر برای دستبرد زدن به لانه پرنده‌ها، فصل چیدن توت از درخت و خوردنش همان بالا، فصل هسته زردآلو، چیدن زردآلوهای بی‌هسته در طبق‌های چوبی برای خشک شدن و گوگرد اندود شدن، فصل نسیم بر پوست و لای موها...
و برای من، به‌اضافه همه این‌ها، تابستان یعنی سینما. یعنی فرصت بیش‌تر برای سینما رفتن. یعنی سینمای تابستانی که حالا پدیده‌ای متروک و از حیث اقلیمی ناممکن است. (آیا نسل امروز تصوری از سینمای تابستانی دارد؟) تابستان یعنی تخیل، یعنی فصل رؤیا بافتن. یعنی بیرون آمدن از آب رودخانه، دراز کشیدن روی علف‌ها زیر آفتاب، در حالی که اولش توأم با کمی لرز و کبودی لب‌ها بود و بعد که کم‌کم گرما به زیر پوست نفوذ می‌کرد، می‌شد با چشم‌های نیم‌بسته خیال بافت؛ در حالی که از پشت پلک، آفتاب یکپارچه به رنگ آتش درآمده بود و گاه، لحظه‌ای از لای پلک‌ها مثل تیری از نور خودش را به مردمک می‌رساند. می‌شد خیال را ادامه داد تا وقتی که دیگر پوست سوزش آفتاب را طاقت نمی‌آورد... و این خیال‌ها همه آمیخته بود با سینما، با آخرین فیلم‌هایی که می‌دیدم، فیلم‌هایی که قرار بود ببینم، مجله‌های سینمایی و فیلم‌هایی که آرزو می‌کردم خودم بازیگرش باشم... به‌اضافه خیال‌های رمانتیک نوجوانی.
تابستان یعنی موهبت. مثل حالا نبود که آدم از فرط گرما آرزو کند ای کاش تابستان زودتر تمام شود. تازه حالا آلودگی هوا و ترس از کمبود آب هم جزو نگرانی‌های جدی است و دلیلی برای آرزوی پایان تابستان. آن‌وقت‌ها عصرها و غروب‌های تابستان می‌شد از خانه بیرون زد و در سایه درخت‌ها قدم زد. حالا حتی نیمه‌شب هم باقی‌مانده هرم گرما و آلودگی هوای دم کرده، نفس آدم را می‌گیرد. به نظر نمی‌رسد که حالا دیگر کسی قدم زدن در خیابان را به عنوان تفریح به رسمیت بشناسد.
طولانی بودن تابستان در ذهن و خاطراتم فقط به دلیل طولانی‌تر بودن روزهای این فصل نسبت به روزهای بقیه فصل‌ها نبود. این طولانی بودن جنبه روانی داشت و مربوط می‌شد به حجم حادثه‌ها و خاطرات این فصل. از وقتی که به یاد دارم، و احتمالاً شروعش به آغاز سال‌های تحصیل در مدرسه برمی‌گردد، تا کنون گردش ماه‌های سال را به شکل نموداری از یک مدار بسته در ذهن داشته‌ام که تابستان در آن از همه فصل‌ها طولانی‌تر است. نوروز مربعی دوهفته‌ای است که به دلیل تعطیلاتش، بقیه فروردین و دو ماه دیگر بهار با قوس ملایمی به سوی بالا می‌رود. سپس خطی صاف و افقی و بلند به سمت چپ که تابستان را نشان می‌دهد. از انتهای این خط صاف، باز خطی با همان قوس ملایم به سمت پایین می‌آمد و انتهایش به گوشه مربع نوروز سال بعد وصل می‌شد، با این فرق که زاویه ماه اسفند به دلیل شیب پایان سال از بقیه ماه‌ها متفاوت است! در آغاز دهه هفتم عمر، هنوز ماه‌ها و سال‌ها را این گونه سپری می‌کنم، حتی اگر تابستان‌هایش همان تابستان‌های رؤیایی نباشند.
«[آن تابستان] برای اولین بار در عمرم از نزدیک با درخت و آب و رودخانه آشنا می‌شدم و دست به ساقه‌های گندم می‌زدم... تمشک و پونه و شبدر را می‌دیدم و با هم آشنا می‌شدیم... آدم دلش می‌خواست در تمام کوره‌راه ها بدود، ته تمام معبرهای کوهستانی را کشف کند، از تک‌تک درخت‌ها بالا برود، بالای تمام خانه‌هایی که آلوچه و گوجه خشک‌کرده بودند سربکشد. یک شادی دائمی و پیوسته از دیدار آب و آفتاب و برق آفتاب بر سطح آب در آدم بود. آدم می‌خواست در این گستره وسیع یونجه‌زارها بدود و بدود و بدود و همه‌چیز را، همه آبی آسمان و عطر نان‌ها و طعم تمشک و صدای سیرسیرک‌ها را یک‌جا و با هم بنوشد و جزو تن خودش بکند. آدم هر شب خسته از بازی و دویدن‌ها، با ذهنی پر از تصاویر قشنگ روز، لبخند بر لب به خواب می‌رفت... و با نهایت اشتیاق برای مقابله با روز نو، برای دویدن در روز و با نوید لذت‌های بی‌پایانی که در هر روز تازه برای او در هر خم راه نهفته بود، چشم از خواب سحری بیدار می‌کرد.» (پرویز دوایی، «بازگشت یکه‌سوار»، ص 236)
تا‌بستان یعنی این.

روزنامه اعتماد، شماره 3296، سه‌شنبه 30 تیر 1394

Labels:



[ / ]





Wednesday, July 15, 2015

رقصنده با گرگ‌ها

توافق بهتر از عدم توافق است!

● این متن اصلی یادداشتی است که با حذف دوسه سطر در روزنامه اعتماد چاپ شده است.

توافق بهتر از عدم توافق است! توافق خوب بهتر از توافق بد است! مذاكره بهتر از تداوم اختلاف است!... اين روزها هر دو طرف مذاكرات هسته‌ای از «توافق خوب» می‌گويند. نزد هر كدام از طرفين هم خوب بودن توافق به معنای اين است كه بتوانند امتيازهای بيش‌تری از طرف مقابل بگيرند. اين امری طبيعی است. اما اگر مراد از توافق خوب اين باشد كه طرف مقابل همه شرط‌های طرف ديگر را بپذيرد، این كه ديگر اسمش توافق نيست. از يک طرف تحميل است و از آن طرف تسليم. اما جدا از امتيازگيری‌های سياسی، كه هدف هر مذاكره‌كننده‌ای در يک مسأله مورد اختلاف است، گاهی هدف می‌شود «روكم‌کنی»، كه آن وقت كار به بن‌بست می‌كشد. اين وضعيتی است كه گاهی در بحران‌ها و چالش‌های داخلی هم بحران را به درازا می‌كشد. كسی هم كه هدفش روكم‌كنی باشد معتقد است اصلاً اشتباهی در طول زندگی مرتكب نشده و طبعاً برای صاحبان چنين ديدگاهی عذرخواهی هم بی‌معنا، و به تعبير لاتی‌اش مايه خفت و خواری است.
در اين ديدگاه عاميانه كه «سياست پدر و مادر ندارد»، به رغم ظاهر سطحی‌اش واقعيتی نهفته كه در واقع می‌گويد در عالم سياست هيچ چيز بعيد نيست. اهل سياست معتقد به دوز و كلک هم هستند و به همین دليل است كه با وجود خط‌قرمزهای رسمی در مورد برخی مسائل مربوط به صاحبان قدرت، وقتی كه حتی در رسانه‌ها صحبت از کلک‌ها و فريب‌ها و دروغ‌ها و رياكاری‌های سياست‌مداران می‌شود، كسی به گوينده اعتراضی نمی‌كند. يعنی خود اهل سياست هم، اين جنبه از حرفه‌شان را به رسميت می‌شناسند! در مذاكرات طولانی و پيچيده‌ای مثل پرونده هسته‌ای ايران كه وضعيت حتی سخت‌تر از بازی شطرنج يک نفر با چند نفر است. اين‌جا فقط قوانين شطرنج حاكم نيست. روان‌شناسی نبرد هم وجود دارد، به اضافه مقداری از همان دوز و کلک‌های سياسی. حتی در اين حد كه آقای ظريف به طرف مقابل بگويد: «هيچ وقت يک ايرانی را تهديد نكنيد!» گاهی چنين ضرب‌شست كلامی از يک حركت «قلعه رفتن» در شطرنج تأثير بيش‌تری دارد؛ چيزی در حد كيش دادن است اگر هم منجر به مات كردن نشود.
مذاكرات هسته‌ای فارغ از نتيجه‌اش، يک درس تاريخی برای همه ما دارد كه هيچ اختلاف غيرقابل‌مذاكره‌ای وجود ندارد. در دهه 1360 و به‌خصوص در دوران جنگ، بحث «مذاكره مستقيم» با آمريكا تابوی سياسی عظيمی بود كه طرحش می‌‌توانست گوينده را كله‌پا كند. با پايان جنگ، وقتی كه پس از مدتی، طرفين ايرانی و عراقی برای حل اختلاف‌های مربوط به جنگ پای ميز مذاكره آمدند، و معلوم شد كه به رغم آن شعارهای شديد و غليظ كه همه به ياد داريم، دو دشمنی كه اين همه نيروی انسانی و غيرانسانی از همديگر تلف كردند حالا برای رسيدن به يک توافق و پايان دادن به كشتار و تخريب می‌توانند و ناچارند با هم مذاكره كنند، كاملاً آشكار شد كه با هر دشمنی می‌شود مذاكره كرد. با اين حال بيش از دو دهه طول كشيد تا دريابيم در دنيای امروز چاره‌ای جز مذاكره نيست. اين روزها وقتی كرور كرور تصويرهای مذاكره‌كنندگان ايرانی و آمريكايی را در رسانه‌ها مشاهده می‌كنيم، در حالی كه پرچم‌های دو كشور در زمينه تصويرها در كنار هم پيداست، با خود فكر می‌كنيم چه‌قدر هزينه در طی سه دهه صرف شد تا چنين اتفاقی نيفتد؟ البته همان طوری كه بيست‌وچند سال پيش نمايش پرچم آمريكا در تلويزيون هنگام پخش فيلم رقصنده با گرگ‌ها جنجال می‌آفريد و كار به جاهای باريک می‌كشيد، هنوز هم برخلاف پروتكل‌های ورزشی هنگام پخش مسابقه تيم‌های ملی واليبال ايران و آمريكا، همين دو هفته پيش، سرود ملی آمريكا حذف می‌شود، اما ديگر كسی بابت آن‌چه در اين تصويرهای مذاكرات ديده می‌شود حيرت نمی‌كند، توبيخ و ملامت نمی‌شود، كله‌پا نمی‌شود. تاوان بزرگ آن مقاومت‌های بيهوده، سال‌هايی از عمر همه ما، به اضافه خسارت‌هايی غيرقابل محاسبه از جنس‌های ديگر است كه اميد است قدرشان را بدانيم.

روزنامه اعتماد، شماره 3293، چهارشنبه 24 تیر 1394

Labels:



[ / ]





Tuesday, July 14, 2015

بحران اقتصادی به زبان ساده

همین‌جوری که با هر دینگ‌دینگی گوشی را بالا و پایین می‌کنم و نشانی از گودو نمی‌بینم، با خود فکر می‌کنم حالا که این‌طوری است به جایش یک تفسیر اقتصادی مبذول دارم، شاید به درد این برهه از تاریخ و جغرافیایمان و احتمالاً 1+5 و سازمان جهانی پول بخورد. از جمله در مورد مسئله حساس تورم، به‌خصوص اگر جای ورم هم به‌شدت درد کند. مقام‌های مسئول که به روی خودشان نمی‌آورند، اما بالاخره یکی باید به ما ملت صبور توضیح بدهد که چرا پول ملی‌مان این‌قدر بی‌ارزش شده است. همین‌جوری بنزین را در عرض چند سال از صد تومان به هزار تومان رساندن که هنر نیست. یا خریدن یک دانه سنگگ به 1500 تومان. چند هفته پیش نزدیک‌های رودهن از وانتی‌های هندوانه‌فروش یک عدد هندوانه خریدم (باز هم هندوانه). فروشنده آن را وزن کرد و گفت: 21 تومان؛ شما 20 تومان بدید. هزار تومان هم تخفیف داد، یک عدد هندوانه شد بیست هزار تومان. همان‌طوری که این بار گران را به دوش می‌کشیدم تا آن را توی ماشین بگذارم، یادم آمد که پدرم در اوایل دهه 40 یک خانه سه‌خوابه با ایوان و حیاط و حوض و باغچه در خیابان احمدآباد مشهد (که مشهدی‌ها می‌دانند محله گران شهر بوده) خرید به قیمت ده هزار تومان؛ و حالا، پنجاه سال بعد، من یک هندوانه خریده‌ام به دو برابر قیمت آن خانه. کسی هست که جواب بدهد چه اتفاقی افتاده و چرا افتاده؟
در همان دهه، چند سال بعد، زمانی که پدرم ماهی سیصد چهارصدتا تک‌تومانی حقوق ماهانه‌اش بود، بانکی به نام بانک عمران، یک جایزه ویژه ابتکاری برای دارندگان حساب‌های پس‌انداز اعلام کرده بود که خیلی وسوسه‌کننده بود: «مادام‌العمر ماهی دو هزار تومان.» پدر، که این رقم پنج‌شش برابر حقوق ماهانه‌اش بود، به هوای برنده شدن جایزه با مبلغ اندکی حساب پس‌انداز در بانک عمران باز کرده بود و گاهی خانوادگی می‌نشستیم و خیال می‌بافتیم که: «آخ اگر این جایزه مادام‌العمر ماهی دو هزار تومان را ببریم، دیگر تا آخر عمر راحتیم!» آن موقع که سال‌های سال قیمت یک عدد مداد یک ریال و بهای سوار شدن به تاکسی پنج ریال بود، پدر نمی‌دانست که اگر برنده جایزه می‌شد و الان زنده بود، آن دو هزار تومان جایزه‌اش را چنانچه حالا به یک نانوایی سنگگی می‌برد فقط یک دانه نان بهش می‌دادند و چون پول خرد برای دادن بقیه‌اش ندارند، می‌گتند دفعه بعد. دفعه بعد هم آدم خجالت می‌کشد پانصد تومان را یادآوری کند و بنابراین گاهی یک عدد نان دو هزار تومان تمام می‌شد. البته بعضی از شاطرها هم یک تکه نان اضافه می‌دهند به جای پول خرد بقیه‌اش. راستی دیده‌اید که اخیراً در نانوایی‌ها هم دستگاه «پوز» یا کارت‌خوان گذاشته‌اند برای پرداخت پول نان؟
چند روز پیش لابه‎‌لای انبوه پیامک‌ها و تصویرهایی که مدام توی گوشی‌ها سرازیر می‌شود، یک نمودار ساده را نمی‌دانم کدام آدم باذوقی کشیده بود و برای نمایش کاهش ارزش پول مملکت به اشتراک گذاشته بود و اسمش را هم با سادگی و صداقت گذاشته بود «کتاب اقتصاد». این نمودار شامل یک چهار ضلعی و چند تا فلش است که از آن بیرون آمده. توی چهار ضلعی نوشته شده هفده هزار تومان، روی خط هر فلش یک سال نوشته شده و در نوک هر فلش اسم یک کالا. یعنی واضع دانشمند این نمودار می‌خواهد بگوید با هفده هزار تومان، در هر یک از این سال‌ها چه می‌شده خرید. حالا این که چرا عدد غیررُند هفده هزار تومان را انتخاب کرده نمی دانم، اما این موضوع اهمیتی هم ندارد. شما فرض کنید پانزده هزار تومان یا بیست هزار تومان. بر اساس این نمودار، در سال 1342 با این مبلغ می‌شده یک خانه خرید (عرض نکردم؟ حالا پدر بنده رفته یکی ارزان‌ترش را خریده)، در سال 1350 می‌شد یک پیکان خرید، در سال 1360 یک موتورسیکلت، در سال 1370 یک دوچرخه، در سال 1380 یک حلقه لاستیک ماشین، و در سال 1394 که ما اکنون افتخار حضور در آن را داریم، یک عدد کیک و نوشابه. خب دیگر از این ساده‌تر نمی‌شود بحران اقتصادی را توضیح داد. البته مورد آخری را فکر می‌کنم این هموطن دانشمند ما کمی اغراق کرده، چون کیک و نوشابه را ارزان‌تر از این هم می‌شود خرید. حتی مواردی مشاهده شده که کیک و نوشابه رایگان هم به مناسبتی بین حضار توزیع شده، اما شاید نوع کیک و نوشابه مورد نظر ایشان از جنس متفاوت و مرغوب‌تری بوده، ولی می‌شود چیزی در همین مایه‌ها جایگزینش کرد و اصل موضوع که اثبات تورم دردناک و بی‌رحمانه است، تفاوتی ندارد. مثلاً شما فرض کنید یک همبرگر و نوشابه یا یک ساندویچ سوسیس کوکتل یا بندری با نوشابه، فوقش با یک پیاله سیب‌زمینی سرخ کرده در ظرف‌های سرطان‌زای یک‌بار مصرف که معلوم نیست با چه روغنی سرخ شده. کم‌وبیش، پایه‌های استدلال و تشریح، قوی است.
اوضاع شبیه وضعیتی است که مثلاً توی خانه‌ات نشسته‌ای و ناگهان می‌بینی یکی با ماشین دیوار خانه را خراب کرد و آمد توی هال و پذیرایی. طرف پیاده می‌شود و حتی نگاهی هم به تو نمی‌کند و فوقش اگر هم بکند، نگاهی ملامت‌بار است که این چه بود سر راه ما سبز شد؟ کلی از این وضعیت‌های مشابه را می‌توان مثال زد؛ اما کی حوصله‌اش را دارد؟ و اصلاً چه فایده؟

روزنامه اعتماد، شماره 3292، سه‌شنبه 23 تیر 1394

Labels:



[ / ]





Thursday, July 09, 2015

ما و فرج و جهانگیر و براد و آنجلینا و دیگران

همین‌مان مانده بود که پای براد پیت به دعواهای سر چهارراه ما باز بشود اما با پادرمیانی برخی مصلحان و عاقبت‌اندیشان، خوش‌بختانه به خیر گذشت. ماجرا هم با اظهار نظر جنجالی جهانگیر الماسی در مراسم بزرگداشت ف.س. شروع شد (و در واقع تازه شد) که گفته بود حرف‌های چهارسال پیش ف.س. باعث سربه‌راه شدن و هدایت آنجلینا جولی به مسیر نجابت و عفاف و کیان خانواده شده است. اصل قضیه از سال 1390 آغاز شد که وقتی یکی از تهیه‌کنندگان اعلام کرد قرار است از این ستاره بین‌المللی برای بازی در یکی از فیلم‌های یکی از فیلم‌سازان ایرانی دعوت شود، ف.س. در اظهار نظری جنجالی گفته بود (یعنی از قولش در رسانه‌ها نقل شده بود) که این خانم یکی از زنان ویژه و معروفه بین‌المللی می‌باشد که قرار است از عشرتکده مربوطه بیاید و سینمای ایران هم که خودش از این چیزها کم ندارد و چه نیازی به نوع بین‌المللی‌اش و غیره و غیره که ما برای حفظ حرمت موازین، از نقل آن‌ها خودداری می‌ورزیم. پنج بازیگر زن جوان سینمای ایران شکایتی را علیه نامبرده مطرح کردند و نامبرده هم ضمن اعلام این که سخنانش در نقل آن‌ها تحریف شده، به هر حال با عذرخواهی به غائله پایان داد. اما در همان زمان، و شاید هم بعدش، یک منبع غیرموثق اعلام کرد که براد پیت وسط فیلم‌برداری یک فیلمش وقتی از قضایا باخبر شده خونش به جوش آمده و همراه با ترنم موسیقی قیصر پاشنه‌ها را ورکشیده تا برای اقدام به انتقام بلیت رفت‌وبرگشت بگیرد. اما احیاناً یک خان‌دایی‌ای کسی این وسط نصیحتش کرده که این کارها عاقبت ندارد و برای این قبیل امور باید رفت کلانتری یا همچو چیزهایی و احیاناً آجری را از دیوار بیرون کشیده... که او هم منصرف شده. البته شاید هم این ماجرا شایعه باشد، اما البته اصل قضیه هم استبعادی ندارد و خیلی از قتل‌های ناموسی همین جوری الکی‌الکی اتفاق می‌افتند؛ لذا باید مواظب بود و مقداری قضیه را جدی گرفت، هرچند نه‌چندان زیاد، اما تا حدودی...
خلاصه همه چیز داشت در حافظه تاریخی ملت به طاق نسیان کوبیده می‌شد که جهانگیرخان بار دیگر سوژه به دست طنزنویسان و آدم‌های بی‌کار سر چهارراه داد و در مراسم بزرگداشت 33 سال تلاش‌های هنری نامبرده (یعنی ف.س.) پشت تریبون قرار گرفت و در توصیف مناقب و سجایای وی (یعنی نامبرده) گفت همین بس که اظهارات چهار سال پیش ف.س. باعث تغییر نگاه آنجلینا جولی شد و ادامه داد که به نظرش «معرفتی که در کلام سلحشور بود، وی را تحت تأثیر قرار داد و باعث شد که او حتی در بازی کردن در فیلم‌هایش تغییر نگاهی داشته باشد و من از این جهت به سلحشور تبریک می‌گویم.»
جهانگیر سپس در مصاحبه‌ای تشریحی با یکی از سایت‌ها، در تبیین بیش‌تر موضوع توضیح داد: «ایشان [یعنی آنجلینا] در اثر صحبت‌های سلحشور عکس‌العمل تندی نشان دادند و همین باعث تحسین من شد چون دیدم یک زن دارد از شرافت خود دفاع می‌کند. او گفت من ممکن است که خودم نتوانم به ایران بیایم ولی از همسرم براد پیت خواهم خواست که به ایران بیاید و به‌شدت با سلحشور برخورد کند و حتی او را کتک هم بزند. به‌خصوص چون آن زمان باردار بودند، من از این واکنش ایشان خیلی خوشم آمد چون یک نوع غیرت شرقی از خود نشان داد. به این هم بسنده نکرد و باز هم در این باره صحبت کرد. بعد هم اصلاً فایل فعالیت‌های‌شان را عوض کردند و از بازیگری فاصله گرفتند و به سراغ فیلم‌سازی رفتند. حتی بعد از آن اتفاق در دو فیلم بد هم بازی کردند اما من دیدم که پوشش خود را رعایت کرده‌اند و دو فیلم هم در بوسنی و ترکیه ساختند که البته در آن منافع کشور خودش آمریکا را دنبال کرده بود که کار درستی هم هست؛ یعنی از او که نمی‌شود انتظار داشت بیاید منافع ما را دنبال کند. از این منظر هم رفتار ایشان برای ما قابل‌اعتناست که به دنبال منافع ملی خود باشیم و آن را همیشه در نظر بگیریم.» او برای محکم‌کاری، از سوابق آشنایی با خانواده نامبرده (آنجلینا) هم گفته است: «من خانواده او را می‌شناسم. پدر ایشان از بازیگران بسیار خوب سینماست و کابوی نیمه‌شب او از یادم نمی‌رود. بازی چند تن از نزدیکان ایشان در تئاتر برادوی را هم روی صحنه دیده‌ام و به هر حال با خانواده‌اش آشنایی دارم.»
البته خود سلحشور پس از اظهارات الماسی گفته که این‌ها نظر شخصی جهانگیر است و بعید دانسته حرف‌هایش به گوش آنجلینا جولی رسیده باشد. بعد هم حرف آخر را زده است: «او یک صهیونیست است و تمام کره زمین هم گناه‌آلود بودن و فساد این زن را می‌دانند و آن را دیده‌اند. به نظر شما این فرد می‌تواند آدم باشد؟»
اما به نظر می‌رسد سروصدایی که این حرف‌ها به پا کرد چنان به مذاق جهانگیر خوش آمد که خودش شد یک پا ف.س. و برای این که به جای تشریح و تبیین حرف‌های دیگران تبدیل به عنصری دست اول و صاحب نظریه شود، به فاصله اندکی از ماجرای آنجلینا جولی مصاحبه‌ای عمیق با مجله تماشاگران کرد که به احتمال متوسط تا چند هفته موضوع بحث رسانه‌های مجازی و کاربران بی‌کار شبکه‌های اجتماعی خواهد شد و بعدش جهانگیر باز از یادها می‌رود تا مصاحبه‌ای دیگر و اظهار نظرهایی دیگر به این سبک. البته موضوع چنان بیخ پیدا کرد که جهانگیر برای تشریح و توجیه حرف‌هایش مصاحبه جدیدی بکند که این هم مشکلی حل نکرد. او در این مصاحبه که با عکسی خشن در روی جلد همراه است، حرف‌های جالبی زده، از جمله این که: «خانم بنی‌اعتماد حزبی برخورد می‌کند؛ من حزبی نیستم. ایشان رسماً جزو گروه سبز است، من نه سبزم، نه سفیدم، نه قرمز، نه آبی، نه صورتی، من خودم هستم. من در دانشگاه‌های خارج از کشور درس می‌دادم.» و در همین ارتباط اضافه کرده: «قصه‌ها هم فیلم نیست. من با قصه مخالفم. فیلم سینمایی ساختار خاص خودش را دارد، من از قصه خوشم نمی‌آید...» یا مثلاً: «به نظرم فیلم فرهادی (جدایی نادر از سیمین) تلویزیونی بود. یک لانگ‌شات نداشت. همه‌اش مدیوم‌شات، کلوزآپ، مدیوم مدیوم شات کلوزآپ و...» و فرموده: «میشاییل هانکه فیلم‌ساز برجسته‌ای نیست.» بنا به گزارش‌های رسیده صحبت‌های تندی درباره خانواده قاسم‌خانی و برخی دیگر از چهره‌ها کرده که مایه مباهات و امتنان و مقداری فانوسقه و زنجبیل و استامینوفن کدیین خارجی و شاید هم دیازپام چهارده است.
بنده که سر چهارراه هاج‌وواج مانده‌ام و به قول بطلمیوس در اشاره‌اش به یهودای اسخریوطی که فرمود: «مرکز زمین همین چهارراه است.» راه را گم کرده‌ام و مانده‌ام از کدام طرف بروم.

Labels:



[ / ]





Tuesday, July 07, 2015

سرم را سرسری متراش

گوشی را که با خودم نمی‌توانم زیر دوش ببرم؛ آن را گذاشته‌ام کنار آینه دستشویی توی حمام که لااقل صدایش را بشنوم. البته شنیده‌ام... و خبرها و تبلیغاتش را دیده‌ام... که گوشی‌های واترپروف به بازار آمده اما هنوز ندیده‌ام. تازه آن هم حتماً برای بالا بردن ضریب ایمنی‌اش است که مثلاً اگر گوشی سهواً توی آب افتاد یا بر اثر بی‌احتیاطی لیوان چای و نوشابه رویش چپه شد، داشت‌ونداشت آدم توی آن به باد فنا نرود. وگرنه آدم عاقل... اگر قائل به عقل در خودش باشد... گوشی‌اش را حتی اگر ضدآب هم باشد که زیر دوش نمی‌برد. وسط لیف و صابون‌زدن که نمی‌شود به گوشی جواب داد و پیام‌ها را چک کرد. موقع شامپوزدن هم اگر بخواهی این کار را بکنی چشمت می‌سوزد، حتی با فرض کچلیت و استفاده کم‌تر از مواد شوینده. وقتی زیر دوش بودم، با وجود صدای دوش، صدای دینگ‌دینگ و مشتقات و مشابهاتش را چند بار شنیدم. از زیر دوش که بیرون می‌آیم، پیش از خشک کردن همه بدن، ابتدا دست‌ها را خشک می‌کنم تا بشود گوشی را چک کرد. از آیکون پروفایل انتظار که خبری نیست، بنابراین می‌گذارم بقیه را پس از خروج از حمام، سر فرصت نگاه کنم.
طبق عادت تازه‌ام اول پیامک‌های سیستم اینک کهنه اس‌ام‌اس را مرور می‌کنم تا اقلام نالازم را زودتر پاک کنم؛ گرچه عادت دیرین آرشیو کردن هر چیز ظاهراً به‌دردنخور، اینجا هم دست از سرم برنمی‌دارد. کاغذها و چیزهایی را ده‌ها سال است نگه داشته‌ام و در این مدت برخی‌شان حتی یک‌بار هم به کارم نیامده‌اند، اما دلم نمی‌آید دور بریزمشان. حالا حکایت گوشی همراه است که بعضی چیزها را فقط وقتی ظرفیت پر می‌شود به‌ناچار حذفشان می‌کنم. اسم این دوران را می‌شود دوران گوشی همراه گذاشت که انگار دیگر نمی‌شود از زندگی مردمی که با آن آشنا شده‌اند و بهش خو گرفته‌اند جدا کرد. آن انیمیشن کوتاه ژاپنی را که نشان می‌داد همه سرشان توی موبایلشان است و با از کار افتادنش انگار اکسیژن تمام شده، همین چند هفته پیش توی این ستون شرح دادم. اما همین روزها ویدئوی کوتاهی توی گوشی‌ام آمد که دیگر انیمیشن نیست، زنده است. داستان هم نیست، مستند است؛ و حیرت‌انگیز و عبرت‌آموز است. بچه‌ای کم‌تر از یک ساله که پیداست فقط نشستن را اموخته، موبایلی در دست دارد و غرق در آن است. گویی در نور ساطع از آن مسخ شده. دستی زنانه – شاید مادرش – گوشی را از او می‌گیرد. بچه خود را به زمین می‌زند و به‌شدت گریه و بی‌تابی می‌کند. زن پس از چند ثانیه گوشی را به بچه می‌دهد. بچه ناگهان آرام می‌گیرد، انگارنه‌انگار که تا چند ثانیه پیش داشته ضجه می‌زده. می‌نشیند و بار دیگر سرخوشانه شروع می‌کند به بازی با گوشی. کارگردان و مجری محترم که حتماً این صحنه را پیش از این بارها دیده و حالا می‌خواهد آن را ثبت کند یا احتمالاً به دیگری نشان دهد، بار دیگر گوشی را از دست بچه می‌گیرد و باز همان ضجه و فریاد و گریه. زن بار دیگر گوشی را به بچه می‌دهد و دوباره همان رضایت و آرام گرفتن و غرق شدن و مسخ. شاید شما هم این ویدئو را دیده باشید. اگر هنوز آن را در گوشی‌تان دارید، یک بار دیگر در چهره بچه دقت کنید. البته به احتمال زیاد برای آن بچه، گوشی موبایل فعلاً به عنوان یک اسباب‌بازی نورانی جذابیت دارد، اما توجه به دقت او بر صفحه گوشی و حرکت انگشت‌هایش بر آن، خیلی زود خاصیت ها و کارکردهایش را کشف می‌کند و آنگاه این بچه، دیگر بچه دوران پیشاموبایل نیست. موجود دیگری است؛ و این جوری چهره جهان آینده دگرگون خواهد شد. به همین دلیل است که جهان تصویرشده در فیلم Her (اسپایک جونز، 2013) که شخصیت اصلی‌اش عاشق سیستم‌عامل کامپیوترش شده و در گذرگاه‌های عمومی می‌بینیم که آدم‌های تنها گوشی به گوش در حال نجوا با معشوق مجازی‌شان هستند، این‌قدر طبیعی و عادی و قابل‌درک به نظر می‌رسند.
یک گزارش خبری از تلویزیون خودمان به گوشی‌ام آمده که محورش نگرانی بابت زبان فارسی بر اثر سروکار داشتن بچه‌ها و نوجوان ها با فضای مجازی است. تکیه بیش‌ترش هم روی غلط‌های املایی، مثلاً «عاقا» و «عایا» و «اصن» و «وعض» و از این قبیل است. خب البته بعضی غلط‌ها می‌تواند نتیجه دوری از کتاب خواندن باشد، اما راستش بنده زیاد نگران این‌ جور غلط‌ها نیستم. در فضای مجازی، بیش از غلط، درست وجود دارد و شیوع غلط‌نویسی را نمی‌شود به گردن فضای مجازی انداخت. همه جور منبع معتبری در فضای مجازی هم هست که اینترنت دسترسی به آن را آسان کرده است. پیش از اینترنت هم کسانی «راجع به...» را می‌نوشتند «راجب»؛ و انواع غلط‌های دیگر. حالا خوبی‌اش این است که به محض تردید می‌شود در گوگل جستجو کرد و در یکی از منابع معتبر موجود، پاسخ درست را یافت. مشکل در وسیع شدن و همزمان کم‌عمق شدن اقیانوس دانش و اصلاً جایگزین شدن اطلاعات به جای دانش است. حالا فعلاً خوش‌بختانه «دچار» وفور اطلاعات هستیم؛ برای دانش هم می‌توانیم برویم دانشگاه؛ چه واقعی و چه مجازی. این هم خوش‌بختانه موجود است. بعد تازه می‌رسیم به این بحث که چرا انسان این دوران به جای دانش‌اندوزی بیش‌تر به لودگی و تفنن و تنبلی گرایش پیدا کرده است.

روزنامه اعتماد، شماره 3287، سه‌شنبه 16 تیر 1393

Labels:



[ / ]





Sunday, July 05, 2015

قوری گل‌قرمز

«گروه سینماهای هنر و تجربه» هم شده موضوع مناقشه سر چهارراه. کسی نیست بگوید کل طرحی که بودجه‌اش به اندازه هزینه یک فیلم معمولی است، چه ضرری برای کسی دارد؟ این همه سال به مسئولان سینمایی ایراد گرفته می‌شد که حمایت مالی از فیلم‌ها در مرحله تولید فسادآفرین است و باعث می‌شود کسانی با حساب‌سازی رقم بودجه فیلم‌ها را بالاتر از واقعیت نشان بدهند و سودشان را در همان مرحله تولید ببرند و اکران فیلم‌ها هم اصلاً اهمیتی برای‌شان نداشته باشد. به همین دلیل الان صدها فیلم آماده و اکران‌نشده داریم. حالا برای اولین بار، در طرح سینمای هنر و تجربه حمایت دولت در مرحله اکران در قالب کمک به نمایش عمومی فیلم‌هایی که معمولاً جایی در برنامه اکران سینمای بدنه ندارند عملی شده. اشکالش چیست؟ این که حدود 700 صندلی از کل 14000 صندلی سینماهای کشور (یعنی فقط 5 درصد) با حداقل بودجه امکان نمایش عمومی ده‌ها فیلم بلند و کوتاه و مستند را فراهم کرده و اصولاً ایجاد تنوع در برنامه اکران عمومی جهت پاسخ‌گویی به نیازهای اقلیتی که فیلم‌های موردعلاقه‌شان را در اکران سینمای بدنه نمی‌یایند چه ایرادی دارد؟ آیا اقلیت هیچ اهمیتی ندارد؟ با استدلال مخالفان، دولت از تئاتر هم نباید حمایتی بکند و می‌دانیم با قطع بودجه دولتی تئاتر، تمامی تئاتر کشور و همه اجراهای روی صحنه به‌کلی تعطیل می‌شود. همین چهارتا و نصفی سالن کوچک گروه هنر و تجربه، هر هفته بین پنج تا شش‌هزار تماشاگر دارند که خیلی از آن‌ها تماشاگر سینمای بدنه نیستند. به نظر مخالفان، آیا اتفاق فرخنده و مسرورکننده‌ای است که گروه هنر و تجربه وجود نداشته باشد و این چند هزار نفر فیلم‌های مورد نظرشان را نبینند؟ همین استدلال را می‌توان در مورد تئاتر هم کرد که آماری از تعداد تماشاگرانش نداریم اما صرفاً به این دلیل که تعداد تماشاگران‌شان به اندازه فیلم‌های تجاری پرفروش نیست بهتر است بودجه‌شان قطع و سالن‌ها تعطیل و دل‌های سوخته و نگران و دلواپس خنک شود؟
مخالفان گروه هنر و تجربه چند دسته‌اند با هدف‌ها و نگاه‌ها و منافع مختلف. امیر قادری چون اوضاع مملکت و اقتصادش مثل آمریکا نیست با گروه هنر و تجربه مخالف است. او از آمریکایی شدن اوضاع یک وجب پایین نمی‌آید و حتی به الگوی اروپایی هم رضایت نمی‌دهد. می‌گوید باید اقتصادمان مثل آمریکای عزیز آن قدر آزاد بشود که ساخت و نمایش این جور فیلم‌ها تابع قانون عرضه و تقاضا باشد، در حالی که نمی‌داند در آن‌جا هم برای رونق و تداوم فعالیت‌های فرهنگی خاص، سازوکاری خارج از قانون عرضه و تقاضا وجود دارد و اصولاً در همه جای دنیا دولت‌ها به شکل‌های مختلف از کالاهای فرهنگی که مخاطب عام ندارند به شیوه‌های گوناگون حمایت و کمک می‌کنند و چنین فعالیت‌هایی هیچ‌گاه به خودکفایی نمی‌رسند و دولت‌ها همیشه باید بابت آن سوبسید بدهند. همین چند روز پیش آقایی که در آلمان فعالیت تئاتری می‌کند می‌گفت حتی چیزی که در آن کشور به عنوان تئاتر خصوصی شناخته می‌شود 95 درصد بودجه‌اش را دولت می‌پردازد.
به هر حال... مسعود فراستی با یک جور استدلال، و مهدی کرم‌پور و دیگران با نگاهی دیگر با گروه هنر و تجربه مخالفت می‌کنند و فارغ از نوع نگاه و استدلال‌ها، به نظر می‌رسد مثل خیلی از موارد دیگر در عرصه فرهنگ و سیاست و اجتماع، فضیلت مخالف‌خوانی در جامعه بیش از هر چیز اهمیت دارد. مخالفت به ما هّوَ مخالفت. مخالفت برای مخالفت. مخالفت برای نمایش درک و شعور بالا. چنین به نظر می‌رسد که در جامعه ما، موافق بودن و تحسین کردن جایگاه و احترامی ندارد و بیش‌تر باعث کسر شأن است.
اما در این میان نوع مخالفت محمدحسین فرح‌بخش، سینماگر همه‌فن حریف و صاحب‌سبک از همه تماشایی‌تر و استدلال‌هایش شنیدنی‌تر است. استاد فرح‌بخش چند هفته پیش در برنامه تلویزیونی «دو نیم‌ساعت» در شبکه خبر که به همین موضوع اختصاص داشت رودرروی امیرحسین علم‌الهدی مدیر اجرایی گروه هنر و تجربه نشست و هر دو حسابی از خجالت هم درآمدند و مشت‌ومال مفصلی در قالب کلام به هم دادند. در این مناظره جنجالی که خیلی زود متن و تصویرش روی سایت‌های مختلف قرار گرفت، بیش‌ترین کلمه‌ای که ردوبدل شد، کلمه «شارلاتان» بود. علاقه‌مندان کنجکاوی که تماشای این برنامه چهارراهی را از دست داده‌اند می‌توانند برای اطلاع به فضای مجازی مراجعه کنند. در این‌جا فقط یک بخش آموزنده‌اش برای اطلاع مورخان و ناظران و منتقدان نقل می‌شود که استاد فرمودند اصلاً کل سینمای پس از انقلاب هنر و تجربه است و حالا عده‌ای شارلاتان برای پول درآوردن و اتلاف بیت‌المال این بساط را به راه انداخته‌اند. البته کل نظرهای استاد شنیدنی و قابل‌تعمق است و محکی برای ارزیابی هنر و تجربه و اصولاً دنیا و مافیها. یادش به خیر استاد بسم‌الله‌خان موسیقی‌دان نامدار هند در مناظره‌اش با استاد سرآهنگ همتای مشهور افغانی‌اش با تکیه بر عرفان غنی شرقی در ارتباط تنگاتنگی با حرفه‌شان فرمود: «آب را اگر نگه داریم، صرفه‌جویی یا پس‌انداز نمی‌شود؛ می‌گندد. در چنین آبی حتی قورباغه هم نمی‌تواند ابوعطا بخواند چه رسد به دیگران. چون آب راکد که سرپایین و سربالا ندارد.»

Labels:



[ / ]





Friday, July 03, 2015

عشق تعطیل شد

خانم مهناز افشار پس از سقلمه‌ها و سیخونک‌ها و متلک‌های ناروایی که پارسال در پی ازدواجش از کاربران فضای مجازی به سویش بارید و دم نزد و تحمل کرد، انگار به تلافی، دو پرونده جداگانه سر چهارراه گشود که به‌قاعده خیلی زود بسته می‌شوند. اولی در هفته‌های پیش از جشنواره فجر بود که از روح‌الله حجازی کارگردان مرگ ماهی شکایت کرد که برای بازی با او قرارداد بسته شده اما بدون فسخ قرارداد، بازیگر دیگری به جایش انتخاب کرده‌اند. این موضوع البته ربطی به خود ماهی (اعم از ماهی دریا و رودخانه و پرورشی و کنسروی‌اش) و مرگ ماهی و بحران محیط زیست ندارد که باز بخواهیم پای سگ‌ها را به میان بکشیم و تجمع کنیم و بیانیه بدهیم و اینستاگرام کنیم، اما موضوع به هر حال قابل طرح در مجامع صنفی و قضایی هست که می‌توانند در موردش تصمیم بگیرند و حکم صادر کنند. تا آن موقع از هر نوع اظهار نظری خودداری می‌کنیم. وگرنه اصلاً به ما چه که عکس حاملگی مردم را چاپ کنیم؟
پرونده دوم مربوط است به عذرخواهی خانم افشار به خاطر بازی در سریال عشق تعطیل نیست که بیژن بیرنگ برای شبکه خانگی ساخته است. طرح موضوع در صفحه اینستاگرام مهناز افشار کمی مبهم است. گفته است که می‌شده قضیه بارداری را هم وارد قصه کرد که نشده. بابت ساخت و مشکلات و غیره هم چیزهای مبهمی گفته. از بازیگران و سایر عوامل هم تشکر کرده. از آن طرف شهرام حقیقت‌دوست یکی دیگر از بازیگران این سریال هم به «اتفاقات این سریال» اعتراض کرده که نفهمیدیم چی بوده. بیژن بیرنگ هم بعد از آن‌ها لب به سخن گشود و توضیح‌هایی داد که از آن‌ها هم سر درنیاوردیم اما چون اصولاً دل‌مان نمی‌خواهد سر از کار دیگران دربیاوریم و در امور مردم فضولی کنیم، نپرسیدیم که چی به چی هست. خب اگر دل‌شان می‌خواست توضیح روشن‌تر و دقیق‌تری بدهند شاید خودشان بلدند. حتماً می‌خواستند قضیه همین قدر مبهم باشد. در این صورت به ما چه ربطی دارد که بپرسیم عشق تعطیل است یا دایر؟ حتی همین الان اگر با ما تماس بگیرند و بخواهند توضیح دقیق بدهند و روشنگری کنند، ما که گوش‌مان به این حرف‌ها بدهکار نیست، چون مثل همان‌ها فکر می‌کنیم عشق که تعطیل نیست. به قول خورخه خامس خمینز معروف به «خروس ختافه» شاعر گمنام اسپانیایی: «خیزید و خز آرید که خوف خط و خالت/ عشق اونه که نگی متأسفم» [در بعضی نسخ این جوری ثبت شده: عشق اونه که حالت خوب باشه]. علتش هم این است که فرنگی‌ها شاید ندانند قافیه یعنی چه، و همین جوری یک چیزی می‌گویند. وگرنه ما که می‌دانیم عمراً اگر بخواهیم همچین چیزی بگوییم این جوری بگوییم، حتی اگر شاعر نباشیم.

Labels:



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©