فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, August 01, 2014

فرصت سوخته و لذت تماشای سقوط

نمایش هم‌زمان فیلم‌های تازه دو کارگردان پیشگام و تاریخ‌ساز موج نوی سینمای ایران در خرداد امسال، می‌توانست تبدیل به فرصت و خاطره‌ای بزرگ و تاریخی برای سینمای ما بشود اما نه تنها چنین نشد، بلکه بیش‌تر تلخی‌ها و حاشیه‌های ناخوشایندی به یادگار ماند.
جدا از صف‌بندی‌های همیشگی و اغلب بی‌منطق موافقان و مخالفان مسعود کیمیایی (که معمولاً ربطی هم به کیفیت فیلم‌ها ندارد و خوش‌بختانه این صف‌بندی در مورد داریوش مهرجویی اتفاق نمی‌افتد) شاید تنها کورسوی مثبتی که در این میان وجود داشت، دادن امتیاز کوچکی بود به متروپل و اشباح آن هم از این زاویه که «از فیلم‌های اخیرشان بهتر بود»؛ یعنی رضایت دادن به حداقل‌ها. بقیه‌اش هرچه بود نیش و کنایه و تمسخر و نارضایتی و حاشیه بود. از جنجال‌ها و هو کردن‌های زمان جشنواره، خر خواندن منتقدان توسط سازنده فیلم گاو (که البته بعد تکذیب کرد)، حرف‌های بی‌منطق و عجیب کیمیایی در مصاحبه غیرحرفه‌ای و بی‌ربطش با روزنامه شرق و بر زبان آوردن حرف‌هایی که معلوم نیست به چه دردی جز جنجال‌سازی و گزک دادن به دست وبلاگ‌نویسان و کامنت‌گذاران می‌خورد... و بازتاب‌های منفی انتقادی فیلم‌ها در حافظه سینمای ایران و فروش پایین آن‌ها که یعنی شکست همه‌جانبه.
اما جدا از آن‌چه مربوط به خود فیلم‌ها و فیلم‌سازان می‌شود، این اتفاق بار دیگر یک بیماری اجتماعی نگران‌کننده را به ما یادآور شد که هر چه می‌گذرد حادتر می‌شود: لذت افکار عمومی از زمین خوردن و تمسخر بزرگان. این عارضه که نیاز به بررسی عمیق جامعه‌شناسان و توجه مدیران جامعه دارد، با گسترش فضای مجازی تبدیل به وضعیتی بی‌مهار شده که هیچ کس در آن امنیت ندارد. خرابکاری‌های اساسی که به کنار، کافی‌ست یک آدم بزرگ و محترم و حتی محبوب، مثلاً به محبوبیت استاد شجریان، یک جا اظهار نظری بکند که به مذاق کسانی خوش نیاید، یا اصلاً یک گاف یا به‌اصطلاح یک سوتی بدهد، یک جا سکندری بخورد، دچار لکنت زبان شود، یک اشتباه لپی بکند... آن وقت «افکار گرسنه عمومی» مثل گرگ ازقحطی‌درآمده هم‌چون طعمه‌ای ناب به سویش هجوم می‌برد تا او را به خاک ذلت بکشاند و آبرویی برایش باقی نگذارد. غم‌انگیز و خطرناک و ناامیدکننده است که چرا جامعه کسی را به عرش می‌برد و بعد می‌کوشد او را به زیر بکشد و به طرزی سادیستی از سقوط و تمسخر آن‌ها لذت می‌برد.

Labels: ,



[ / ]





Thursday, July 24, 2014


پانزده سال پيش كه در يک روز بهاری، استاد مرا نزد «آقايان مهندسين» برد روز خوبی بود اما البته آخر و عاقبت آن ملاقات را اين جوری پيش‌بينی نمی‌كردم. استاد گفت كه آقايان از دوستان قديمی‌اش هستند و مهندسين لايقی هستند كه پروژه‌هايی ساختمانی در ينگه‌دنيا و همين اطراف خودمان بنا كرده‌اند و حالا در تدارک ساخت مجتمع مسكونی تازه‌ای هستند. گفت خودش يک واحد آپارتمان در اين مجتمع پيش‌خريد كرده و به من پيشنهاد كرد كه تو هم بيا اجالتاً يک واحد ابتياع كن محض احتياط. استاد چندان از اوضاعم خبر نداشت و پيشنهادش گويا فقط يک سرمايه‌گذاری برای پشتيبانی سال‌های آخر عمر بود. اما بنده كه در آستانه پنجاه سالگی در تدارک تحولی در زندگی ناكامياب خويش بودم و آن‌چه تا آن زمان اندوخته بودم به شيوه مرسوم روزگار به دست پرتوان و كف باكفايت پيرامونيان از دست رفته بود، فكر كردم بد نيست در عنفوان ميان‌سالی و به عنوان سرپناه سال‌های پيری، بر هم گذاشتن خشتی بر خشت آخر دنيايم را تدارک ببينم. اين بود كه با سپاس فراوان از استاد، از پيشنهاد پدرانه و خيرخواهانه‌اش استقبال كردم. رفتيم به دفتر «آقايان مهندسين» (به قول اوس‌مش‌مهدی اجاره‌نشين‌ها) كه در واقع عمارتی بود در باغی در شمال تهران.
روز خوبی بود و از سايه‌سار درختان باغ و در ميان ترنم آوای مرغان خوش‌الحان نزد آقايان شديم. استاد بنده را به دوستان قديمی‌اش معرفی كرد و فرمود كه آقا مشتری است. آقايان مهندسين ماكت دل‌فريب مجتمع موعود را شامل دو بلوک هفت طبقه، كه به عنوان درِ باغ سبز ساخته و برای عرضه به مشتريان در دفتر مبارک قرار داده بودند نشانم دادند همراه با ادای توضيحات شفاهی. مثلاً اين‌كه مجتمع در دو سال و نيم آماده خواهد شد، هر واحد دو پاركينگ و دو انباری دارد، مجتمع استخر و سونا و جكوزی و سالن اجتماعات و امكانات ورزشی و كارواش دارد. نقشه‌ها را نشان دادند و تصويرهای مجازی از بنای موعود كه دلربا بود و برای آدم كم‌توقعی مثل من، رؤيايی. بعد در معيت استاد، ما را بردند به محل احداث بنا، كه آن موقع گودبرداری شده و ميل‌گرد در گودالش ريخته شده بود. معلوم شد از حدود شش ماه قبل، جلب مشتری آغاز شده و كسانی هم قرارداد بسته‌اند و حالا به اصطلاح فاز دوم فروش شروع شده است. بعدش هم ما را بردند چند خيابان آن‌طرف‌تر كه يک پروژه آماده‌شان را نشان‌مان بدهند و گفتند مجتمع آينده هم اين جوری ساخته خواهد شد؛ اما در دو بلوک. اين ساختمان تقريباً آماده كه البته هنوز بهره‌برداری از آن شروع نشده بود و فقط هم بيرونش را نشان‌مان دادند، برای چشم و ذهن غيرمتخصص بنده كه سر از كار مهندسی و معماری و نقشه و زيربنا و غيره درنمی‌آورد، نكته مهمی نداشت جز بالكن‌های دل‌باز و چشم‌نواز هر واحد كه در سرتاسر اطراف بنا امتداد داشت. اما موضوع مهمی كه در مذاكرات و وعده‌های آن روز از همه دل‌فريب‌تر بود، اين بود كه در همان آغاز كار، هنگام بستن قرارداد و پرداخت اول، در محضر قدرالسهم هر كس از زمينی كه مجتمع بر آن بنا می‌شود به اسم خريدار خواهد شد. در روزگاری كه عدليه مباركه ما پر از شكايت‌های فريب‌خوردگان و مال‌باختگان خوش‌خيال از بسازوبفروش‌های طمع‌كار و زياده‌خواه است و بسياری هم فريب كسانی را خورده‌اند كه اينک فراری‌اند و شهر پر از مجتمع‌های ناتمام و بلاتكليف است، اين سند محضری می‌توانست تضمين و پشت‌گرمی باشد برای آينده. قيمت هم با توجه به امتيازهای معهود قيمت معقولی به نظر می‌رسيد. اين بود كه بله را گفتم و قرار را گذاشتيم برای محضر كه چک را بدهيم قبض را بگيريم و سند را امضا كنيم.
روز محضر هم چندی بعد در يک صبح زيبای بهاری بود كه همه چيز به روی آدم لبخند می‌زد. ساير خريداران هم لبخندبه‌لب آمده بودند. چک اول را داديم و سند محضری را بدون آن كه بخوانيم امضا كرديم و خوش و خرم با يک نسخه از سند روانه شديم تا سی ماه بعد صاحب يک واحد آپارتمان شويم. راستش اگر هم شخصاً اين سند را می‌خواندم چيزی دستگيرم نمی‌شد. اصولاً زبان قانون و حقوق و قضا - گويا - در همه جای دنيا چنان متفاوت با زبان رايج مردم و حتی ادبيات همه‌فهم و كتابت آشنای زمانه است كه برای دركش بايد به علما و كارشناسان مراجعه كرد اما گاهی خود آن‌ها هم در درک و تفسيرش درمی‌مانند و دچار اختلاف تعبير می‌شوند. همين حالا هم كه گَزيده نيش اين سند نابكار هستم و آن را می‌خوانم چيز زيادی سر در نمی‌آورم و فقط چون ضربتش را خورده‌ام جايش درد می‌كند. بعداً فهميدم كه ديگران هم آن را نخوانده‌اند و اگر هم می‌خواندند اغلب سر در نمی‌آوردند.
باری... چند روز بعد هم در دفتر آقايان مهندسين يک قرارداد داخلی با ذكر جزييات امضا كرديم كه بسيار مفصل بود و اسمش را گذاشته بودند «مشاركت مدنی». من هم نمی‌دانستم اين عنوان چه معنايی دارد و ضمناً حوصله خواندن آن متن مفصل بی‌جاذبه را نداشتم؛ بعداً معلوم شد بقيه هم نخوانده‌اند. در واقع هم توی محضر و هم در دفتر آقايان مهندسين، بنده نيز مثل بقيه به توصيف‌ها و وعده‌های شفاهی آقايان اعتماد كردم. به‌خصوص كه استاد مرا پيش دوستان قديمی‌اش برده بود و شنيدم كم‌وبيش همه خريداران از دوستان و بستگان دور و نزديک آقايان مهندسين هستند و بنده كه به طور ذاتی دچار خوش‌بينی مفرط و مزمن هستم مثل بقيه به اين ميزانسن اعتماد كردم.
طبق قرار، هر دو يا سه ماه بايد يک قسط پرداخت می‌شد تا اوضاع درست پيش برود و آقايان مهندسين و مجريان محترم طرح نقدينگی لازم را برای ادامه كار داشته باشند. خانه مسكونی فقير به محل احداث ساختمان نزديک بود و گاه‌وبی‌گاه می‌رفتم از جلوی ساختمان رد می‌شدم يا سری به داخلش می‌زدم ببينم كارها چه جوری پيش می‌رود. نزديک دو سال كه گذشت ديدم اسكلت ساختمان از هفت طبقه هم گذشت و به اشكوب‌های هشت و نه و ده و يازده و دوازده هم رسيد. حالی‌ام نشد چه اتفاقی افتاده. به دليل كمبود حس كنجكاوی اين سؤال برايم پيش نيامد كه چرا ساختمان از هفت طبقه موعود بالاتر رفته و حالا كه رفته تكليف آن چندصدم درصد سهم هر كس از زمين چه می‌شود؟ خب وقتی تعداد واحدها بيش‌تر می‌شود سهم صاحبان واحدها از زمين هم كم‌تر می‌شود ديگر؛ مگر نه؟ ولی اهميت ندادم. با خودم می‌گفتم من فقط قرار است سال‌های آخر عمرم را اين‌جا بگذرانم. قصد فروش و تبديل به احسن ندارم كه حساب‌وكتاب كنم چه جوری قيمت آپارتمانم زياد می‌شود و چه جوری كم می‌شود. اهميتی ندادم. يعنی اصلاً بهش فكر نكردم كه اهميتی بدهم يا ندهم. در بازديدهای گاه‌وبی‌گاهم جز با همان آقايان مهندسين و منشی دفترشان با كسی از همسايگان آينده آشنا نشدم. فقير هم (به قول پرويز دوايی) مثل بقيه سرش به كار خودش بود. البته ناگفته نماند كه يک بار گفتند بياييد قرارداد جديد را امضا كنيد كه حتماً همين تغييرات در آن آمده بود و من نپرسيدم قرارداد جديد بابت چيست؛ و امضا كردم. بقيه هم حتماً همين كار را كرده‌اند.
گذشت و گذشت... از دو سال و نيم هم گذشت و حقير فقير شرم حضورش بود كه از آقايان مهندسين بپرسد چرا ساختمان از هفت طبقه بالا زد و چرا در كار در آن سی ماه معهود تمام نشد. بس كه به زور و اجحاف و خلف‌وعده عادت كرده‌ايم. و ضمناً طبقات اسكلت بتونی ساختمان در عدد سيزده متوقف مانده بود. از ظاهر ساختمان كه چيزی پيدا نبود و فكر می‌كردم كه در اندرونش حتماً يک خبرهايی هست.
...تا اين كه روزی آقاي محترمی تماس گرفت و گفت قرار است اگر خدا بخواهد و امام زمان فرجی كند در آينده همسايه شويم. بعد اضافه كرد كه پروژه دچار مشكل شده و چند ماه است متوقف است و او به شكلی شماره تلفن برخی از خريداران را پيدا كرده و دارد با آن‌ها تماس می‌گيرد كه جمع شويم برای چاره‌جويی. زمان و مكان را اعلام كرد و روزی كه فقير به آن‌جا رفت، در خانه همان آقای محترم، همسايه آينده، ده‌پانزده نفر ديگر هم جمع بودند. و تازه آن‌جا بود كه فهميدم اوضاع از چه قرار است و چه كلاه گشادی سر همه‌مان رفته و همگی از هول حليم (يا هليم و اصلاً halim) در ديگ جوشانی افتاده‌ايم كه آقايان مهندسين تا استخوان‌مان را هم در آن ذوب نكنند دست‌بردار نيستند.
سناريوی دقيق آقايان اين بوده كه از طمع و خوش‌خيالی و اطمينان دوستان و بستگان، و دوستانِ بستگان و رفقای‌شان نهايت استفاده را ببرند. تصور خريداران اين بوده كه طبق توضيحات و وعده‌های شفاهی آقايان، به قاعده معاملات و پروژه‌های بسازوبفروشی آشنا و رايج، قرار است مجتمعی ساخته شود، هر كس واحدی را پيش‌خريد می‌كند، پيش‌قسطی می‌دهد و قسط‌هايی در سررسيدهای مقرر (حالا گاهی كمی ديرتر)، و آپارتمانی با مشخصات و قيمت مورد توافق و در زمان مورد توافق (حالا كمی ديرتر) ساخته می‌شود و طبق معمول قسط آخر هم در محضر و هنگام ردوبدل شدن سند پرداخت می‌شود و تمام. نهايتش خريدار احساس می‌كند در فلان مورد كمی سرش كلاه رفته و مغبون شده و چون در اين زمانه به آين چيزها عادت كرده سعی می‌كند مثل بقيه موارد قضيه را فراموش و به آينده فكر كند. فراموشی هم كه از نعمت‌های الهی است و اغلب بدان مبتلاييم. اما اين مورد ما فرق دارد. سناريوی دقيقی دارد برای گوش‌بری از همان آغاز، كه عقل ارنست ليمن و سيد فيلد هم به آن نمی‌رسد.
در آن نشست چاره‌جويی بود كه فهميدم ماجرا چه بوده: آقايان مهندسين پس از رونمايی از درِ باغ سبز، و وعده‌های دل‌فريب شفاهی، ما را به محضر كشاندند كه به بهانه به نام زدن آن چندصدم درصد از سهم زمين، توی همان سندی كه اين امتياز را گرفته‌ايم، وكالت بلاعزل از ما بگيرند كه نه‌تنها اختيار استفاده از همان امتياز را به خود آنان واگذار كنيم، بلكه به آن‌ها اختيار داده بوديم هر چه می‌خواهند با سهم ما بكنند، و اگر دل‌شان خواست می‌توانند در زمين ما به جای هفت طبقه هر چند تا طبقه كه خواستند بسازند و پولش را بگيرند برای خودشان، هر هزينه اداری و غيراداری هم كه ساختمان داشته باشد ما «مشاركين محترم» بايد بپردازيم و تعهد داده بوديم كه هر چه هم پروژه زمان و پول نياز داشته باشد تقبل كنيم و حق هيچ اعتراضی نداريم. ظاهر قضيه اين بود و هست كه ما عده‌ای شريک هستيم كه پروژه‌ای را برای اجرا به شركتی يا مجريانی سپرده‌ايم كه هزينه‌هايش را بدهيم و آن‌ها با دريافت 25 درصد از هزينه اجرا به عنوان دستمزدشان آن را اجرا كنند اما اين مجريان صاحب‌اختيار ما هستند و ما تقريباً هيچ‌كاره‌ايم. اين البته خلاصه ماجراست و جزيياتش مفصل‌تر و پيچيده‌تر و اعصاب‌خردكن‌تر و جگرخراش‌تر و ابلهانه‌تر از اين حرف‌هاست و تشريح همه جزييات، حتی اگر امكان و شعورش را داشته باشم، امكان‌پذير نيست و حتماً باعث خرابی حال‌تان و سرسام گرفتن وجود مبارك می‌شود. بنابراين بگذريم.
حالا گيری كه قضيه كرده بود، اين بود كه آقايان مهندسين در يک مرحله برای تبديل هفت طبقه به پانزده طبقه مجوزی گرفته بودند كه گويا مستندات كافی نداشته و با تغيير مديران مربوطه در شهرداری منطقه، مديران جديد اسناد پانزده طبقه را نپذيرفته بودند و اسكلت را در طبقه نحس سيزدهم متوقف كرده بودند و كل عمليات اجرايی ساختمانی متوقف شده بود. اين ماجرا كه كم‌كم پای همه مالكان قديم و جديد را به ميان كشيد گندابی را به هم زد كه بوی شيرين‌كاری‌های ديگری را بالا آورد. از جمله اين‌كه سيزده درصد از زمين هنوز به نام مالک اوليه است كه می‌تواند در آينده باعث دردسر شود، قرار بوده گويا ساختمان در 24 طبقه ساخته شود كه با گرفتاری فعلی منتفی شده، بحث كيفيت و قيمت مصالح مصرف‌شده پيش آمد، معلوم شد كه هشت تا از آپارتمان‌ها هر كدام به دو نفر فروخته شده و... خلاصه آن قدر نكته‌ها و گرفتاری‌های ريز و درشت در پروژه پيش آمده كه حتی حالا هم پس از ده‌دوازده سال واقعاً نمی‌توانم گزارش دقيقی از چندوچون جزييات ماجرا بدهم چون اين جزييات برايم چندان روشن نيست و از هر زاويه تازه‌ای كه نگاهش كنی روايت ديگری می‌‌طلبد. فقط خلاصه‌اش اين است كه سناريويی برای كلاه‌برداری و كلاه‌گذاری طراحی شده، با پولی كه در ابتدا توافق شفاهی شده و در زمانی كه تعيين شده اين پروژه به سرانجام نمی‌رسد، معلوم نيست چه‌قدر عمليات ساختمانی طول می‌كشد و چه‌قدر ديگر بايد پول بدهيم، معلوم نيست آيا سند مالكيتی در كار خواهد بود يا نه، و اگر هم باشد با چه هزينه و چه زمانی، مجتمع هفت طبقه ما شده پانزده طبقه... و نكته ديگر اين است كه فعلاً اصلاً پروژه متوقف است و بايد مجوز ادامه اجرا را گرفت. جالب اين است كه در ميان 130 مالک واحدهای مجتمع، وكيل و مهندس و بازاری و مدير و غيره هم فراوان بوده اما گويا هيچ كس آن قرارداد و سند محضری را نخوانده كه ببيند چه چيزی را امضا می‌كند. همه به همان دوستی‌ها و آشنايی‌ها و رفاقت‌ها و توضيحات شفاهی دل خوش كرده بودند و اعتماد.
باری... جلسه‌های بسيار برگزار شد و ريش‌سفيدان و معتمدان و بلدهای راه از ميان شركا، جمع را به اين نتيجه رساندند كه اين غلط را دسته‌جمعی مرتكب شده‌ايم و بايد با حفظ آرامش، سعی كنيم مشكل را با همكاری همديگر و آقايان مهندسين كه اين دسته‌گل را به آب داده‌اند و راه و چاه را بهتر می‌شناسند برداريم. قرار شد هيأت‌مديره‌ای از ميان جمع انتخاب شوند كه به نمايندگی از طرف مالكان، هم دنبال رفع موانع اداری تداوم عمليات پروژه بروند، هم بر كار مجريان طرح نظارت كنند، هم قسط‌های مالكان را در حساب مشتركی دريافت كنند و پول را در ازای دريافت گزارش از مجريان بابت مصارف مشخصی در اختيار آنان قرار دهند و خلاصه بر حُسن اجرای پروژه تا پايان و دريافت سندهای مالكيت نظارت داشته باشند. در اين فاصله و در ميانه كشمكش‌های مربوط به توقف پروژه كه نزديک به يک سال طول كشيد، يكی از آقايان مهندسين، ناگهانی و بی‌خبر، برای گريز از مخمصه يا هر دليل ديگری به خارج از كشور رفت؛ به نيم‌كره آن‌طرف زمين و كرانه غربی ينگه‌دنيا. هنوز هم رفته. يعنی هنوز هم نيامده. حتی موقتی. در عرف، اسم اين اقدام را فرار می‌گذارند؛ حتی اگر دلايل ديگری داشته باشد. چون او با عده‌ای قرارداد داشته، به قراردادش عمل نكرده و آن عده را به دردسر انداخته و با ديونی نامعلوم، ناپديد و مجهول‌المكان شده است. با اين حال شريكش، مهندس دوم، ماند و ايستاد و با اعتمادبه‌نفس تحسين‌برانگيز و نفی هر گونه شائبه كلاه‌برداری و فريب و خطا، مثل شير اعلام كرد كه پروژه را ادامه می‌دهد و به كوری چشم دوستان و دشمنان، همه مشاركين محترم را به آپارتمان‌شان خواهد رساند؛ فقط يک مشكل كوچک وجود دارد كه در اين زمينه همه بايد همكاری كنند: اين پروژه نياز به نقدينگی دارد و مالكان بايد قسط‌های‌شان را به‌موقع پرداخت كنند؛ البته با توجه به مشكلات و توقفی كه پيش آمده و بالا رفتن قيمت‌ها و طول كشيدن پروژه بايد برآورد مالی جديدی انجام بشود.
هيأت‌مديره انتخاب شد، حساب بانكی مشترک باز شد، با استفاده از شهرت و اعتبار و محبوبيت استاد و تلاش‌های ديگر مجوز تداوم كار پروژه گرفته شد و كارها دوباره به راه افتاد، «مشاركين محترم» اميدوار شدند و شروع كردند به پرداخت پول... اما اين پروژه بيمار و زخمی بود. پروژه‌ای بود كه بنايش با كلک و فريب گذاشته شده بود. پس از آن هم آن قدر اتفاق‌ها افتاد و آن قدر دروغ و وعده و كلک و تجديد برآورد و تمديد زمان و افزايش هزينه پيش آمد كه برخی از نيمه‌راه رها كردند و رفتند. همه كلافه و درمانده، فقط پول می‌دادند كه بالاخره كار تمام شود. كسی حال و توان اعتراض نداشت يا آن را بيهوده می‌دانست. همه به همديگر توصيه می‌كردند آرام باشيم و پول بدهيم تا كار تمام بشود؛ چاره‌ای نيست وگرنه پروژه متوقف می‌ماند و همين پول و وقتی هم كه تا به حال صرف كرده‌ايم به هدر می‌رود.
در سال‌های بعد كلی اتفاق افتاد، كلی جلسه گذاشته شد، كلی قسط داده شد، كلی برآوردها تجديد شد، كلی سوءتفاهم به وجود آمد، كلی از آدم‌ها از هم دلخور شدند و حتی عده‌ای از مالكان رخت خود را از جهان فانی به ديار باقی كشاندند و آرزوی زندگی در اين‌جا به دل‌شان ماند... مجتمعی كه قرار بود در هفت طبقه با فلان مشخصات در دو سال و نيم ساخته شود نزديک به دوازده سال طول كشيد و تا چهار سال و نيم پيش كه بالاخره آماده سكونت شد، همه در حدود سه برابر برآورد اوليه پول دادند. تازه بخش‌های عمومی و مشاع مجتمع كه در واقع متعلق به همه مشاركين محترم است همزمان با تحويل آپارتمان‌ها و هنوز هم تمام نشده و كلی از تعهدات اوليه ناديده گرفته شد (استخر و سونا و باشگاه و كارواش و حياط مصفا و غيره) اما آقای مهندس باقی‌مانده هنوز پول می‌خواهد و هنوز مثل شير ايستاده و منت سر همه می‌گذارد كه اين مجتمع می‌توانست اصلاً تمام نشده باشد و برويد (يا بياييد) خدا را شكر كنيد و سپاسگزارم باشيد كه شما را به آپارتمان‌تان رساندم.
روزی كه هر آپارتمان به مالكش تحويل داده می‌شد، بايد تعهدنامه‌ای را امضا می‌كرد كه حساب مربوطه را تا آن تاريخ بابت ساخت‌وساز مجتمع تسويه كرده و متعهد می‌شود كه سهم خود را بابت هزينه‌های بعدی و همچنين هزينه‌های اداری مربوط به دريافت سند بپردازد. مدير اجرايی هم طبق توافق‌نامه‌ای كه در سال 1382 و هنگام توقف پروژه و تعيين هيأت‌مديره امضا شده بود متعهد شده بود كه زير نظر هيأت‌مديره هزينه‌های مجتمع را حسابرسی كند و طبق اين حسابرسی درخواست پول از شركا كند. هزينه‌های اداری هم قرار بود طبق اعلام سازمان‌ها و نهادهای ذيربط به اندازه سهم هر مالک تعيين شود، اما يک سال پيش صورت‌حسابی چند ده‌ميليونی به هر مالک داده شد كه وعده داده شده اين ديگر آخرش است، اما بدون اين‌كه پس از تحويل آپارتمان‌ها كاری در مجتمع انجام شده باشد كه هزينه‌ای بابتش شده باشد، بدون به پايان رساندن محوطه و حياط مجتمع و ساخت امكانات ورزشی وعده ‌داده‌شده، بدون حسابرسی رسمی عملكرد سال‌های گذشته، و بدون اين‌كه هزينه‌های اداری مربوط به دريافت سند معلوم شده باشد. در واقع با مشكلات متعدد اداری و آن‌چه كه مربوط به مالكيت زمين مجتمع می‌شود، دريافت سند مالكيت آپارتمان‌ها مبهم است.
بحث ميان مالكان مجتمع كه باعث چنددستگی آنان شده اين است كه طبق خواست مدير اجرايی باز هم پول بدهيم يا برويم و شكايت كنيم. دسته اول چنين استدلال می‌كنند كه اگر سی‌چهل‌پنجاه ميليونی كه درخواست شده بدهيم تا سند صادر شود، چند برابرش قيمت آپارتمان‌مان بالا می‌رود و می‌توانيم حالش را ببريم. دسته دوم معتقدند با وضع موجود اصلاً معلوم نيست آقای مهندس با وجود پرداخت پول مطالبه‌شده بتواند سند بگيرد كه قيمت آپارتمان‌تان بالا برود تا حالش را ببريد؛ سهل است كه پول را داده‌ايد، ضرری روی ضررهای ديگر، و حال‌تان بيش‌تر گرفته می‌شود. ضمن اين‌كه با توجه به قيمت مال موضوع شكايت، كشاندن ماجرا به قوه قضاييه هزينه دادرسی هنگفتی دارد كه شاكيان بايد بپردازند و نتیجه شكايت هم معلوم نيست. بنابراين مخالفان شكايت معتقدند پولی كه می‌خواهيد بابت شكايت هزينه كنيد بدهيد به آقای مهندس تا برود سند را بگيرد و به زخم‌های زندگی‌اش بزند و وقت‌تان را هم تلف نكنيد و اين‌ها هم دوباره می‌گويند از كجا معلوم كه....
آقای مهندس كه دندان طمع مالكان محترم را شمرده، با استفاده از همين چرتكه انداختن‌های حسابگرانه از تعداد زيادی از مشاركين محترم پول گرفته و پارسال چند روزی مسّاحان با سه‌پايه و چوب‌های مدرج و اسباب ديگر اندازه‌گيری برای نمايش جدی بودن قضيه به مجتمع آمدند و جولان دادند و رفتند. قرار بود، يعنی وعده داده شده بود كه بهار امسال روند دريافت سندها به جای خوبی برسد. حالا در پايان بهار، چهار ماه است كه آقای مهندس برای سفری دوماهه به خارج رفته و دو ماه است در تماس‌هايی كه با دفترش گرفته می‌شود و خبرش را می‌گيرند كه چه شد و كی تشريف می‌آورند برای پيگيری مراحل صدور سند، پاسخ داده می‌شود كه آقای مهندس كسالت دارند و دكترها تجويز كرده‌اند كه كمی تأمل كنند و از پرواز و استرس و هيجان پرهيز كنند. يک روز در لابه‌لای همين كلنجارهای چندساله‌مان بهش گفتم: می‌گويند شما برخلاف فقير، از خانواده پولداری هستيد. الان در هفتادوچند سالگی به اندازه‌ای كه تا پايان عمر در آسودگی مطلق زندگی كنيد و ميراث قابل‌توجهی هم برای وارثان و بازماندگان بگذاريد داريد. واقعاً اين همه حرص و طمع برای افزودن چند ميليارد ديگر بر اين ميراث برای چيست؟ آن هم با دوز و كلک و زور و سندسازی و تهديد و كلنجار و فرسودن روح و روان و جان و اعصاب خودت و ديگران؟ اما بشر پيچيده‌تر از اين حرف‌هاست كه برای پرسشی چنين سرراست و ساده پاسخ روشنی داشته باشد.
شرح اين پانزده سال را از حيث منحنی كشش و اصول درام می‌شود به سه بخش تقسيم كرد. يكی از بهار 78 تا زمان توقف پروژه، دوره ‌دوم با تعيين هيأت‌مديره در سال 82 تا تحويل آپارتمان‌ها در آغاز سال 89، و دوره سوم از زمان مسكونی شدن مجتمع. شرح بحث‌ها و كلنجارها و جلسه‌ها (ده‌ها و بلكه بيست‌ها ساعت) و مذاكره‌ها و داستان‌ها و رقابت‌ها و دلخوری‌ها و توطئه‌ها و خط‌ ‌ونشان‌ها و تهديدها و كلنجارها، نه در حد يک نوول كه به حجم يک رمان چندجلدی است. دوستان و آشناهايی كه به خانه‌مان می‌آيند كلی تعريف می‌كنند از اين‌جا و به‌خصوص وقتی توی بالكن مصفا و گياه‌كاری‌شده‌اش در معرض نسيم دل‌پذيری می‌نشينيم می‌گويند دست سازنده‌اش درد نكند. و وقتی خلاصه‌ای از همين داستان پر از آب چشم را برای‌شان تعريف می‌كنيم، البته سری توأم با افكت «نوچ نوچ» تكان می‌دهند اما می‌گويند: باز هم شانس آورديد كه بالاخره تمام شد و حالا توی آپارتمان‌تان نشسته‌ايد، چون خيلی‌ها پول‌شان رفت و دست‌شان به جايی بند نشد. و تازه می‌دانيد كه الان اين‌جا متری چند است؟
خب می‌بينم كه بر خلاف خودم، همه دارند همين محاسبه را می‌كنند. راستش هيچ كدام از رقم‌هايی كه می‌گويند به يادم نمانده. با اين‌كه حدود سه سال است فقط برای پرهيز از ادامه مغبون شدن و مقاومت در برابر كلک خوردن جديد، عضو هيأت‌مديره نگهداری ساختمان شده‌ام و ناخواسته به دليل قحط‌الرجال در صف اول مبارزات ضداستثماری/ ضدكلاه‌برداری/ ضدفريب‌كاری قرار گرفته‌ام هنوز نمی‌دانم اين آپارتمان‌ها متری چند است. بی‌سند چه‌قدر است (كه عده‌ای برای خلاص كردن خود از اين وضعيت، آن را بی‌سند فروختند و رفتند) و با سند چه‌قدر می‌شود. بی‌كلک چه‌قدر می‌ارزد و با كلک چه‌قدر می‌شود آبش كرد. می‌روم توی بالكن و به گياهانی كه كاشته‌ام سركشی می‌كنم، هرس‌شان می‌كنم، علف‌های هرز را وجين می‌كنم، برگ‌ها و گل‌ها و ساقه‌های‌شان را تماشا می‌كنم. دو سال پيش توی چند تا از باغچه‌های كوچكش سبزی خوردن كاشتم كه درست عمل نيامدند و حالا به جای‌شان گياه كاشته‌ام. نگاه می‌كنم به بالكن خانه‌های بلوک روبه‌رو، كه چندتايی‌شان به‌كل خشك شده‌اند و بعضی‌شان به همت ساكنان‌شان باصفا و پررونق‌اند. می‌نشينم روی تخت چوبی كه وسط بالكن گذاشته‌ام و خود را می‌سپارم به نسيم ملايمی كه از غرب می‌وزد. با خود فكر می‌كنم آيا خواهم توانست طبق وعده‌ای كه به خود داده‌ام سال‌های آخر عمر را در اين‌جا بی‌دغدغه بگذرانم؟ جايی كه برای اولين بار همه چيزش را آن جور كه خودم دوست دارم چيدم و آراستم؛ جايی كه از همان اول برای تحقق يک رؤيای چندده‌ساله يكی از اتاق‌هايش را قفسه‌بندی كردم تا سقف، برای چيدن كتاب‌ها و فيلم‌هايم، كه حتی تماشای‌شان هم حالی دل‌پذير بدهند. البته در اين حال خوش، گاهی تصوير آقايان مهندسين هم ظاهر می‌شود برای يادآوری واقعيت. يكی‌شان بيش از ده سال است بركشيده از اين سامان رخت خويش، و آن ديگری، خدا عمرش بدهد، مثل شير ايستاد تا خرابكاری‌ها را جمع كند و چند ميليارد ناقابل بابت زحماتش بگيرد كه ما هم به آپارتمان‌مان برسيم و اين آخر عمری الاخون‌ولاخون نشويم و سپاسگزارش باشيم. حالا هم رفته سفر خارج برای ديدار بستگان و رفع خستگی؛ و از وقتی شنيده‌ايم ناخوش است دعا می‌كنيم برای سلامتی‌اش كه برگردد سندهای‌مان را بگيرد تا چند ميليون بيايد روی قيمت هر متر از آپارتمان‌مان بالاخره.

مأخذ: ماهنامه همشهری داستان، شماره 46، مرداد 1393

Labels: , ,



[ / ]





Wednesday, July 09, 2014

يأجوج‌مأجوج، اجق‌وجق

جام جهانی فوتبال از نگاهی ديگر

البته هنوز هفده سالم بود كه پدرم در 48 سالگی درگذشت، اما توی همان دو سال آخر عمرش كه گرايشی پيدا كرده بودم به مدهای جوانانه، چند بار با مخالفت و بيش‌تر سرزنش او مواجه شدم. مد آن زمان هم مثل خود آن دوران و خود ما جوان‌های قانع، چندان عجيب و پيچيده و مذموم نبود. يا لااقل توقع من در همين حد بود. يكی مقداری بلندتر كردن موها بود و يكی هم مقداری گشاد كردن پاچه‌های شلوار. پيراهن‌های تنگ ژرسه گلدار آن قدر رايج بود كه ديگر نمی‌شد اسمش را مد گذاشت و تمايزی هم برای كسی محسوب نمی‌شد. شايد پدر اگر می‌دانست كه در نوزده سالگی به سربازی می‌روم و ناچار می‌شوم موهايم را مدل سربازی بزنم، و بعد از سربازی هم با ارثی كه برايم گذاشته موهايم به‌شدت و به‌سرعت شروع می‌كند به ريختن و ناچار می‌شوم برای – به خيال خودم – كاستن از سرعت ريزش موهايم را كوتاه نگه دارم، و اگر می‌دانست خودش هم زود می‌ميرد آن قدر سرزنشم نمی‌كرد و می‌گذاشت در آن يكی‌دوسه سال جوانی كنم و حالش را ببرم.
حالا وقتی مدهای جوان‌های اين روزها را می‌بينم و پوزخند می‌زنم و در دل يا با هم‌سن‌وسال‌های خودم مسخره‌شان می‌كنم، ياد رابطه خودم و پدر مرحومم می‌افتم و از خود و ديگران می‌پرسم: آيا واكنش من به آرايش مو و سروريخت جوان‌های امروز شبيه واكنش‌های پدرم در چهل و چند سال پيش است؟ آيا اين همان شكاف بين نسل‌ها يا – به قول آقای اميرشهاب رضويان – شكاف نسل‌هاست؟ آيا بنده پير شده‌ام و دارم با جوان‌ها مخالفت می‌كنم؟ آيا چون موهای خودم ريخته و كچل شده‌ام و ناچار شده‌ام همين موی باقی‌مانده دور سر را هم از خير (يا شر)ش بگذرم به جوان‌ها حسودی‌ام می‌شود؟ آيا چون نوجوان‌ها و جوان‌های امروزی آزادی‌هايی دارند كه من آن موقع نداشتم دارم ايرادهای استتيک از آن‌ها می‌گيرم و مشكل در جای ديگری است؟
اين قضيه در اين روزهای جام جهانی فوتبال كه با چهره‌های يأجوج و مأجوج فوتباليست‌های تيم‌های مختلف مواجه می‌شوم بيش از هميشه ذهنم را مشغول كرده. اما باور كنيد جواب همه آن سؤال‌های چند سطر بالاتر منفی است. بنده با اين‌كه همين دو ماه پيش از مرز شصت سالگی گذشتم و اين سن در هر فرهنگ و جغرافيايی و با هر معيار فيزيكی و شيميايی آغاز پيری تلقی می‌شود اما اصلاً احساس پيری ندارم. جوان‌ها را درک می‌كنم و تحسين‌شان می‌كنم و گاهی دلم برای‌شان می‌سوزد و گاهی از دست‌شان حرص می‌خورم. به‌خصوص در اين ده سال اخير بيش از سال‌های قبل از آن درک و تحسين‌شان می‌كنم، با آن‌ها همدلی می‌كنم. اما با اين‌كه می‌دانم هر دوره و نسل معيارهای زيبايی‌شناسی خودش را دارد، ولی برخی از معيارها جهانی و ازلی/ ابدی است. می‌دانم كه در همان دهه 1960 كه هيپيسم رواج داشت و شلختگی و كثافت و بی‌توجهی به نظافت و نظم و ترتيب در نزد عده‌ای يک «ارزش» تلقی می‌شد، اما اگر موی بلند و ريش و كمی بی‌خيالی و بی‌اعتنايی به سرووضع (كه خودش عين اعتنا بود با نمايش بی‌خيالی و بی‌اعتنايی) يک جاذبه بود، ولی حمام نرفتن و بوی ناخوش از آدم متصاعد شدن كه ديگر ارزش نيست؛ ربطی به تاريخ و جغرافيا و فرهنگ هم ندارد. اين‌كه آدم در بيغوله‌ای به نام خانه، توی آشغال و كثافت خودش و پيرامونش وول بزند كه ديگر مد نيست، و اگر هم مد باشد پسنديده و قابل دفاع نيست. ژنده‌پوشی آن زمان، تا مدتی پيش تبديل شده بود به لباس‌های جينِ سنگ‌شور به نشانه فرسودگی و سايش، در تقابل با شيكی و برق‌افتادگی و عصاقورت‌دادگی لوسِ مثلاً بورژوايی ژيگولی، كه خودش بدل شد به نوعی زيبايی‌شناسیِ بااصول و قابل درک جوانانه. چيزی شبيه غبار و چرک و تلخیِ زندگی روزمره موجود در فيلم‌های اجتماعی معترض خيابانی دهه ‌1350 در تقابل با تصنع و لباس‌های برق‌افتاده و اتوكشيده و گل‌منگلی فيلمفارسی يا فيلم‌های تاريخی پارس‌فيلم. اما سنگ‌ها را به‌مرور چنان خشن و زمخت روی لباس‌های جين كشيدند كه پاره شدند و جروواجر شدند و ريش‌ريش شدند و شد مد پاره‌پوره. دندان‌های نيش بلند نشانه‌ای از خون‌آشام‌هاست و مايه وحشت است و زيبا نيست و مشمئزكننده است. حالا تصور كنيد كه زمانی خدای نكرده اين تبديل بشود به مد. چه جوری می‌شود از آن پيروی كرد يا دوستش داشت؟ مگر در دنيای مجانين واقعی و مجازی.
حالا از قضيه لباس زود بگذريم چون می‌خواهم زودتر برسم به مدل موی جوان‌ها (و البته فقط پسرها) در اين روزها و اين سال‌ها. و باور كنيد اعتراضم و ايراد گرفتنم هيچ ربطی به سن و كچلی‌ام ندارد. زشت است آقا، قبيح است، چندش‌آور است، دل‌به‌هم‌زن است، مشمئزكننده است و در مواردی هم شرم‌آور است! تا چند سال پيش، بعد از آن كه مدل موهای بلند دمب‌اسبی «آقايان» داشت بساطش را در غرب جمع می‌كرد، برخی از هموطنان ما، در اين‌جا شروع كردند به بلند كردن موها و و بستن‌شان در پشت سر. هنوز هم عده‌ای به اين عمل شنيع ادامه می‌دهد؛ پير و ميان‌سال هم در ميان‌شان هستند. كچل و كم‌مو هم در ميان‌شان هست. به هر حال مد برای زيباتر شدن است؛ اما نمی‌فهمم در ميان آدم‌هايی با سن‌وسال خودم كه موهای وسط سرشان ريخته، بلند كردن باقی‌مانده موهای اطراف سر و جمع كردن‌شان پشت سر و بستن‌شان با يك تكه كش يا نخ چه زيبايی‌ای دارد؟ بستن موها به شكل دمب‌اسبی هرچند به‌مرور تبديل به يک مد و «مدل» مو شده اما در واقع حكمت و علت وجودی‌اش پرهيز از آشفتگی يا ترفندی برای جلوگيری از كلافگی و گرما است. وگرنه موی بلند و انبوه و زيبا، يله و رها كه باشد زيباتر است. وقتی خانم‌ها می‌خواهند كاری كنند كه موهای بلندشان دست‌وپاگير می‌شود يا در هوای گرم تماس موها با گل‌وگردن آزاردهنده می‌شود آن‌ها را می‌بندند و پشت يا روی سر جمع‌شان می‌كنند. ضمناً اصولاً در قرن‌های اخير، موی بلند معمولاً متعلق به زن‌ها بوده. يعنی كه زن‌ها و مردها يک فرق‌هايی با هم دارند و بهتر است اين فرق‌ها وجود داشته باشد و ديده شود. چرا مردی – چنانچه اختلال جنسيتی نداشته باشد - اگر زيرابرو بردارد يا روژ لب بزند و سايه چشم بكشد مورد حيرت و سرزنش قرار می‌گيرد؟ خب اين هم شبيه همان است ديگر. چه‌قدر توضيح واضحات؟
بعد نوبت رسيد به موهای سيخ‌سيخی. پسرها شروع كردند به ورز دادن موهای وسط سر به سمت بالا و ژل زدن به آن‌ها برای پردوام‌تر كردن اين «آرايش»؛ چيزی شبيه جای نشيمن مرتاضان، ميخ‌ميخ. مثل كاريكاتوری برای القا و نمايش وحشت و جلوه‌ای از مو به تن آدم سيخ شدن و شاخ سبز شدن از ملاج آدم، البته به تعداد زياد و در اندازه‌های كوچک. منطق زيبايی‌شناسانه اين يكی هم حالی‌ام نشد و هنوز هم نشده. سيخ‌سيخ شدن مو در هيبت جوجه‌تيغی كه مصداقی از وحشت و حيرت است آيا واقعاً زيباست؟ مثل همان مثال فرضی مد شدن دندان‌های بلند نيش. يا مثل عربده‌های گوش‌خراش و جگرخراش و حنجره‌خراش خواننده‌های «موسيقی» هِوی متال يا هر چيز ديگری كه اسمش هست، به جای آواز.
و حالا رسيده‌ايم به اين مدل جديدی كه موهای دور سر را حسابی كوتاه می‌كنند و يک كپه موی بلند بالای سر باقی می‌گذارند. بعد هم هر كسی بنا به «سليقه»اش (اين هم شد سليقه؟) همين كپه مو را مثلاً مدل می‌دهد؛ كوتاه، بلند، سيخ‌سيخی، كجكی، راستكی، تيغكی، يک‌وری، دووری، نيم‌وری، از اين‌وری، از آن‌وری، فرفری، وزوزی،... و با پرداخت و تاش‌های اضافی و خط‌های عميق‌تر انداختن روی همان قسمت كوتاه‌شده اطراف سر، با انواع مدل‌ها و نقشه‌ها و طراحی‌های مدرن و سنتی و مهندسی و عدد و كلام و غيره، و گاهی استفاده از رنگ مصنوعی. مدل‌ها اخيراً اغراق‌شده‌تر شده‌اند. كپه وسط، از ملتقای بخش بسيار كوتاه‌شده و بخش بلندشده موها، با شيب و انحنايی راديكال به مركز فرق سر رو به بالا صعود كرده و همچون تيغ يا تيغه‌ای شده شبيه به پشمينه تزيينی وسط كلاه‌خود جنگی سربازان و سرداران عهد باستان. كه زائده‌ای بود بر كلاه‌ها برای ابهت بخشيدن به شخص و رعب افكندن در دل دشمن يا هر كه در برابر فرد ظاهر می‌‌شد. تيم‌های فوتبال جام جهانی امسال پر از اين موجودات مخوف است. مد و آرايش برای زيباتر شدن و دل‌پذيرتر شدن است. آيا اين مدل‌ها صاحبان‌شان را زيباتر می‌كند و به قصد زيباتر شدن اجرا و استعمال می‌شوند؟ يا اصلاً اين فوتباليست‌های بدچقر چنين هيبت‌هايی برای خودشان می‌سازند تا حريفان‌شان را مرعوب كنند؟ آن وقت تكليف ما تماشاگران فوتبال‌دوست چيست؟ ما هم بايد از تماشای آن‌ها بترسيم يا قرار است از تماشای فوتبال و ديدن اين هيبت‌ها لذت ببريم؟ (وارد قضيه خال‌كوبی‌های چندش‌آور نمی‌شوم كه خود حكايتی دگرست. اين هم از بخش ادبی‌اش! اين كرشمه ناخوشايند از قديم كار آدم‌های سبک‌مغز و تن‌پرور و تن‌نما بوده. واقعاً شما آدم‌حسابی‌ای سراغ داريد كه اين چيزها را روی دست و پا و بدن و گل‌وگردنش نقش بزند و تازه اگر هم پشيمان شد نتواند پاک‌شان كند؟)
ببينيد شكل و شمايل فوتباليست محبوب و تراز اولی مثل ليونل مسی مگر چه ايرادی دارد؟ فيگو، زيدان، لمپارد، اسكولز، پله، مارادونا (در سال‌های بازی كردنش)، جرج بست، كوين كيگان، بكن‌بائر، لوتار ماتئوس، بالاک، رومينيگه، بيرهوف، پلاتينی، اوون، سوكراتس، زنگا، ببتو، ون‌درسار، كرويف، ژاوی و صدها نمونه و نام اغلب قديم و برخی جديد از ميان فوتباليست‌های محبوب با شكل و شمايل دل‌پذير و برازنده مگر چه عيب و ايرادی دارند كه امروز عده‌ای چنين ريخت و هيبت دل‌به‌هم‌زنی برای خود می‌سازند؟ يک لحظه چشم‌تان را ببنديد و تيم‌های دهه‌های 1970 و 80 و حتی 90 را به ياد بياوريد و با چهره‌های خوفناک و گاه چندش‌آور برخی از بازيكنان تيم‌های جام جهانی فعلی مقايسه كنيد. به چه نتيجه‌ای می‌رسيد؟ فوتباليست توانا و تأثيرگذاری همچون اشكان دژاگه كه خداوند به او هم مثل من چهره زيبا نداده، چرا خودش را به اين ريخت درمی‌آورد؟ رضا قوچان‌نژاد نازنين اين چه قيافه‌ای است كه برای خودش – و برای ما – ساخته؟ هرچند منشور اخلاقی فدراسيون فوتبال ايران مقداری از افراطی‌گری‌های محتمل در اين زمينه را تعديل كرده اما كم نيستند فوتباليست‌هايی كه يک كپه موی چندش‌آور روی سرشان خودنمايی می‌كند.
با ديدن بازيكنان تيم‌های حاضر در جام جهانی امسال به طور جدی به اين نتيجه روان‌شناسانه رسيده‌ام كه منطق و هدف «زيبايی‌شناسانه» اين آرايه‌ها، زشت‌تر كردن زشتی‌ها به قصد ارعاب است. بعيد مي‌دانم يک فوتباليست خوش‌تيپ و برازنده و موقر دست به چنين كارهايی بزند (آرايش مناسب عليرضا حقيقی در دو بازی‌اش يک نمونه‌اش است، يا نكونام و خسرو حيدری و...). ورزشكاران زيبايی‌اندام با پوشيدن لباس‌های تنگ، به شكل نفرت‌انگيزی عضلات پيچ‌درپيچ خود را توی خيابان به رخ ديگران می‌كشند تا مبادا جيک كسی دربيايد و نُطُق بكشد بنی‌بشری. چهل‌پنجاه سال است كه جام‌های جهانی و آسيايی و اروپايی را دنبال می‌كنم، يادم نمی‌آيد اين همه زشتی تهوع‌آور در چهره‌ها و آرايش بازيگران ديده باشم. واقعاً مدل موی آن مدافع پرتغالی زيباست؟ مثل مترسک‌هايی است كه در تونل وحشت می‌گذارند تا دل آدم با ديدنش هُرّی بريزد پايين. مثل زی‌مووی‌هايی با داستان‌هايی از جوانان خشمگين چرمی‌پوش موتورسواری كه پيداست يک نخود مغز توی آن كله‌های گنده‌شان نيست. يا مثل بازيگران هاردكورهای فتيشيستی جنون‌آميزی كه صحنه‌هايش در سلول‌ها و زيرزمين‌های مخوف می‌گذرد و آدم‌ها بيش‌تر از آن كه در حال لذت بردن يا لذت بخشيدن باشند (يا حتی نمايشش را بدهند) دارند همديگر را جروواجر می‌كنند. و البته متأسفانه می‌دانيم چه‌قدر زيادند تعداد كسانی كه از تماشای هارور مووی‌ها و اسلشرهای خونين لذت می‌برند. وحشت به عنوان منشأ لذت. لذتی بيمارگونه.
رفتم توی سايت فيفا و در پروفايل تيم‌ها دنبال عكس اين جور از بازيكنان تيم‌ها گشتم. با اين‌كه اين سايت رسمی فيفا است و احتمالاً بازيكنان و مديران تيم‌ها برای رعايت حال پيرمردهای محترم فيفا عكس‌های مقداری معقول‌تر را برای قرار دادن در پروفايل بازيگران داده‌اند اما باز هم كلی عكس از موجودات اين جوری آن‌جا بود؛ در حالی كه اين شب‌ها كه بازی‌ها را می‌بينيم، توی ميدان‌های مسابقه آش خيلی شورتر است. مثل اين دو تا موجود كريه توی تيم آرژانتين در بازی برابر تيم ملی ايران با آن باريكه موی چندش‌آور وسط سرشان و خيلی از بازيكنان تيم‌های ديگر، به‌خصوص تيم‌های آفريقايی و آمريكای لاتين. بعضی‌های‌شان كه انگار برای عضويت در القاعده و طالبان و داعش خود را آراسته‌اند كه اگر آدم شب به خوابش ببيند آن خواب تبديل به كابوس می‌شود و اگر در كوچه و خيابانی خلوت به آن‌ها روبه‌رو شود سعی می‌كند برود در منتهی‌اليه آن سمت گذرگاه و سرعت قدم‌هايش را بيش‌تر كند. اين موجودات را – به قول عادل فردوسی‌پور، اين «موقشنگا» را - اگر همه‌شان را جمع كنيد و ول كنيد توی يک ميدان، منظره‌ای می‌‌شود شبيه سيرک يا بالماسكه دارالمجانين، نه مسابقه فوتبال تراز اول جهانی. راستش اين قيافه‌ها، ماياهای خون‌ريز و وحشی و بی‌رحم فيلم آپوكاليپتو (مل گيبسن، 2006) را به يادم می‌آورند كه دل و جگر آدم‌های زنده را طی مراسمی آيينی از قفسه سينه‌شان درمی‌آوردند و بعد با يک حركت ساطور، سر را از تن‌شان جدا می‌كردند و سپس سر و تنه را جداگانه از بالای برج و از روی پلكان به پايين پرتاب می‌كردند. گيريم كه اين شمايل‌ها، اين آرايه‌ها و خال‌كوبی‌ها در ميان مردم آفريقا و آمريكای جنوبی و مركزی ريشه‌های ديرينه فرهنگی داشته باشد؛ به هر حال منهای كاربرد برخی از اين آرايه‌ها برای زيباتر شدن با معيارهايی بومی، اولاً بيش‌تر آن‌ها كاربردهای مرعوب‌كننده در جنگ و ستيزها داشته‌اند، ثانياً اروپايی‌ها را چه كار به اين آرايه‌ها؟، ثالثاً جام جهانی فوتبال ميدانی بين‌المللی با شعار صلح و نزديكی آدم‌ها به يكديگر است، نه ميدان جنگ‌های بدوی وحشی‌های بومی ماقبل تاريخ حتی در حد مرعوب كردن هماوردان و تماشاگران. اين جوری است كه اگر زمانی خشونت در ميدان فوتبال در حد تكل از پشت و با كله كوبيدن زيدان به جناق سينه حريف بود، حالا تبديل شده به حركت وامپيری سوارز. تازه گاز را خودش می‌گيرد و بعد دندان‌هايش را بغل می‌كند كه اين آقای ايتاليايی عجب شانه سفتی داشت و دندان‌هايم را آزرد! شاهد هم از غيب رسيد: اين هم مصداق حیّ و حاضر استفاده از دندان نيش.
ماًخذ: ماهنامه اندیشه پویا، شماره 17، تیر 1393

Labels: ,



[ / ]





Thursday, June 12, 2014

جام‌جهانی، بدون تصویر

فوتبال در روزهای خوش نوجوانی

فوتبال که نیازی به کشف ندارد. آن موقع هم – در دهه 1340 که سال‌های کودکی و نوجوانی ما بود – نیازی به کشف نداشت. در فقدان تنوع سرگرمی‌های تکنولوژیک، فوتبال هم در کنار «چوب‌چلک‌بازی»، «گردوبازی» و «تیله‌بازی» و انواع دیگر بازی‌های ساده رایج در کوچه و خیابان، بیش از آن‌که یک ورزش باشد برای ما یک بازی بود. حتی بعید نیست که به جای «فوتبال» آن را «توپ‌بازی» می‌گفته‌ایم. چون ارزان و ساده و در دسترس بود. ابزارش یک توپ پلاستیکی، و چهار تکه‌سنگ یا آجر برای نشان کردن خط دروازه. زمین خالی هم فت‌وفراوان. اگر هم نبود در خیابان خلوت جلوی خانه می‌شد بازی کرد که گاهی روز به شب می‌رسید و حتی یک ماشین از آن عبور نمی‌کرد. باکی هم از خاکی‌شدن و زخم‌وزیلی‌شدن و پاره‌شدن لباس نبود. همه چیز عادی و طبیعی بود. مثل هوای آن وقت‌ها و مثل بیش‌تر چیزهای آن وقت‌ها.
برای نوجوان و جوان امروزی علاقه‌مند به فوتبال، فوتبال بدون تلویزیون مفهومی ندارد. آن موقع شهر ما گرگان – مثل بیش‌تر شهرهای ایران – تلویزیون نداشت. مونس ما رادیو بود. خبرها را از رادیو می‌شنیدم و مطالب را در مجله‌ها می‌خواندم. از روزنامه‌ها فقط تیترشان را روی بساط روزنامه‌فروشی می‌خواندم اما توی مجله‌های عمومی خبری، «اطلاعات هفتگی» خیلی خوب همه چیز را پوشش می‌داد و من در کنار مجله‌های سینمایی، خوره‌اش بودم. همین منابع اندک می‌توانستند شور و ولوله لازم را حتی در مورد چیزهایی که نیاز به دیدن دارند ایجاد کنند. مسابقه‌های محمدعلی کلی در آن سال‌ها یک نمونه قابل مثال هستند. در مورد فوتبال هم رادیو کار خودش را می‌کرد و طبعاً برای هم‌سن‌وسال‌های من جام آسیایی 1347 از این حیث یک خاطره فراموش‌نشدنی است؛ آن هم با گزارش‌هایی نظیر عطا بهمنش که عمرش درازباد. حتی اگر دیگر هیچ کاری نتواند بکند، همین که آدم احساس کند هنوز هست و در کنار ماست، جایی در گوشه‌ای از این شهر و سرزمین، مایه دلگرمی است. ایران که قهرمان شد، مردم شهر ما هم خودجوش به خیابان آمدند. آن موقع هنر شعارسازی فی‌‌البداهه و خلق‌الساعه مثل حالا رشد نکرده بود و تنها شعاری که یادم هست این بود: «بچه‌ها متشکریم... بچه‌ها متشکریم...» و فریادزدن اسم بازیکنان تیم ملی. و همان سال که مستند جام آسیایی به‌سرعت ساخته شد و در سینماهای شهر ما هم به نمایش درآمد، اولین‌بار بود که فوتبال جدی و واقعی را می‌دیدم؛ آن هم روی پرده سینما.
اما اولین خاطره جام‌جهانی مربوط به دو سال پیش از آن بود. جام‌جهانی 1966 در انگلستان. 12ساله بودم. راه دنبال‌کردن خبرها فقط رادیو بود. آن هم فقط خبر نتیجه بازی‌ها و گزارش‌ها و تفسیرهایی درباره آن‌ها. یادم نمی‌آید و بعید می‌دانم که رادیو در آن سال‌ها گزارش بازی‌های جام‌جهانی را – آن هم در حالی که تیم ایران در آن بازی‌ها شرکت نداشته – مستقیم پخش کرده باشد. اما جّو جام‌جهانی به‌طرز محسوسی برقرار بود. این جّو را هم البته ما فقط توی هم‌سن‌وسال‌های خودمان می‌دیدیم. ما به بزرگ‌ترها کاری نداشتیم و آن‌ها هم چیزی از این بابت بروز نمی‌دادند. توی مدرسه و کوچه وخیابان، همه بچه‌ها داشتند فوتبال بازی می‌کردند (مثل آن سال مسابقه فیشر و اسپاسکی که بچه‌ها مدام روی سکوی خانه‌های‌شان نشسته بودند و شطرنج بازی می‌کردند). جام‌جهانی برای ما بی‌تصویر بود و در کلام خلاصه می‌شد. توی فوتبال بازی کردن‌های کودکانه ما در آن سال، در کنار هیاهوی همیشگی، صداهای دیگری هم به تقلید از بهمنش شنیده می‌شد. در حین بازی هر کسی برای خودش بازی‌هایی خیالی را هم گزارش می‌کرد: حالا پله، پاس می‌ده به اوزه بیو، اون به بابی چارلتون، پاس به بابی مور، پاس به جکی چارلتون، شوت می‌کنه و توپ توی دست‌های یاشین!
جام‌جهانی بی‌تصویر را می‌توانید مجسم کنید؟ ما که دیدیم و در آن زندگی کردیم.

روزنامه شرق، ویژه‌نامه جام‌جهانی 2014

Labels: , , ,



[ / ]





Sunday, June 01, 2014



.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©