فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, August 29, 2014

روزنامه اعتماد: طبق روال هر سال اوايل مهر پايان مهلت ارسال فيلم ‌غيرانگليسی‌زبان به آكادمی اسكار است. فيلمی كه به اسكار معرفی می‌شود بايد در يک سال گذشته از طريق فروش بليت به نمايش عمومی درآمده باشد. حالا با نگاهی به آثار به‌نمايش‌درآمده در سال گذشته در ايران، فيلمی كه به آكادمی معرفی می‌شود بايد چه شاخصه‌های كيفی داشته باشد؟

تصمیم در یک لحظه

انتخاب فيلم و اعلام آن برای رقابت در اسكار همچون فوكوس كردن با دوربين عكاسی در تاريک و روشن غروب يا طلوع خورشيد است. برای انتخاب فيلمی كه قرار است به رقابت اسكار فرستاده شود نمی‌توان معيار دقيق و مشخصی ارائه داد.
اعضای آكادمی اسكار سينماگرانی پرشمار هستند كه نه ما آن‌ها را می‌شناسيم و نه می‌دانيم كه هر كدام از اين اعضا چه معياری در قضاوت فيلم‌ها دارند، ديگر اين‌كه تركيب اعضا هر سال يک‌سان نيست و همين شرايط اسكار سبب می‌شود تا معيارهای انتخاب فيلم و معرفی به اسكار كلی باقی بماند و همان شرايط فوكوس در غروب يا طلوع به وجود بيايد.
در آن تاريک و روشنا نيز نمی‌توان خيلی وسواس به خرج داد چون شرايطی مبهم نور ممكن است سبب شود تا عكس فلو گرفته شود، بنابراين عكاس بايد در يک لحظه تصميم بگيرد و شاتر را فشار دهد.
معمولاً در انتخاب‌های اوليه برای معرفی به اسكار بين 10 تا 15 فيلم در نظر گرفته می‌شود كه در نهايت به دو سه گزينه اصلی می‌رسند و برای فيلم نهايی تنها می‌شود به نظر و انتخاب هيأت انتخاب اعتماد كرد و اميدوار بود به موفقيت فيلم. هيأت انتخاب شرايطی هم‌چون مربی فوتبال دارند كه تمام سعی‌شان انتخاب و معرفی فيلمی است كه موفق باشد. نكته ديگری كه بايد مد نظر داشته باشيم فيلم‌های خارجی ديگرِ حاضر در اسكار هستند، ما نمی‌دانيم آن فيلم‌ها چه كيفيتی دارند و ممكن است در يک سال با تعداد فيلم‌های خوب زيادی مواجه شويم كه عرصه رقابت را سخت‌تر می‌كنند. با تمام اين اوصاف از ميان فيلم‌هايی كه از مهر سال گذشته تا به حال اكران شده‌اند، گزينه مناسبی به نظرم نمی‌رسد اما اگر دو فيلم عصبانی نيستم (رضا درميشيان) يا ماهی و گربه (شهرام مكری) تا اوايل مهرماه امسال اكران شوند، گزينه‌های مناسبی برای معرفی به آكادمی اسكار به نظر می‌رسند.

مأخذ: روزنامه اعتماد، شماره 3044، پنج‌شنبه 6 شهریور 1393

Labels: ,



[ / ]





Friday, August 22, 2014

پول... فقط پول، و دیگر هیچ

ناهاربازار جام جهانی برای تلویزیون فقیر و گرسنه ما

یک نیمه پرالتهاب و نفس‌گیر از مسابقه تیم‌های ملی فوتبال ایران و آرژانتین در جام جهانی تمام شد و جدا از این شادی و غافل‌گیری که تیم ما در این نیمه مقاومت کرده و گل نخورده، انتظاری هیجان‌انگیز و در عین حال نگران‌کننده برای یک نیمه دیگر وجود داشت. همه دوست‌داران و مشتاقانی که پای تلویزیون نشسته بودند، انتظار داشتند بین دو نیمه، کارشناسان فوتبال همین 45 دقیقه‌ای را که تیم ایران به سلامت از سر گذرانده بود در برنامه 2014 تفسیر و تحلیل کنند و بگویند که آیا همان جوری که خیلی‌ها فکر می‌کردند تیم ایران خوب بازی کرده یا نه؟ آیا همین که دفاع کرده و گل نخورده خوب است؟ آیا با این وضعیت می تواند ادامه بدهد؟ آیا امیدی به حمله‌ای هم هست؟ بالاخره یک چیزی بگویند... اما هیچ خبری نبود. از وقتی که تیم‌ها راهی رختکن شدند پخش آگهی‌ها بدون قطع ادامه داشت و سر بازایستادن نبود (چند بار هم زمانی آنتن از تبلیغات دل کند که مسابقه شروع شده بود). اواخر وقت استراحت بین دو نیمه پیامکی به عادل فردوسی پور زدم با این مضمون که «آقا، لطفاً چیزی بگویید. مردم منتظرند.» خیلی زود جوابی داد با این مضمون که در مورد کنداکتور برنامه کاری از دستش ساخته نیست. و خبری از نظر کارشناسان نشد تا این که با سوت آغاز نیمه دوم پخش آگهی‌ها هم «به‌ناچار» تمام شد و فکر کردم حتماً مسئولان مالی تلویزیون بدشان نمی‌آید پیشنهادی به فیفا بدهند که وقت استراحت بین دو نیمه بازی به نیم‌ساعت و بلکه بیش‌تر هم افزایش پیدا کند چه دوغی می‌شود. آی خوش می‌گذرد!
چند سال است که آگهی دارد از سر و کول فوتبال و تلویزیون ما بالا می‌رود. موضوع تبلیغات در تلویزیون به طور کلی بحث مفصلی است؛ این‌جا منظورم بخشی از تبلیغات است که صرفاً به فوتبال مربوط می‌شود. چیزهایی هم که به حامیان مالی تیم‌های فوتبال باشگاهی مربوط می‌شود، همه به نوعی با تلویزیون ارتباط دارد زیر اگر پخش تلویزیونی مسابقه‌های این تیم‌ها در کار نبود، حامی مالی هم برای آن‌ها، «محض رضای خدا» و مثلاً به عنوان «یک فعالیت فرهنگی واحدی صنعتی و بازرگانی» در کار نبود.
اول نگاه کنید به وضعیت اسپانسرینگ در تیم‌های لیگ به‌اصطلاح برتر. در همه جای دنیا تیم‌های ورزشی، به‌خصوص فوتبال، حامی مالی دارند و به عنوان یک فعالیت تبلیغاتی، نام و نشان آن‌ها روی پیراهن بازیکنان تیم‌ها نقش می‌بندد. هرچه تیم‌ها بزرگ‌تر و محبوب‌تر و معتبرتر باشند، حامیان مالی‌شان باید پول بیش‌تری بابت اسپانسرینگ بدهند. از سوی دیگر، مدیران تیم‌ها هم بسته به اعتبار و نگاهی که به این موضوع دارند تلاش می‌کنند اسپانسرهایی را انتخاب کنند که با شأن و جایگاه باشگاه‌شان تناسب داشته باشد. یک تیم بزرگ فوتبال بعید است پیشنهاد اسپانسرینگ یک کازینو و کاباره یا شرکتی نامعتبر و بسیار بی‌ربط را – حتی اگر پول زیادی بدهد – بپذیرد و نام و نشان آن را بر لباس بازیکنان تیمش نقش بزند. نگاهی بیندازید به اسپانسرهای تیم‌های فوتبال باشگاه‌های حاضر در لیگ برتر فوتبال ما، و آن نام‌ها را در ذهن مرور کنید. ببینید آیا بیش‌تر این نام‌ها شأن و اعتباری در آن حد دارند تا نام و نشان‌شان در مسابقه‌های فوتبالی که از تلویزیون پخش می‌شود روی پیراهن تیم‌ها دیده شود؟
از سوی دیگر، تیم‌های فوتبال دنیا معمولاً برای هر فصل (و گاهی چند فصل) یک اسپانسر دارند. به یاد نداریم که تیم معتبری در طول یک فصل، بیش از یک اسپانسر داشته باشد. اما در سال‌های اخیر، این قضیه در فوتبال ما شکل غم‌انگیز و در عین حال مضحکی پیدا کرده است. یا اوضاع اقتصادی آن قدر خراب است که شرکت‌های بزرگ و معتبر حاضر به پرداخت پول مورد نظر تیم‌ها نیستند، یا تیم‌ها اعتبارشان را از دست داده‌اند که شرکت‌ها حاضر به خرج کردن برای آن‌ها نیستند، یا تیم‌ها آن قدر متوقع و زیاده‌طلب شده‌اند که با پول‌های گذشته دیگر راضی نمی‌شوند و حالا ناچار شده‌اند پول مورد نظرشان را از چند شرکت وصول کنند. این گونه است که در فصل اخیر لیگ برتر می‌دیدیم که برخی از تیم‌ها از این بازی تا بازی هفته بعد اسپانسرشان عوض می‌شود. انگار شماره جدید یک نشریه منتشر شده با آگهی‌های متفاوت. و مضحک‌تر این که برخی از تیم‌ها هم‌زمان نام و نشان چند شرکت را روی لباس بازیکنان‌شان نقش زده بودند. این یکی دیگر نوبر است. یک نام پشت پیراهن، یکی روی سینه، یکی روی شانه‌ها، یکی روی بازوها، یکی روی شورت! شاید یک موردش اغراق باشد اما واقعاً کل قضیه در همین حد مسخره است. هیچ بعید نیست کار به جایی برسد که از جوراب و کفش هم در آینده به همین منظور استفاده شود و پس‌فردا هدبندهایی هم روی پیشانی بازیکنان ظاهر شود با نام‌ونشان یک اسپانسر دیگر. این شکل از اسپانسرینگ (که البته باید عنوان دیگری برایش پیدا کرد) یادآور پوسترگردان‌های آغاز قرن است که توی پیاده‌روی‌های شلوغ با اعلان‌هایی بر پس و پیش، برای چیزهایی تبلیغ می‌کردند. و در زمان خودمان هم می‌شود انبوه برچسب‌های تخلیه چاه بر درگاه خانه‌ها را مثال آورد (انگار که ما در و دیوار خانه‌های‌مان را برای تبلیغ به فاضلاب‌چی‌ها و لوله‌بازکن‌ها واگذار کرده‌ایم). این مثال را بر بنده ببخشید، اما واقعاً باید مثالی زد که به یک جای مجریان امر بر بخورد و فکری به حال این قضیه بکنند. آقای هوشنگ نصیرزاده، آیا فیفا یا فدراسیون فوتبال خودمان مقرراتی در این زمینه ندارد؟ یعنی هیچ محدودیتی در کار نیست؟
وجه دیگر قضیه که به تلویزیون مربوط می‌شود و البته احتمالاً فدراسیون فوتبال هم در آن دخیل است، تورم مهوع تبلیغات در اطراف میدان‌های مسابقه‌هاست. این فوران و تراکم تبلیغات در ورزشگاه‌ها – به‌خصوص ورزشگاه آزادی هنگام بازی‌های مهم – احتمالاً در هیچ جای دنیا سابقه ندارد و دست‌کم نگارنده به یاد نمی‌آورد. آقای فردوسی‌پور، آقای دکتر صدر، شما مشابهش را سراغ دارید؟ در کشورهای دیگر، از جمله در همین جام جهانی اخیر، یک باند نمایش دیجیتال آگهی در طول زمین (روبه‌روی جایگاه) وجود دارد. اما این‌جا، آن یک باند به‌تدریج تکثیر شده و حالا درست آن روبه‌رو، چهار باند پخش دیجیتال آگهی کار گذاشته‌اند که تصویرهای‌شان مدام در حال تغییر و تعویض هستند. آگهی‌ها نیز از نظر فرم و نور و گرافیک – بسیار بی‌سلیقه – طوری طراحی شده‌اند که هم حواس تماشاگران را پرت می‌کنند و هم می‌توانند بر بازیکنان و داوران تأثیر سوء بگذراند. فقط هم روبه‌روی جایگاه نیست؛ قوس دو سوی عرض جایگاه‌ها (تا جایی که به طور معمول زیر پوشش دوربین‌های تلویزیونی هستند)، فضای پشت دروازه‌ها (چند لایه تبلیغ)، محوطه چمن دو طرف دروازه‌ها، و اخیراً فضای موجود در کنار «محوطه فنی» مربیان هم به امکانات تبلیغات محیطی ورزشگاه‌ها اضافه شده‌اند. جای شکرش باقی است که – گویا – دستگاه یا نرم‌افزاری که زمانی هنگام پخش مسابقه‌ها تصویر بزرگ تبلیغاتی را روی زمین مسابقه نمایش می‌داد از کار افتاده یا گم شده که مدتی‌ست از این یکی خبری نیست. یعنی اگر تقاضا برای پخش تبلیغ در ورزشگاه‌ها بیش‌تر شود باز هم لایه‌های دیگری به باندهای تبلیغاتی کنار زمین اضافه خواهد شد؟ آقایان مدیران تلویزیون، آقای فردوسی‌پور، آقای دکتر صدر، آقای حاج‌رضایی، آقای محصص، شما نمونه‌ای این قدر مشعشع و افراطی و نازیبا را در تلویزیون‌های دیگر دنیا سراغ دارید؟ آقای نصیرزاده، فیفا مقرراتی در این زمینه ندارد؟
و می‌رسیم به سیاست خود تلویزیون در پخش تبلیغات، قبل و بعد از مسابقه‌ها و در لابه‌لای آن‌ها هنگام توقف و استراحت و در جریان بازی‌ها به صورت زیرنویس. آیا این که تلویزیون نیاز به درآمد دارد و در سال‌های اخیر مدام دچار بحران بودجه بوده، مجوز قابل‌قبولی برای پخش این همه تبلیغ، بدون توجه به روح و روان بینندگان است؟ آن هم با این قیمت‌های نجومی که حتماً شنیده‌اید؟ زمانی تلویزیون در هر نوبت پخش تبلیغات، طول زمان آن را هم در گوشه تصویر با شمارش معکوس نشان می‌داد تا بیننده، تکلیف خود را بداند اما حالا این رویه منسوخ شده و تلویزیون طوری رفتار می‌کند که گویی می‌خواهد تبلیغات را به بیننده تحمیل کند (مثل برخی از دی‌وی‌دی‌های شبکه خانگی که نمی‌شود تبلیغاتش را با دور تند جلو برد و بیننده، محکوم به تماشای آن‌هاست؛ مگر این که دستگاه نمایش کار خودش را بکند و بیننده هم به کارهای دیگری برسد تا نوبت به پخش فیلم اصلی برسد). اگر «سیما»ی ما یک تلویزیون خصوصی بود می‌شد تا حدودی – فقط تا حدودی – این رویه را پذیرفت؛ اما تلویزیون دولتی ما که اسمش را به‌غلط گذاشته‌اند «رسانه ملی» و ردیف بودجه هم دارد، بسیار بدتر و منفعت‌طلبانه‌تر و کاسبکارانه‌تر از بخش خصوصی عمل می‌کند. این «مردم شریف و فداکار» و غیره و غیره شایسته هیچ احترامی در این زمینه نیستند؟ این‌ها همه‌اش تعارف است؟ میلیون‌ها ساعت وقت آن‌ها (در مجموع) هیچ ارزشی ندارد؟ این همه مسابقه پیامکی که میلیون‌ها تومان درآمد برای شرکت‌های مخابراتی و تلویزیون دارد توهین و اجحاف نیست؟ این درآمد شکم گرسنه رسانه ملی را تا حدی سیر نمی‌کند؟ آیا به هیچ متقاضی پخش تبلیغات نباید «نه» گفت؟ آقای مدیران تلویزیون، آیا اتحادیه رادیوتلویزیون‌های آسیا و اقیانوسیه محدودیت و مقرراتی در این زمینه ندارد؟ آقای فردوسی‌پور، آقای دکتر صدر، نمونه مشابهی در این زمینه در تلویزیون‌های دنیا می‌شناسید؟ آقای نصیرزاده، فیفا در این زمینه محدودیت و مقرراتی برای رعایت حقوق بینندگان ندارد؟ اصلاً اخلاق انسانی یا هر نوع اخلاق منصفانه و جوانمردانه‌ای که به آن اعتقاد دارید، هیچ حقی برای بیننده قائل نیست و این همه باید از صبوری بینندگانی که اغلب به حقوق خود در این زمینه آگاه نیستند سوءاستفاده کرد؟
جام جهانی برزیل به پایان رسید و حاصل حضور تیم ملی ایران یک امتیاز بابت تساوی در برابر تیم نیجریه بود و انبوهی تحسین بابت چند حمله قابل‌توجه به دروازه تیم آرژانتین و پنالتی نادیده‌گرفته‌شده روی اشکان دژاگه. البته معلوم نیست اگر آن پنالتی هم گرفته می‌شد بعدش چه اتفاقی می‌افتاد اما خود این، دل خوشکنکی است که همراه با حس ستمدیدگی و اجحاف، جا برای توجیه‌های بعدی و مظلوم‌نمایی هم باقی می‌گذارد. اما واقعیت این است که آن بازی یک‌امتیازی در برابر نیجریه اصلاً مسابقه‌ای در سطح جام جهانی نبود و در بازی با بوسنی هم که طبق سنت سه‌بار حضور قبلی تیم ایران در جام جهانی، بازیکنان ما نای دویدن نداشتند؛ به‌راحتی توپ را از دست می‌دادند و در نبردهای تن‌به‌تن خیلی آسان تسلیم حریف می‌شدند. حتی اصرار مربی تیم ملی برای استفاده از بازیکنان لژیونر (که او روی سیستم بدن‌سازی تیم‌های خارجی‌شان حساب کرده بود) جواب نداد و پیدا بود که تیم ایران وقتی توان و کشش سه بازی مرحله مقدماتی بازی‌ها را ندارد، صعود از این مرحله یک خیال‌بافی کودکانه است که حتی در صورت تحققش به شکلی کاملاً تخیلی و معجزه‌وار، در بازی بعدی به نتیجه آبروبری مثل مسابقه آلمان و برزیل منجر می‌شود. پس فقط باید به همان نیمه دوم بازی با آرژانتین دل خوش کرد؛ آن هم با درصد ناچیز تصاحب توپ 30 به 70. (البته «فیلم» مجله ورزشی نیست، وگرنه یک تحلیل فوتبالی خدمت‌تان ارائه می‌کردم!)
...باری، جام جهانی تمام شد. تیم ایران با توقف در همان مرحله مقدماتی به آغوش مام میهن برگشت و مذاکره با کارلوس کی‌روش برای یافتن پاسخ این پرسش که «می‌رود یا می‌ماند؟» آغاز شد. موضوع اصلی بحث در این مذاکرات هم فقط پول بود. پول. اما می‌دانید در عرصه داخلی، برنده اصلی جام جهانی که بود؟ واحد بازرگانی صداوسیما، و شرکت‌های مخابراتی. مبارک‌شان باشد. به هر حال آن باخت‌ها و بازی‌های بی‌رمق (منهای همان نیمه معروف با لحظه‌های جرقه‌وار) به قول گزارشگران صداوسیما چیزی از ارزش‌های بچه‌های ما کم نمی‌کند و البته که این شکست‌ها تجربه‌هایی ست چراغ راه آینده. و به قول عادل فردوسی‌پور در گزارش همان نیمه دوم مسابقه با آرژانتین که لحظه‌ای از یک حمله هوشمندانه تیم ایران به هیجان آمده بود: «چه‌قدر خوبیم ما!»

Labels: ,



[ / ]





Friday, August 15, 2014

در دستش آینه

چند شب پیش دوست جوانی روی موبایلش نرم‌افزاری را نشانم داد به نام Akinator با تصویری از علاءالدین در مدخلش که کارش پاسخ‌دادن به سؤالی است که شخص در ذهنش دارد. این سؤال، البته باید اسم یک شخصیت (معاصر یا تاریخی، و مربوط به هر تاریخ و جغرافیایی) باشد. شخصیتی را در نظر می‌گیرید و به پرسش‌های نرم‌افزار جواب می‌دهید تا «او» به شخصیت مورد نظر شما برسد و معرفی‌اش کند؛ مثل یک جور «مسابقه بیست‌سؤالی». دوست جوان که موبایلش را به دستم داد، گفت امتحانش کن. شخصیتی را در نظر گرفتم و یکی‌یکی به سؤال‌های آقای علاءالدین جواب دادم و در مرحله‌ای که انتظارش را نداشتم، جوابم ظاهر شد: احمد شاملو. تقریباً چیزی شبیه آن شوخی آشنا بود که در یک مسابقه بیست‌سؤالی جواب را به شرکت‌کننده خنگ می‌رسانند که خواجه نصیرالدین طوسی است و او هم برای حفظ ظاهر اولین سؤال انحرافی‌اش را با آویختن به رنگ طوسی آغاز می‌کند و پس از چند پرسش احمقانه (خواجه نصیرالدین قرمز و سبز و صورتی و راه‌راه و خال‌خالی و غیره)، پیش از آن که به سؤال دهم برسد، جواب درست را فاتحانه می‌دهد.
به یادم آمد که دوسه سال قبل نیز نرم‌افزار مشابهی به شکل لینک یک سایت، یا ایمیل به دستم رسید که با گرافیک و نامی متفاوت، همین کار را به شکل منطقی‌تری انجام می‌داد و جز در مورد نام‌های غیردایره‌المعارفی، همین مسیر را می‌پیمود و همیشه هم به پاسخ درست می‌رسید. حتی اگر نامی ناآشنا انتخاب می‌کردید، آخرش ضمن ابراز ناتوانی، از کاربر تقاضا می‌کرد آن نام را به نرم‌افزار بگوید؛ نام به اطلاعات موجود سایت یا نرم‌افزار اضافه می‌شد که بعدها اگر کسی همان را پرسید بتواند جواب بدهد؛ یک جور نرم‌افزار به‌اصطلاح تعاملی.
باری... پس از این مقدمه نسبتاً طولانی، می‌خواستم به این‌جا برسم که آن شب وقتی قرار شد این نرم‌افزار را آزمایش کنم، اولین نامی که به نظرم رسید، احمد شاملو بود. و در اواسط پاسخ دادن به پرسش‌های آقای علاءالدین که تجربه مشابه دوسه سال پیش با آزمایش آن سایت به یادم آمده بود، به خاطر آوردم که آن بار هم برای آزمایش این بازی، نخستین نامی که به نظرم رسید، احمد شاملو بود. خب آیا این معنای خاصی دارد؟ فکر می‌کنم دارد. همان‌طور که وقتی به هر دلیلی دچار اضطراب و تشویش هستم و دنبال چیزی برای آرام‌شدن می‌گردم، به پرویز دوایی فکر می‌کنم. مثل خیلی از زمینه‌های دیگر، استعداد زیادی در حفظ کردن شعر هم ندارم و تقریباً همیشه وقتی قرار است شعری را زمزمه کنم اولین شعری که به یادم می‌آید، اتفاقاً از حافظ نیست، شعری از شاملو است؛ مثلاً:
بی‌آن که دیده بیند
در باغ
احساس می‌توان کرد
در طرح پیچ‌پیچ مخالف‌سرای باد
یأس موقرانه برگی که
بی‌شتاب
بر خاک می‌نشیند.
بر شیشه‌های پنجره
آشوب شبنم است.
ره بر نگاه نیست
تا با درون درآیی و در خویش بنگری...
و تعداد این شعرها هم البته زیاد نیست. بیش‌ترشان همان‌هایی هستند که در صفحه‌ها و نوارهایش خوانده و آن‌قدر شنیده‌ام که در یادم مانده‌اند.
پیش از آن که به عالم شعر و شاعری علاقه‌مند شوم، احمد شاملو را در عالم سینما شناختم؛ زمانی که پیش‌تر از آن شاعری تثبیت‌شده بود و موقتاً – به‌ضرورت – سر از سینما درآورده بود. در سال‌های 1345-1342 چند فیلم‌نامه نوشت، نامش به عنوان کارگردان یک فیلم – داغ ننگ (1344) – آمد و یک‌بار هم در نقش کوتاهی از فیلم فرار از حقیقت (1345) که خودش فیلم‌نامه‌اش را نوشته بود، به عنوان بازیگر دیده شد. درهمان عالم کودکی برایم روشن بود که این داستان‌ها که گفته می‌شود از ذهن یک شاعر بیرون آمده فرقی با داستان فیلم‌های دیگر ندارد. داغ ننگ هم ربطی به یک شاعر ندارد. آن نقش کوتاه هم که اسمش بازیگری نیست. حتماً رازی و نکته‌ای در پس این جابه‌جایی و بی‌تناسبی هست. سال‌ها بعد خودش توضیح داد ماجرا از چه قرار بوده و کسان دیگری خاطراتی گفتند از فلاکت و درماندگی آن روزهای شاعر. سال 1367 بود که چند نفری رفتیم به سراغش برای یک مصاحبه با او برای مجله فیلم درباره کارنامه سینمایی‌اش. و برخلاف آن‌چه انتظار داشتم، بدون سفسطه و توجیه‌گری پته آن روزگارش را روی آب ریخت و گفت که «کارنامه سینمایی من، کارنامه بردگی بود؛ یک‌جور نان خوردن ناگزیر از راه قلم، و در حقیقت قلم‌به‌مزدی». و در توضیح موضوع، این شعرش را خواند: دریغا که فقر
چه به‌آسانی
احتضار فضیلت است!
«روزهایی بود که درآمد من به‌زحمت کفاف پنیری را می‌داد که به نان و چای اضافه شود و اگر آن‌قدر گشایش دست می‌داد که حلوارده‌ای هم به پای سفره برسد، ضیافت و ریخت‌وپاش به حساب می‌آمد» و اضافه کرد که در آن فیلم‌ها که نام او به عنوان نویسنده داستان و فیلم‌نامه آمده، درواقع تهیه‌کنندگان آن فیلم‌ها «قصه‌ای به ذوق خود سر هم می‌کردند یا از فیلم های هندی و ترکی و عربی و غیر آن برمی‌داشتند و می‌آوردند پیش من، و من حداکثر گفت‌وگوهایش را می‌نوشتم». گفت که تقریباً گفت‌وگوهای همه فیلم‌هایی را که تهیه‌کننده‌اش محمدکریم ارباب بوده او نوشته است. اگر ارباب را بشناسید حیرت می‌کنید از این همه بی‌تناسبی فرهنگی. دو سر یک طیف، در دورترین فاصله ممکن از یکدیگر. البته یک نکته که در توضیحات شاعر نیست و در روایت‌های دیگران فراوان گفته می‌شود، قضیه اعتیاد و موادمخدر است.
باری... این‌ها البته اطلاعاتی مربوط به سال‌های بعد است. آن سال‌ها هرچه بود، حیرت و تردیدی در ذهن یک کودک بود. گذشت و گذشت تا زمان سربازی که سپاهی ترویج و آبادانی شدم و چند ماهی ساکن روستای گلیان در نزدیکی شیروان بودم که چند سپاهی بهداشت هم مأمور خدمت در درمانگاه آن روستا بودند. چند صفحه 33دوری را که کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان با عنوان «صدای شاعر» منتشر کرده بود در میان اثاثیه مختصرشان داشتند. یکی از آن‌ها هم صفحه شعرهای شاملو بود با موسیقی بی‌نظیر اسفندیار منفردزاده که چند بار شنیدم. عجب صدایی!
اما آشنایی جدی با احمد شاملوی شاعر پس از سربازی اتفاق افتاد؛ وقتی که با احمد کریمی آشنا و همدم و همراه شدم. او خود زودتر شعر شاملو را کشف کرده بود و با علاقه و دقت و وسواس، او را دنبال می کرد و دوستی‌مان که نزدیک‌تر و عمیق‌تر شد با همان علاقه و دقت سعی کرد شاملو را به من بشناساند. صدای شعرخوانی‌اش (شعرهای خودش، حافظ و مولوی) را که حالا تبدیل به نوار کاست شده بود، بارها با هم می‌شنیدیم. احمد – که در زمستان 1379 ناباورانه در 52 سالگی پر کشید – خود شاعر باذوقی بود بسیار تحت‌تأثیر شاملو. تکه‌هایی از یک شعرش را این گونه به یاد می‌آورم:
بسترم را در جایی دلگشا بینداز
نزدیک‌تر جایی به ستاره
نزدیک‌تر جایی به آفتاب
و نام کوچکم را مهربان زمزمه کن
برهنه
بگو برهنه به خاکم کنند
آن گونه که عشق را نماز می‌گزاریم.
حالا این را که از حافظه نقل کردم؛ حتماً جاهایی را اشتباه به یاد آورده‌ام یا جا انداخته‌ام، اما از این یکی متن کاملش را با دست‌‌نویس او دارم:
به ناگاه
آذرخشی بی‌قرار
از تهی قلبت می‌گذرد
و گدازه شهابی
رخوت از رگ‌هایت
برمی چیند
بدین گونه
عشق
آغاز می‌شود.
روحت را عریان کن
و بگذار باران از پسِ آذرخش
- بی‌واسطه حجابی -
بر تو فروبارد.
و حنجره‌ات را
- یک‌سر-
به آواز بلند عاشقانه‌ای بسپار
تا خواب
از خفتگان چهارسوی جهان
برباید.
عاشق باش، همیشه
و جان و دلت را
- به‌تمامی –
پشتوانه آن کن.
و دیگر، شاملو پس از آن شد بخشی از زندگی‌ام که توضیح خلوتم با شعر و دنیای او کمی دشوار است و نیاز به مجالی دارد بیش از ظرفیت این نوشته. همه کتاب‌هایش را خریدم و خواندم. نه فقط شعرها، که هرچه نوشته و ترجمه کرده بود.هرچه از او یا درباره او بود. حتی روایتش از دیوان حافظ را که همان سال‌ها درآمد و آن همه اعتراض و انتقاد برانگیخت، کورکورانه دوست داشتم و عاشق مقدمه‌اش بودم. بعدها البته تعصبم را به خیلی چیزها ازجمله شاملو از دست دادم و دیگر با هر نظر و عقیده‌اش موافق نبودم... که بگذریم (در یکی‌دو دهه آخر عمرش اظهارنظرهای جنجالی و گاه بامزه‌ای در مورد مسائل مختلف سیاسی و فرهنگی کرد؛ ازجمله درباره موسیقی اصیل ایرانی و فردوسی). بعد شیفته کتاب کوچه‌اش شدم که شاهکاری در زمینه ثبت و توضیح و تفسیر ضرب‌المثل‌های ایرانی است و حیف که ناتمام ماند.
خوشحالم که با احمد شاملو آشنا و نزدیک نشدم. او را فقط دوبار ملاقات کردم. یکی سال 1358 د یک مهمانی کوچک، و یکی سال 1367 در خانه خودش که برای همان مصاحبه رفته بودیم. خوشحالم که از آن دو ملاقات چیزی به یادم نمی‌آید و درواقع چیز ناجوری به خاطر ندارم. خیلی از مشتاقان چهره‌های نامدار، خاطراتی دارند از برخوردهایی با چهره موردعلاقه‌شان که توی ذوق‌شان خورده. شاید به همین دلیل، با وجود حضور دوستانی مشترک که می‌توانستند مرا به ملاقات شاملو ببرند، هیچ تلاشی در این زمینه نکردم تا شاملو همان شاعری در یادم بماند که دوست داشتم. و خوشحالم. محمد قاند در کتابش دفترچه خاطرات و فراموشی (طرح نو، 1380) مقاله‌ای بسیار خواندنی دارد (مثل همه نوشته‎‌‌هایش) درباره شاملو با عنوان «مردی که خلاصه خود بود». قائد دوست شاملو، و در سال‌هایی همکار نزدیک او بود؛ یعنی شناختی بی‌واسطه از شاملو داشت که با دید تیزبین و نکته‌یاب قائد منجر به نتیجه‌گیری‌های جذاب و عمیق و کاملاً متفاوتی شده است. برخلاف اکثر ستایش‌های پس از مرگ از دوستان نامدار، نوشته قائد دریچه تازه‌ای به‌سوی شاملو برای دوستدارانش باز می‌کند. اگر در سال‌های تعصب، چنین اظهارنظری با این لحن تندوتیز درباره شاملو می‌خواندم حتماً اگر نه عصبانی لااقل آزرده می‌شدم، اما حالا سال‌هاست که در مورد خیلی چیزها تعصب از دست داده‌ام و مدام قید «نسبتاً» را به کار می‌برم. با این حال، هنوز هم هروقت احساساتی می‌شوم و دلم می‌خواهد شعری زمزمه کنم، باز به جای حافظ یا هر شاعر بزرگ دیگری، شعری از احمد شاملو به یادم می‌آید، که دوست دارم شبیه خودش زمزمه کنم. شبیه همان صدای گاه خسته، گاه محزون، گاه قاطع و پرصلابت، گاه عاشق، گاه تسخرزن، و اما همیشه شاعر. صدا و لحنی که برایم معنا و تجسم شاعری و شعرخوانی است. معنای دنیایی عاشقانه است؛ و شعرهایش نمونه‌های مثالیِ آن‌چه از شعر و شاعری می‌شناسم و باور دارم و دوست دارم:
آمد شبی برهنه‌ام از در
چو روح آب
در سینه‌اش دو ماهی و در دستش آینه...

مأخذ: ماهنامه اندیشه پویا، شماره 18، مرداد 1393

Labels:



[ / ]





Friday, August 08, 2014

پدربزرگ مهربان

پنج‌شش سال پیش که قرار شد برای شماره ویژه جشنواره فجر هر یک از همکاران بهترین خاطره‌اش را از این جشنواره بنویسد، هرچه فکر کردم دیدم خوش‌ترین خاطره‌ام عزیز ازدست‌رفته، سینما کریستال است؛ و عزیزی که آن موقع هنوز از دست نرفته بود؛ مالک و مدیرش صابر رهبر. تا سه سال پیش از آن تاریخ، سینما کریستال در دوره جشنواره برایم یک موهبت بود. نزدیک‌ترین سینما به دفتر مجله با یک پارکینگ طبقاتی در کنارش که به هر حال همیشه جایی در آن می‌شد پیدا کرد اما از آن مهم‌تر فضای دلپذیر این سینما و به‌خصوص حضور گرم و پرمهر صابر رهبر بود. همیشه می‌گفت: «متعلق به خودتان است» و این تعارفی صمیمانه و از ته دل بود. آن قدر به آن‌جا رفته بودم که کارکنان سینما هم می‌شناختندم و بی دردسر می‌رفتم تو. اغلب که تنها می‌رفتم اما اگر حتی اتفاقاً چند نفر را هم می‌خواستم با خودم به تماشای فیلمی ببرم، آقای رهبر هم‌چنان با روی گشاده استقبال می‌کرد؛ بدون هیچ کلام یا میمیکی که نشان از نارضایتی یا تحمیل داشته باشد.
کريستال در دهه‌های اخیر سينمای شيک و مجهزی نبود و آخرش هم به دليل فرسودگی تعطيل شد. صندلیهايش قديمی بود و تجهيزات و تزييناتش کهنه. اما آقای رهبر مدام به آن میرسيد و هر چه را که میشد تعمير و ترميم و بهاصطلاح بهسازی و تبديل به احسن کرد، میکرد. چند سال پيش از تعطيل شدن سينما، بالکن را تبديل به سالن شماره 2 کرد و صدای سينما هم ديجيتال شد. سالن شماره 2 نقص آکوستيک داشت و اغلب صدای فيلم سالن اصلی به شکل مبهمی آن بالا شنيده میشد و آدم را با دنيای طبقه پايين پيوند میداد و صدای آپاراتخانه هم به‌ يادمان میآورد که توی يک سينمای قديمی هستيم. خوبی (يا بدی) ديگر سالن بالا هم اين بود که موقع خروج بايد از محوطه سالن تابستانی میگذشتيم که هم آدم را به دنيای ديگری میبرد و هم متروک بودن و ويرانیاش، و آن ديوار/ پرده ترکترک که از سفيدیاش فقط تکههايی باقی مانده و جاهايی از ديوار هم قلوهکن شده بود، دل آدم را ريش میکرد. به سقف سالن اصلی چند چلچراغ بود و به ديوارهايش ديوارکوبهايی کوچک از همان مدل که در سراسر نمايش فيلم با نور قرمز کمسويی روشن بود. نورش مثل شعله بخاریهای بالا گاهی نقش چراغخواب را داشت و کمک میکرد که اگر آدم دلش نمیخواست چشمانش را با تماشای فيلمی خسته کند، پلکها را بر هم بگذارد و چرتی بزند. آقای رهبر نازنين هم هميشه مرا به صندلیهای رديف آخر میفرستاد که آنجا در صورت نياز به چرتی مختصر، میشد سر را به ديوار تکيه داد، در حالی که در رديفهای ديگر، پشتی کوتاه صندلیها (کوتاه برای چرت زدن البته) چنين امکانی را به تنها و چشمان خسته و ذهنهای بیحوصله نمیداد.
همه چيز اين سينمای قديمی که سالهای آخر عمرش را میگذراند، حسی دلپذير و خانگی داشت. احساس خانه قديمی و آجرنمای پدربزرگ و مادربزرگ. احساس کرسی و آ‌ش‌رشته و شلهزرد و مهربانی. که بيشتر اين حس‌وحال هم حاصل حضور و رفتار آقای رهبر بود. گاهی چند دقيقه پس از آن که سر جای هميشگیام مینشستم، کلوچه و آبميوه برايم میآورد (يا میفرستاد) و بيشتر شرمندهام میکرد. توی سالن انتظار هم گاهی که شلوغی امانش میداد به کيک و چای دعوتم میکرد... با تعطيل شدن سينما کريستال (به دلیل فرسودگی) صابر رهبر در لنگرود لنگر انداخته و سينمايش در اين شهر- سينما آزادی، تنها سينمای لنگرود - را مديريت میکرد. آن مطلب را با این جمله تمام کرده بودم: «ياد سينما کريستال و صابر رهبر به خير. کريستال که به تاريخ سينمای ايران پيوست، بقای عمر صابر رهبر باشد...»
صابر رهبر در دهه اخیر از هر جهت حال و روز خوشی نداشت. تعطیلی و بلاتکلیف ماندن سینما کریستال از یک‌طرف، و بیماری نگران‌کننده‌اش در هفتادوچند سالگی که جسم ضعیف‌تر و آسیب‌پذیرتر می‌شود او را حساس و آزرده کرده بود. البته در این فاصله بازسازی سینمایش در لنگرود با کمک مؤسسه سینماشهر که رونقی کاملاً محسوس به این سینمای بی‌رونق (مثل همه شهرها) داد کمی روحیه‌اش را عوض کرد اما درد و بیماری مشکوک باعث شده بود تا روحیه‌اش را از دست بدهد. تکیده و ضعیف شده بود. مدتی تلاش کرد برای معالجه به آمریکا برود اما مشکل دریافت ویزا اجازه نداد تا این که چاره در این دیده شد که نمونه برداشته‌شده از عضو بیمار و غده‌ای که هر بار با عمل جراحی برداشته می شد و باز غده‌ای دیگر به جایش رشد می‌کرد، به آمریکا فرستاده شود. بیماری او بر اساس این نمونه، خوش‌خیم ارزیابی شد و روحیه ازدست‌رفته دوباره به او بازگشت. با این حال، بیماری بیماری بود، خوش‌خیم یا بدخیم و به‌تدریج با سرعتی کم‌تر از یک بیماری بدخیم او را فرسود و این اواخر هر بار که می‌دیدمش تکیده‌تر و رنجورتر و ضعیف‌تر شده بود. اما هم‌چنان مهربان.
صابر رهبر روزی که با چند همراهش از یک مراسم تشییع‌جنازه برمی‌گشت، سرنشین اتومبیلی بود که در شمال دچار حادثه شد. چند روز در کما بود و سرانجام روز دهم خرداد درگذشت. حادثه غم‌انگیزی بود اما صابری که در آخرین دیدار – یادم نیست کی بود؛ شاید باز در یک مجلس ختم و ترحیم – دیدم به نظر نمی‌رسید که مدتی طولانی در برابر ضعف جسمانی ناشی از بیماری طولانی‌اش تاب آورد. یادش گرامی باد.

Labels:



[ / ]





Monday, August 04, 2014

بی‌معیاری، فضا را آشفته می‌کند

گفت‌وگو با هوشنگ گلمکانی به مناسبت انتشار کتاب «از کوچه سام»

روزنامه شرق، علی شروقی: «از کوچه سام» گزیده‌ای است از نقدهای هوشنگ گلمکانی بر فیلم‌های ایرانی و خارجی که از طرف نشر مرکز منتشر شده است. نقدهایی که احتمالاً آن‌ها که مجله فیلم را از آغاز تا امروز دنبال کرده‌اند، بسیاری از آن‌ها را خوانده‌اند. اما وجه تازه کتاب «از کوچه سام» این است که گلمکانی بر هر یک از نقدهای قدیمی‌اش که در این کتاب آمده ضمیمه‌ای را با عنوان «نگاه امروز» افزوده است و در آن، نگاه پیشین خود به یک فیلم را تکمیل و گاه تصحیح کرده و گاه این نگاه امروز، خود نقدی شده بر نقد پیشین. کتاب، علاوه بر نقدها، شامل بخشی است به‌نام «سیاه مشق‌ها» که شامل یادداشت‌هایی است که نویسنده در سال‌های نوجوانی و پیش از این‌که به‌طور حرفه‌ای به کار نقد فیلم بپردازد، درباره فیلم‌هایی که بر پرده می‌دیده، می‌نوشته و آن‌ها را در دفترهایی که شرح‌شان در مقدمه خواندنی گلمکانی بر کتاب آمده، نگهداری می‌کرده است. کتاب، شامل دودفتر است. دفتر اول، که پیش از این نیز از طرف انتشارات رسش منتشر شده بود، نقد فیلم‌های ایرانی را شامل می‌شود و دفتر دوم، شامل نقد فیلم‌های خارجی است و هر دفتر، علاوه بر مقدمه خود نویسنده، مقدمه‌ای هم درباره نویسنده دارد. مقدمه دفتر اول را مصطفی مستور و مقدمه دفتر دوم را بابک احمدی نوشته است. آن‌چه می‌خوانید گفت‌وگویی است با هوشنگ گلمکانی، هم درباره کتاب «از کوچه سام» و هم درباره موضوعاتی نظیر وضعیت نقد فیلم در ایران، نوع نگاه و شیوه نقدنویسی گلمکانی، تلقی او از سینمای امروز ایران و جهان، سینمای اقتباسی در ایران و دلیل پانگرفتن اقتباس در ایران با وجود اقتباس‌های موفق سینمایی از داستان‌های ایرانی و خاطراتی از گذشته دور. در این گفت‌وگو گلمکانی را منتقدی مثبت‌اندیش و متعادل می‌یابیم. همچنانکه او در اغلب نقدهایش نیز اینچنین است و به‌قول خودش با اهل سینما «سر دعوا» ندارد و معتقد است هر فیلم را باید با معیارها و قواعد خودش سنجید و در نقد از لحن پرخاشگرانه دوری جست. گلمکانی چنان‌که در گفت‌وگوی پیش‌رو خواهید خواند وضعیت نقد فیلم در ایران را بهتر از سال‌های دور می‌داند و معتقد است به‌استثنای نوشته‌های چندمنتقد خوب قدیمی، باقی نقدهایی که در آن سال‌ها نوشته می‌شد در قیاس با بسیاری از نقدهای امروز «پرت و پلا» بوده‌اند. گرچه نگاه او به نقدنویسی امروز نگاهی یکسره مثبت هم نیست و معتقد است آنچه در این سال‌ها به نقد فیلم آسیب‌زده روحیه پرخاشگرانه‌ای است که گسترش فضای مجازی به آن دامن زده است و همچنین آمدن کسانی به‌عرصه نقد فیلم که در جای درست خود قرار نگرفته‌اند. برخلاف آن‌ها که سینمای امروز جهان را در قیاس با سینمای گذشته، کم‌تر قابل اعتنا می‌دانند، نگاه گلمکانی به این مقوله نیز مثبت و معتقد است سینما نه فقط به آخر نرسیده بلکه بهتر و غنی‌تر شده است. گلمکانی در این‌باره می‌گوید: «به‌شدت پیگیر سینمای روز دنیا هستم و اصلاً هم اعتقاد ندارم که سینما به آخر رسیده است. سینما شکل عوض کرده، ابزارش عوض شده، فرم‌های روایتی و شیوه‌های داستان‌گویی‌اش عوض شده، اما به آخر نرسیده و رو به جلو می‌رود.»

* «از کوچه سام»، شامل مقالاتی است که بسیاری از آن‌ها را پیش از این در مجله فیلم خوانده‌ایم. اما آن‌چه این کتاب را به اثری مستقل که به قول خود شما در مقدمه کتاب، صرفاً «فرآورده چسب و قیچی» نیست تبدیل می‌کند، ضمیمه‌هایی است که شما با عنوان «نگاه امروز» به انتهای هر نقد اضافه کرده‌اید و در آن‌ها گاه نگاه گذشته خود را به یک فیلم تصحیح کرده یا آن را تکمیل کرده‌اید. یعنی انگار یک جور «نقد خود» هم در این کتاب مستتر است...
یک دلیل اینکه بخش «نگاه امروز» را به مقاله‌های کتاب اضافه کردم، پرهیز از کتاب‌سازی بود. من همیشه منتقد کتاب‌سازی بوده‌ام و برای همین چنان‌که در مقدمه کتاب هم آمده، وقتی پیشنهاد شد مجموعه مطالبم را تبدیل به کتاب کنم، اول مقاومت کردم. بعد فکر کردم چطور می‌شود راهی پیدا کرد که این کار، حالت کتاب‌سازی پیدا نکند. و بخش «نگاه امروز» را به انتهای هر نقد اضافه کردم. اما این‌که می‌گویید خودم را نقد کرده‌ام و جاهایی زیر حرف خودم زده‌ام، خب این روحیه من است که اگر یک‌جا احساس کنم اشتباه کرده‌ام و لازم است در حرفم تجدیدنظر کنم، این را مشتاقانه و آشکار و بدون پرده‌پوشی اعلام می‌کنم. خیلی‌ها که عاشق افکار خودشان هستند، وقتی حرفی را می‌زنند حتی اگر بعدها ته دلشان به این نتیجه برسند که اشتباه کرده‌اند باز حاضر نیستند این را اعلام کنند. اما من اگر ببینم اشتباه کرده‌ام، اعلام می‌کنم و فکر می‌کنم این بهتر جواب می‌گیرد. در زندگی شخصی هم همین‌جوری هستم. به نظرم آن‌ها که طی این سال‌ها همراه مجله فیلم بوده‌اند و همچنان همراه آن باقی مانده‌اند، کسانی هستند که این روحیه را دوست دارند. معتقدم صداقت خیلی مواقع جواب می‌دهد.
* کلا نگاه شما در نقد، خیلی متعادل و نرم است و لحن چندان تند و تیزی ندارید...
این تعادل هم باز به روحیه‌ام برمی‌گردد. موارد کمی بوده که نگاه تند و تیزی به یک فیلم داشته‌ام و نوشته‌ام. اما این‌جور نقدها در اقلیتند...
* یکی از معدود موارد به‌نظرم نقدی است که بر دریمرز برتولوچی نوشته‌اید...
بین فیلم‌های خارجی، دریمرز بود و بین ایرانی‌ها فیلم تیغ‌زن علیرضا داوودنژاد. موارد معدود دیگری از این جور نقدها هم در کارنامه‌ام هست. خب به هرحال من هم گاهی نمی‌توانم احساساتم را کنترل کنم و آن را به شکل خالص بروز می‌دهم. اما اغلب سعی کرده‌ام طبق روحیه غالب خودم، تعادل را رعایت کنم.
* در مورد دریمرز که کمی تند شده‌اید، در بخش «نگاه امروز» اشاره کرده‌اید که گویا یکی از معدود نقدهای شما بوده که خیلی واکنش منفی داشته...
بله. بیش از همه نقدهای دیگر. و البته بعدها فهمیدم آن واکنش‌ها، بیش‌تر واکنش‌های اجتماعی- سیاسی بود تا واکنش هنری. اما به طور کلی باید بگویم که لحنم در نقد فیلم‌های خارجی با لحنم در آن‌چه راجع‌به فیلم‌های ایرانی می‌نویسم، فرق دارد. ما با فیلم‌ساز خارجی روبه‌رو نمی‌شویم و برای همین طبیعی است که در مورد آن فیلم‌ها می‌توانیم رهاتر و راحت‌تر حرف‌مان را با لحن دقیق‌تر و خالص‌تری بنویسیم. اما در مورد فیلم‌های ایرانی چون به‌هرحال با کارگردان‌های این فیلم‌ها برخورد می‌کنم، نمی‌خواهم دشمن‌تراشی کنم. برای همین‌وقت نوشتن درباره فیلم‌های ایرانی سعی می‌کنم لحن را- و فقط لحن را- ملایم‌تر کنم. البته نظرم را می‌گویم، اما در مورد یک فیلم خارجی مثلاً اگر به‌نظرم برسد که فیلم مزخرفی است، می‌توانم در نقدش همین کلمه مزخرف را به کار ببرم ولی اگر یک فیلم ایرانی به‌نظرم مزخرف برسد، در نقدش عین کلمه را به کار نمی‌برم و سعی می‌کنم نظرم را با کلمه و لحن دیگری بگویم.
* تا حالا پیش‌ آمده سر فیلم‌های ایرانی گرفتار ملاحظاتی بشوید و نظر واقعی‌تان را نگویید؟
ملاحظه من در مورد همه فیلم‌سازهای ایرانی، در حد همان حفظ تعادل و به‌کاربردن لحنی است که خیلی تیز و برخورنده نباشد. این را هم بگویم که اتفاقاً من نقدهای تند و تیزم را در مورد فیلم‌های ایرانی، بر کار فیلم‌سازهایی نوشته‌ام که با آن‌ها رابطه دوستانه‌ای دارم. من با داوودنژاد دوست هستم اما در آن نقدی که بر فیلم تیغ‌‌زن نوشتم اصلاً رحم نکردم. در موارد دیگر هم همین‌طور بوده. ممکن است لحن را رعایت کرده باشم، ولی با قاطعیت می‌توانم بگویم که هیچ‌وقت به‌خاطر ملاحظات نظرم را عوض نکرده‌ام.
* پیش آمده که به‌رغم حفظ تعادل در لحن نقدهایتان بر فیلم‌های ایرانی، بازنوشته‌تان رنجشی عمیق ایجاد کند و بر روابط‌تان تاثیر منفی بگذارد؟
فراوان اتفاق افتاده. اما خب این را هم باید در نظر بگیرید که من سال‌هاست دارم نقد فیلم می‌نویسم و این اتفاق‌ها طبیعی است. در سال‌های اول نوشته‌های منفی‌ام بیش‌تر بر روابطم با آدم‌ها تاثیر می‌گذاشت اما بعد از این‌همه‌سال دیگر مشخص شده که دلیل و غرضی جز خود فیلم پشت آن نوشته نیست. به‌اصطلاح حب‌وبغضی در کار نیست. تضاد منافعی در کار نیست. سیروس الوند از نقدی که در مورد فیلم زن دوم او نوشته بودم بسیار دل‌خور بود و حتی تصمیم داشت جواب دهد که من هم استقبال کردم و بعد البته زمان که گذشت و التهاب قضیه فروکش کرد خودش منصرف شد. رفاقت ما هم به‌خاطر این قضیه به‌هم نخورد. آن‌چه پیش آمد دل‌خوری یک رفیق از رفیقی دیگر بود که بعد هم فراموش شد. اتفاق افتاده که کارگردانی از نقد من برنجد، اما خاطرم نمی‌آید که رابطه من با یک فیلم‌ساز به دلیل نقد منفی که به فیلمش نوشته‌ام به‌هم خورده باشد. البته من با خیلی از فیلم‌سازها رفاقت و ارتباطی ندارم و ممکن است مثلا یک فیلم‌ساز از یک نقد منفی من دل‌خور شده و حتی قهر کرده باشد که این قهر، یک‌طرفه بوده و من متوجهش نشده‌ام چون من با هیچ‌کس قهر نیستم. به‌هرحال این هم جزو طبیعت حرفه ماست و کاریش نمی‌شود کرد. اگر بخواهم چیزی بنویسم که هیچ‌کس نرنجد و انتقادی به آن نداشته باشد، بهتر است اصلاً ننویسم. زمانی یک گفت‌وگو کردم با کیومرث پوراحمد درباره فیلم گل یخ. خب من با پوراحمد خیلی رفیقم اما در آن گفت‌وگو پنبه‌اش را زدم، طوری که بعداً خواننده‌هایی من را ملامت کردند که چرا این کار را کرده‌ای اما پوراحمد، همیشه خودش به این موضوع اشاره می‌کند؛ هم به‌عنوان نشانه‌ای از استقلال من و هم نشانه‌ای از انتقادپذیری خودش.
* در مقدمه کتاب نوشته‌اید که از 16سالگی شروع کرده‌اید به نوشتن درباره فیلم‌ها. در آغاز هر دفتر هم بخشی با عنوان «سیاه‌مشق‌های نوجوانی» هست حاوی برخی از همان یادداشت‌ها؛ یادداشت‌هایی که گفته‌اید برای خودتان در دفترچه‌هایی سرخ‌وسیاه می‌نوشته‌اید. طبیعتاً طی این سال‌ها دیدگاه شما نسبت به فیلم و سینما بسیار تغییر کرده. اما می‌خواستم بدانم چیزی هم هست که از آن سال‌های دور تا به امروز در نگاه شما به سینما ثابت مانده باشد و همچنان بتوان رگه‌هایی از آن را در نوشته‌های امروزتان ردیابی کرد؟
یک فرضیه علمی می‌گوید در هر موجود زنده، هر لحظه میلیون‌ها سلول مدام می‌میرند و میلیون‌ها سلول جدید جایگزین می‌شوند. با این حساب سلول‌هایی که الان در من هست سلول‌های 40 یا 50سال پیش نیست و همه‌شان عوض شده‌اند. پس آیا من یک آدم جدیدی شده‌ام که هیچ شباهتی به آن آدم 50،40سال پیش ندارد؟ خب طبیعتاً چنین نیست و در من نشانه‌هایی از آن آدمی که 60سال پیش به دنیا آمده و بعد همین‌طور آمده جلو و به این نقطه رسیده باقی مانده. در مقدمه همین کتاب درباره معیارها نوشته‌ام و تکه‌ای از مطلبی را که قبلا در مجله فیلم نوشته بودم نقل کرده‌ام و گفته‌ام در دوره نوجوانی چطور به فیلم‌ها نگاه می‌کردم، در جوانی این نگاه چه تغییری کرد و بعدها چه نگاهی پیدا کردم و حالا چطور. خیلی چیزها هم البته به حال آدم بستگی دارد. یعنی ممکن است شما معیاری برای خودت داشته باشی و این را جایی هم اعلام کرده باشی و بعد ناگهان در یک فیلم با چیزی برخورد کنی که گرچه با معیارت نمی‌خواند اما می‌بینی که بر تو تأثیر گذاشته است. خب این‌جور مواقع چه‌کار می‌کنید؟ چون آن‌چه رویتان تأثیر گذاشته، با معیارتان نمی‌خواند آن را انکار می‌کنید یا نه، یا اعلام می‌کنید که این اتفاق افتاده؟ روش من این است که اعلام کنم. طی سال‌ها، خیلی از معیارهای من عوض شده، اما آن‌چه به نظرم از سال‌های دور در من ثابت مانده و می‌توانم بگویم جزو ذات من است لحنم است. لحن به نظر من جوهر وجود هر آدمی است، همان‌طور که جوهر وجود هر اثر هنری هم هست. به‌نظر من هر اثر هنری دارای لحن است و آن‌چه هم که در این سال‌ها با همکارانم بر سرش بحث دارم، لحن‌شان است. یکی از کارهای من در ویرایش مطالبی که قرار است در مجله فیلم چاپ شوند کارکردن روی لحن این مطالب است، طوری که بشوند مطالب «مجله فیلمی». اگر ببینم لحن نویسنده دارد از قالبی که ما در نظر داریم بیرون می‌زند، تغییرش می‌دهم. من فکر می‌کنم هر فیلمی لحن دارد و این لحن اتفاقاً حاصل ساختار هنری آن اثر است. یعنی قاب‌بندی لحن می‌سازد، زاویه، نور، بازیگری، دیالوگ و... همه این‌ها لحن می‌سازند. در یک نوشته هم، لحن حاصل استفاده از کلمات است و من فکر می‌کنم گرچه نثرم و دیدگاه‌هایم طی این سال‌ها عوض شده اما آن‌چه در نوشته‌های من ثابت مانده لحن من است.
* اگر اشتباه نکنم در نقد جدایی نادر از سیمین است که بحث لحن در سینما را مطرح کرده‌اید. اما قبل از اینکه به این بحث برسیم، اگر موافق باشید می‌خواستم کمی راجع‌به آن «لحن مجله فیلمی» که گفتید توضیح دهید. چون به‌هرحال لحن هرکس، لحن خودش است و با لحن دیگری فرق می‌کند. از اینکه می‌گویید مطالب را «مجله فیلمی» می‌کردید دقیقاً منظورتان چیست؟
ببینید، ما با اهل سینما سر دعوا نداریم، چون خودمان را بخشی از پیکره سینما می‌دانیم و فکر می‌کنیم حضور و فعالیت‌مان باید هم به حال این سینما و فعالانش مفید باشد و هم به حال تماشاگر سینما. آن‌چه الان به‌نظرم به‌عنوان یک بیماری اجتماعی می‌توان به آن اشاره کرد، روح پرخاشگری است که طی این سال‌ها به‌وجود آمده و مدام هم بیش‌تر شده. این پرخاشگری هم در خود سینما وجود دارد و هم در تماشاگرهایش و با گسترش فضای مجازی بدتر هم شده. ما به سینما علاقه‌مندیم و باید این فضا را متعادل‌تر و دل‌پذیرتر کنیم. مثلاً اگر منتقدی مطلبی برای مجله بنویسد و در آن نسبت به یک فیلم، دیدگاهی انتقادی و تندوتیز داشته باشد من سعی می‌کنم ضمن حفظ دیدگاه آن نویسنده، تندی مطلب را بگیرم. چون ما نمی‌خواهیم لحن کسی در مجله، آدم‌ها را جریحه‌دار کند. چنین حقی نداریم. نکته دیگر این است که یکی از چیزهایی که در این سال‌ها به‌خصوص با گسترش فضای مجازی خیلی باب شده این است که «منِ» آدم‌ها در نوشته‌هاشان خیلی گنده شده. مثلاً می‌بینم که بعضی از جوان‌ها در همان اولین مطالبی که برای چاپ در مجله می‌فرستند، مدام از ضمیر «من» و ضمیر فاعلی اول‌شخص مفرد و «به نظر من...» و جلوه‌گری مداوم استفاده می‌کنند در حالی که فکر می‌کنم یک نویسنده حداقل چهارپنج ‌سال باید بنویسد تا بتواند «من» بشود و «فکر می‌کنم» و «به‌نظر من...» توی مطلبش بیاورد. بنابراین سعی می‌کنم کاری کنم که لحن آدم‌ها با جایگاه و سابقه و اعتبارشان تناسب داشته باشد. خب به‌جز این قضیه انواع‌واقسام سانسورهایی هم که داریم مطرح است. اگر فیلمی خیلی بد است اصلاً کاریش نداریم. وقتی از کنار فیلم‌هایی می‌گذریم و نقدی بر آن‌ها چاپ نمی‌کنیم این هم برای خودش یک‌جور اعلام موضع است و می‌شود جزیی از لحن مجله فیلم. یعنی چطور پرداختن به یک فیلم یا اصلا به آن نپرداختن هم جزیی از لحن است. یا اگر نکته‌ای منفی به فیلمی یا فیلم‌سازی نسبت داده می‌شود و مثلا منتقدی می‌نویسد «فلانی نمی‌داند که...»، «فلانی اشتباه می‌کند که...» و تعبیرهایی از این قبیل، من به‌جای اسم کارگردان، کلمه فیلم‌ساز را می‌گذارم. همین برداشته‌شدن اسم کارگردان در یک جمله منفی و انتقادی، بخشی از زهر و تندی لحن را کم می‌کند. اولی مثل گلوله‌ای است که بر جان فیلم‌ساز می‌نشیند و دومی فقط خراش می‌دهد و زخمی می‌کند و می‌گذرد. گلوله در بدن نمی‌ماند!
* برگردیم به بحث لحن در سینما. این لحن که شما می‌گویید چیزی است متفاوت از بحث سینماگر مؤلف و حضور شخصیت فیلم‌ساز پشت اثر؟
بله، متفاوت است. شخصیت هر کارگردان پشت اثرش هست و ربطی هم ندارد به اینکه خود کارگردان برای حضور شخصیت خودش پشت فیلم تلاش کند یا اصلاً چنین اصراری نداشته باشد. این لحن که من می‌گویم ربطی به تئوری مؤلف ندارد و ممکن است اصلاً یک فیلم‌ساز پرونده متنوعی داشته باشد و به مفهوم واقعی نشود گفت که یک فیلم‌ساز مؤلف است، اما همه فیلم‌هایش لحن خاصی داشته باشد. از طرفی در مورد تئوری مؤلف یک بدفهمی در بخشی از جامعه سینمایی ما وجود دارد. اخیراً هم اظهارنظری از یک فیلم‌ساز خیلی قدیمی معتبرمان خواندم که گفته بود فیلم‌ساز مؤلف کسی است که فیلم‌نامه‌اش را هم خودش بنویسد. در حالی که این‌طور نیست و تألیف و مؤلف‌بودن ربطی به فیلم‌نامه‌نوشتن که احیاناً به‌خاطر قضیه نوشتن در این حرفه استنباط مفهوم تألیف از آن می‌شود، نیست. آندره بازن و پیروانش که بعدها موج نوی سینمای فرانسه را به راه انداختند و اندرو ساریس که بعدها در آمریکا تئوری مؤلف را تبیین و تئوریزه کرد، معتقد بودند که فیلم‌ساز، مهم‌تر از فیلم است و این عقیده را به این شکل تئوریزه کردند که در آثار یک فیلم‌ساز می‌توان وجوه اشتراکی را به لحاظ فرم‌ها، موتیف‌ها، تم‌ها و عناصر مختلف ردیابی کرد و از این طریق می‌توان یک فیلم‌ساز را در آثار متفاوتش، فارغ از این‌که خودش فیلم‌نامه آن‌ها را نوشته یا ننوشته باشد، بازشناخت. بنابراین تئوری مؤلف یک روش تحلیل فیلم است، نه یک دستگاه ارزش‌گذاری. زمانی آقایی که الان منتقد مدعی‌ای هم هست نقدی در مورد یک فیلم مسعود کیمیایی برای ما آورد که در آن، جابه‌‌جا کیمیایی را به دلیل مؤلف‌بودنش تحسین کرده بود؛ این‌که در همه فیلم‌هایش فلان عناصر تکرار می‌شوند، پس چه عالی هستند. به او گفتم آقای عزیز، من می‌دانم شما به تئوری مؤلف علاقه‌مند هستید و اصلا پایان‌نامه‌تان هم در مورد این قضیه است، اما از تئوری مؤلف برای تحلیل فیلم باید استفاده کرد نه به عنوان یک سیستم ارزش‌گذاری. برای همین نمی‌توان گفت چون فلانی فیلم‌ساز مؤلف است پس فیلم‌ساز خوبی است. آن آقا هم مطلبش را برد و جای دیگری چاپ کرد و بعد هم دشمن من شد و در جاهای مختلف کلی بدوبیراه به من و مجله گفت.
* در نقد فیلم پرده آخر، در بخش نگاه امروز می‌گویید کارگردان‌هایی را بیشتر می‌پسندید که خودشان را پشت فیلم‌شان پنهان می‌کنند و خیلی خودشان را بروز نمی‌دهند...
به‌نظر من اینکه کارگردان کاری کند که خودش در فیلم معلوم نباشد، کار سخت‌تری است. البته این‌ها بیش‌تر سلیقه‌ای است و فرمولی کلی برایشان وجود ندارد. فیلم‌هایی هم هستند که کارگردان در آن‌ها حضور دارد و آن‌ها را هم دوست دارم. مثلاً هیچکاک از آن کارگردان‌هایی است که در فیلم‌هایش آشکارا حضور دارد و آن‌ها را هم دوست دارم، اما بیش‌تر فیلم‌هایی را دوست دارم که به‌نظر برسد اصلاً کارگردان ندارند.
* همان‌جا می‌گویید بیضایی را دوست ندارید چون خودش زیاد در فیلم‌هایش حضور دارد. اما در بخش سیاه‌مشق‌ها مطلبی تحسین‌آمیز درباره فیلم رگبار بیضایی هست. بعدها که به رگبار نگاه کردید دیگر آن نظر را نداشتید؟
همان‌طور که گفتم در زندگی دوره‌های مختلفی هست و آدم در هر دوره یک‌جور فکر می‌کند. آن دوره‌ای که سیاه‌مشق‌ها نوشته شده طبعاً دوره‌ای است که خیلی خام و به‌طور مشخص تحت‌تأثیر نوشته‌های دیگران بوده‌ام. بعداً که فکر می‌کردم، می‌دیدم آن زمان اگر هم ته ذهنم از فیلمی خوشم نمی‌آمده وقتی می‌دیدم دیگران از آن فیلم تعریف کرده‌اند من هم تحت‌تاثیر آن نوشته‌ها می‌نوشتم که فیلم خوبی است. مثلاً در مورد هیچکاک قضیه برعکس بود. به جنون که اولین فیلمی بود که از هیچکاک دیدم و یادداشتی درباره‌اش نوشتم، نگاه منفی داشتم.
* یا مثلاً در همان سیاه‌مشق‌ها، فیلم بیگانه بیای کیمیایی را موفق‌تر از قیصر دانسته‌اید.
خب این دیگر یک‌جور نمایش خلاف جریان رفتن هم بوده! هیچ‌کس بی‌عیب نیست! مثلا می‌دیدم قیصر این‌همه تایید گرفته و کلی فروش داشته و برای اینکه خلاف جریان حرکت کنم بیگانه بیا را تحسین کرده‌ام که یک فیلم متفاوت و ضدجریان و غیرتجاری است. این‌ها ادابازی‌های کودکانه‌ای بوده که به‌هرحال هر کسی زمانی داشته است.
* از مجموع نقدهای‌تان چنین برمی‌آید که فیلم‌های قصه‌دار در معنای کلاسیک و فیلم‌های گرم را بیشتر دوست دارید.
یک زمانی بله، ولی الان دیگر نه. در همان مقدمه کتاب، آن‌جایی که مربوط به معیارهاست، این را نوشته‌ام. الان عاشق نوآوری هستم. حتی وقتی دی‌وی‌دی آمد به بازار و فراگیر شد و این امکان برایم فراهم شد که فیلم‌های جدید را با کیفیت خوب ببینم، صفحه «جامپ‌کات» را در مجله فیلم باز کردم و قصدم این بود که در این صفحه به نوآوری‌های روایتی و فرمی فیلم‌ها بپردازم. الان هیچ قالب مشخصی برایم مطرح نیست و مهم این است که فیلم در قالب خودش، فیلم خوبی باشد. به‌جز فیلم‌های لباسی (تاریخی قرن‌های 18 و 19) و فیلم‌های هارور که دوست ندارم و اصلاً نمی‌بینم.
* در نقدتان بر پدرسالار برادران تاویانی گفته‌اید فیلم‌های سرد را هم دوست ندارید.
در مورد آن فیلم برادران تاویانی شاید، اما ممکن است فیلم دیگری هم باشد که همان‌قدر سرد باشد ولی دوستش داشته باشم. همیشه گفته‌ام هر فیلم اصول خودش را بنا می‌کند. هنوز هم به این حرف معتقدم و فکر می‌کنم نمی‌شود با یک متر و معیار و قالب واحد به‌سراغ تمام فیلم‌ها رفت. مشکلی هم که با برخی دارم همین است که فقط یک متر و معیار دارند و همه فیلم‌ها را با همان متر اندازه می‌گیرند. در حالی که هر فیلمی متر خودش را دارد.
* با توجه به اینکه گفتید ممکن است فیلم سردی هم باشد که از آن خوشتان بیاید، نظرتان مثلاً راجع به فیلم‌های سهراب شهیدثالث چیست؟ چون بین نوشته‌های‌تان هیچ مطلبی درباره او ندیدم.
شهیدثالث هیچ‌وقت فیلم‌ساز موردعلاقه‌ام نبوده. الان هم نیست. به‌عنوان یک بدعت‌گذار و به‌خاطر نقش تاریخی که در تغییر فرم و روایت و حتی لحن در سینمای ایران داشته به‌نظرم سینماگر مهمی است اما فیلم‌ساز موردعلاقه‌ام نیست.
* در نقد، آن‌طور که از شیوه نگارش‌تان برمی‌آید و در مقدمه کتاب هم اشاره کرده‌اید، گویا رویکرد ژورنالیستی را بیشتر می‌پسندید تا رویکرد آکادمیک؟
بله، کلاً نقدهایی را که خود منتقد در آن‌ها حضور دارد بیشتر دوست دارم. البته نقد آکادمیک جای خودش را دارد و مال دانشگاه و کلاس و جلسه‌های تحلیل فیلم است. اما من خودم را اول ژورنالیست می‌دانم و بعد منتقد. نقد دانشگاهی یک قالب و فرمول یک‌سان دارد اما جذابیت نقد ژورنالیستی در این است که در این نوع نقد باید قالب‌ها، لحن‌ها و نثرهای مختلفی را به کار ببرید تا بتوانید با خواننده ارتباط برقرار کنید.
* اولین منتقدانی که در سال‌های نوجوانی و جوانی بر شما تاثیر گذاشتند چه کسانی بودند؟
اولین‌شان جمشید اکرمی بود. آن‌موقع من بیشتر خواننده مجله فیلم و هنر بودم و جمشید اکرمی هم آنجا می‌نوشت و نثر خیلی خوبی هم داشت. الان مدت‌هاست چیزی از او نخوانده‌ام. نثر و نگاه جمشید اکرمی را دوست داشتم و مخصوصاً این را که فقط نقد نمی‌نوشت. گزارش می‌نوشت، مصاحبه می‌کرد، ترجمه می‌کرد. یادم است مطالبی داشت که مروری بر کارنامه بعضی از بازیگران و فیلم‌سازان بود و ضمن این‌که نظر خودش را می‌نوشت جمله‌هایی هم از آن‌ها نقل می‌کرد و این نوشته‌هایش قالب خیلی دل‌پذیری داشت. بعد از آن بود که با نوشته‌های پرویز دوایی در مجله‌های سپید و سیاه و فردوسی آشنا شدم. تک‌وتوک، مطالب کیومرث وجدانی را هم بعدا خواندم. آن‌موقع هنوز خواننده ستاره سینما نبودم، چون پول پیداکردن برای خرید همه مجله‌ها برایم سخت بود. بعدا هم که با نوشته‌های دیگر دوایی آشنا شدم، دوایی برایم بالاتر از همه قرار گرفت؛ و البته بیش‌تر به‌خاطر نوشته‌های غیرسینمایی‌اش. و اکنون او برایم از هر هنرمندی که فکر کنید بالاتر است.
* در یکی از «سیاه‌مشق‌ها» که درباره پستچی مهرجویی است، نوشته‌اید از فیلم‌های سیاسی خوشتان نمی‌آید و وفور نمادهای سیاسی را در پستچی دوست ندارید. با توجه به این‌که آن سال‌ها، سال‌هایی بوده که همه در هر فیلمی دنبال یک‌نماد سیاسی بوده‌اند، چطور شما تحت‌تأثیر این فضای غالب نبوده‌اید؟
یکی از چیزهایی که آن موقع خیلی به آن حساسیت داشتم این بود که تا کسی می‌رفت دانشگاه ناگهان سیاسی می‌شد. احساس می‌کردم طبق یک‌مد، هرکس می‌رود دانشگاه حتما باید حرف‌های سیاسی بزند و به اصطلاح کله‌اش بوی قورمه‌سبزی بدهد. برای همین به هرچه محتوا و مایه سیاسی داشت واکنش منفی و شاید احساسی داشتم. حتی سال 55 که رفتم دانشگاه تصمیم گرفتم سیاسی نباشم. چون نمی‌خواستم با یک‌مد همراهی کنم. فکر می‌کردم نمی‌شود آدم یک‌دفعه با نام‌نویسی در دانشگاه، شعور سیاسی پیدا کند. کلاً تا چیزی را نفهمم ادعایش را نمی‌کنم. این روحیه من در تمام این سال‌ها هم بوده است. بنابراین آن نوشته یک‌جور مخالفت با جو و فضای غالب در مورد این فیلم بود که همه خودشان را می‌کشتند تا مدام معناهای سیاسی از فیلم‌ها بیرون بکشند.
* البته در نقدهایی که اوایل انقلاب نوشته‌اید خودتان هم می‌گویید که تحت‌تأثیر فضای سیاسی جامعه بوده‌اید.
بله، در آن‌دوره که همه تحت‌تأثیر این فضا بودیم.
* در دوره نوجوانی و جوانی، کارهای منتقدان خارجی را هم می‌خواندید؟
از همان موقع که مجله‌های سینمایی را می‌خواندم با کارهای منتقدان خارجی هم آشنا شدم. اما آن نوشته‌ها اغلب ترجمه‌های بدی داشتند و اغلب قابل‌فهم نبودند. البته یک‌دوره‌ای، دوایی نوشته‌های رابین‌وود در مورد هیچکاک را ترجمه می‌کرد که ترجمه‌های خوبی بود و آدم می‌فهمید چه می‌گوید. یکی از اولین منتقدهای خارجی که با اسمش و نوشته‌هایش آشنا شدم همین رابین‌وود بود و آن هم از طریق ترجمه‌های دوایی که قابل‌فهم بود. ولی اغلب نقدهای خارجی که در مطبوعات ترجمه می‌شد بی‌معنی بود و سردرنمی‌آوردم نویسنده چه می‌گوید. فکر می‌کردم عقل من به این نوشته‌ها قد نمی‌دهد. اما بعدها که دوباره آن‌ها را خواندم فهمیدم دلیلش ترجمه‌های بدشان بوده. در مطبوعات آن زمان چیزی به اسم ویراستاری و کنترل کیفیت به‌ندرت وجود داشت و اغلب فقط می‌خواستند صفحه را پر کنند.
* در همان سال‌های قبل از انقلاب کتاب‌هایی درآمد راجع‌به کارگردان‌های خارجی مثل پازولینی، گدار، وایلدر و... آن‌ها را آن زمان می‌خواندید؟
شش کتاب «انتشارات پنجاه‌ویک» را می‌گویید که هر کدامش درباره یک کارگردان بود. برخی از آن‌ها هم از همین ترجمه‌های نامفهوم بودند. اتفاقا یکی‌‌دوتا از آن کتاب‌ها در دانشکده، کتاب درسی ما شد. اما واقعا فهم‌شان به دلیل نثر و ترجمه آنها دشوار بود. ما به‌هرحال وقتی کتابی را می‌خوانیم می‌خواهیم چیزهایی از آن یاد بگیریم نه اینکه خودمان را عذاب دهیم یا میزان تحمل‌مان را اندازه بگیریم. اما بعضی از آن کتاب‌ها حکم تحمل‌سنج را داشتند. ترجمه خوب در وهله اول باید قابل‌فهم باشد؛ فاخربودن نثر (البته در تناسب با اصل) و وفاداری کامل به ترکیب نوشتاری نویسنده (حتی اگر در یک‌اثر ادبی در اولویت باشد) در کتاب تئوریک یا آموزشی ضرورتی ندارد.
* فایده فضای آکادمیک برای شما چه بود؟ کلاً آموخته‌هایتان در زمینه سینما بیشتر از طریق دانشگاه و فضای آکادمیک بود یا بیرون از آن فضا؟
بیشتر فایده‌اش این بود که رشته تحصیلی‌ام هم در مسیر علایقم بود. خب خیلی خوب است که آدم درسش هم همان رشته‌ای باشد که به آن علاقه دارد. از استادهای‌مان هم بیش‌تر در خارج از کلاس‌ها و معاشرت‌های‌مان آموختیم تا صرفاً درس‌هایشان در کلاس. خودشان و طرز نگاه‌شان بر ما تاثیر گذاشت و چشم ما را به دریچه‌های دیگری باز کرد. مثلاً از پرویز شفا به‌عنوان استاد در کلاس‌هایش چیز زیادی یادم نمانده اما همنشینی با او و خواندن کتاب‌ها و ترجمه‌هایش برایم بسیار مفید بود. یا همین توی فضای سینمایی بودن و با همکلاسی‌هایی که با هم علایق مشترک داشتیم، سینما رفتن و جشنواره رفتن با آنها خیلی برایم مفید بود.
* با چه کسانی همدوره بودید؟
از کسانی که بعدها به کار در زمینه سینما ادامه دادند، جهانگیر کوثری بود و رضا نبوی و شهاب‌الدین عادل و... و مسعود مهرابی.
* گویا اقتباس‌های سینمایی از آثار ادبی هم جزو علاقه‌های شماست...
بله، البته به‌عنوان یک مورد مطالعاتی. بیشتر از این بابت که دوست دارم ببینم یک‌قالب هنری وقتی به قالب هنری دیگری تبدیل می‌شود، چه اتفاقی می‌افتد و چگونه تغییر فرم می‌دهد.
* ادبیات را هم از همان‌دوره که به سینما علاقه پیدا کردید دنبال می‌کردید؟
تقریباً همزمان بود. اما سینما در دسترس‌تر و در واقع راحت‌الحلقوم‌تر است. اما از همان زمان نوجوانی مجله می‌خواندم، داستان می‌خواندم. در دوره دبیرستان بیشتر کتاب‌های عامه‌پسند مثل داستان‌های ارونقی کرمانی و جواد فاضل و میکی اسپیلین را می‌خواندم. جدی‌ترش جک لندن بود. خواندن آثار جدی‌تر از اواخر دبیرستان شروع شد.
* داستان‌های ایرانی مثل اوسنه باباسبحان، آرامش در حضور دیگران و گاو را که فیلم شدند قبل از اینکه فیلم‌های‌شان را ببینید خوانده بودید؟
به‌جز اوسنه باباسبحان، بقیه را اغلب بعد از تماشای فیلم‌های‌شان خواندم. اما اوسنه باباسبحان را قبل از دیدن فیلم خاک کیمیایی خوانده بودم. چون محمود دولت‌آبادی از اولین نویسنده‌های جدی بود که با آثارش آشنا شدم. درباره خاک خاطره جالبی هم دارم که یک‌بار در مجله هفت نوشته‌ام. سال52 که تازه وارد مطبوعات شده بودم، یک‌روز که به‌عنوان یک‌مستمع‌آزاد تازه از شهرستان آمده، رفته بودم دفتر مجله ستاره سینما، دیدم همه عازم استودیو میثاقیه هستند که فیلم خاک را در اولین نمایش خصوصی‌اش ببینند. به من گفتند تو هم بیا و این برای من یک‌حادثه تاریخی بود. آن‌جا مدام سرم را پایین می‌انداختم و خودم را از نگاه‌ها پنهان می‌کردم که مسعود کیمیایی نپرسد این آقا کیست. اما کیمیایی که آدم باهوش و زیرکی است، این فقیر غریبه را آن وسط تشخیص داد. نگاهم کرد و پرسید: شما کی هستید؟ تا اسمم را گفتم، م.صفار که حامی من در آن جمع بود به دادم رسید و گفت ایشان همکار جدید ما هستند. من هم، نفسم را که حبس کرده بودم رها کردم و راحت شدم. همان روز در سالن کوچک استودیو میثاقیه آقایی کنار من نشسته بود که موهای بوری داشت و شبیه خارجی‌ها بود و من او را نمی‌شناختم. فیلم رسید به آن صحنه که مسیب کشته شده و بعد جسدش را می‌آورند توی خانه و صالح شروع می‌کند به سینه‌اش زدن و همین‌طور که هی «مسیب مسیب...» می‌گوید، می‌رود توی تاریکی و از آن طرف با لباس سیاه می‌آید بیرون. فیلم که به این‌جا رسید یک‌دفعه آن آقایی که کنارم نشسته بود زد زیر گریه. نعره‌ای زد که اصلاً نمایش فیلم قطع شد تا او را آرام کنند و بعد نمایش فیلم ادامه پیدا کرد. و من هنوز جرات نکرده بودم از کسی بپرسم که این آقا کیست. فردایش از محمد تراب‌نیا پرسیدم این کسی که دیشب گریه کرد بهمن مقصودلو بود؟ او هم گفت نه، محمود دولت‌آبادی بود. بعدا هم که دولت‌آبادی جزوه معروف «ضمیمه فیلم خاک» را نوشت و منتشر کرد، در آن اشاره‌ای کرده بود به حالی که با دیدن آن صحنه از فیلم به او دست داده بود. و من هم آنجا بودم! به هر حال بعدها- یعنی همین چندسال پیش، یک‌مقایسه تطبیقی نوشتم بین فیلم و کتاب؛ همان کاری که اخیراً در مورد فیلم آرامش در حضور دیگران و داستان غلامحسین ساعدی کردم.
* داش آکل هدایت را قبل از اینکه فیلم شود نخوانده بودید؟
آهان بله، داش آکل را هم قبلش خوانده بودم.
* دایی‌جان ناپلئون را چطور؟
نه، آن را بعداً خواندم و فکر می‌کنم سریال بهتر از کتاب است و این از موارد استثنایی اقتباس سینما از ادبیات است. آرامش در حضور دیگران هم از نمونه‌های خوب اقتباس است. کلاً فکر می‌کنم در سینمای ما اقتباس‌های خوبی از آثار ادبی شده.
* اما در یکی از نوشته‌های‌تان اشاره کرده‌اید که اقتباس از ادبیات در سینمای ایران پا نگرفته و گویا نویسندگان را هم در این مورد مقصر می‌دانید؟
بله، چون اغلب ادبیاتی‌های ما از بالا به سینما نگاه می‌کنند و نسبت به سینما و سینماگران، گارد می‌گیرند و نگاه منفی دارند. توقع‌شان خیلی زیاد است و می‌خواهند در کار فیلم‌ساز دخالت کنند. بهترین برخورد با اقتباس را مرادی‌کرمانی می‌کند (با تعبیر معروف و شیرینش: میوه نویسنده و کمپوت فیلم‌ساز)؛ برای همین هم بیش‌ترین تعداد اقتباس‌های سینمایی و تلویزیونی از آثار او بوده. در این‌جا اهل ادبیات از اقتباس سینمایی تلقی غلطی دارند و فکر می‌کنند اقتباس باید به اثر وفادار باشد. اما در جاهای دیگر دنیا ادبیات کار خودش را می‌کند و سینما هم کار خودش را. برای همین در کشورهای دیگر، اقتباس آن‌قدر زیاد است که مثلاً در اسکار، در بخش فیلم‌نامه، دو جایزه هست: یکی برای فیلم‌نامه اوریژینال و یکی هم برای فیلم‌نامه اقتباسی.
* وضعیت نقد فیلم را در ایران نسبت به گذشته چطور می‌بینید؟
به‌نظر من نقد فیلم هم مثل سینما و برخی دیگر جنبه‌های زندگی‌مان، نسبت به گذشته خیلی رشد کرده و الان منتقدهای خیلی خوبی داریم، ضمن این‌که کلاً سطح سواد در جامعه بالاتر رفته و تعداد دانشگاه‌ها و دانشگاهیان و تعداد و تنوع رسانه‌ها و انتشارات خیلی زیاد شده. تعداد نقدهای خوب هم به نسبت گذشته بیشتر شده و هم قالب‌های نقد، متنوع‌تر و دل‌پذیرتر از قبل است؛ نثرها خیلی بهتر شده و تحلیل‌ها خیلی بهتر شده؛ اما جنبه منفی‌اش، آشفته‌بازاری است که وجود دارد و البته فقط هم مربوط به نقد فیلم نیست و در کل جامعه دیده می‌شود. در نقد، پرخاشگری خیلی زیاد شده که این حاصل وضعیت روانی جامعه است. به فضای مجازی که نگاه می‌کنید می‌بینید یک موضوع که مطرح می‌شود طرفین زیر و بالای هم را یکی می‌کنند و آبرو برای خودشان و دیگران باقی نمی‌گذارند و این همان‌طور که گفتم فقط هم در زمینه نقد فیلم نیست. البته گسترش فضای مجازی از یک جهت خوب است و باعث نوعی توزیع قدرت می‌شود. چون رسانه به هرحال یک مظهر قدرت هم هست. الان هرکس می‌تواند رسانه خودش را داشته باشد. منتها در رسانه‌های رسمی مثل نشریات فیلترهایی وجود دارد که باعث می‌شود هرکس با هر لحن و ادبیات و دیدگاهی نتواند هرچه به ذهنش می‌رسد بنویسد، در حالی که در فضای مجازی اصلاً چنین فیلتری وجود ندارد و این بی‌معیاری، فضا را آشفته می‌کند. در قضیه نقد فیلم، گذشته از فضای مجازی، کلی هم روزنامه، سایت، خبرگزاری و... هست که این‌ها همه باید تغذیه شوند و نویسنده می‌خواهند و این‌همه نویسنده هم که در این مدت‌کوتاه به وجود نیامده. بنابراین یک‌دفعه می‌بینید آدم‌هایی که زمانی برای صفحه نقد خوانندگان ما مطلب می‌فرستادند و به‌زحمت مثلا یک پاراگراف از مطلبشان چاپ می‌شد، می‌روند و می‌شوند دبیر سرویس یک روزنامه یا سایت. اما این دوره گذار است و به‌نظر من چاره‌ای نداریم که این دوره را هم از سر بگذرانیم و وارد یک دوره تعادل شویم و برسیم به جایی که هرکس جایگاه خودش را پیدا کند. بخشی از این قضیه هم مربوط می‌شود به این‌که به‌هرحال فضای زندگی ما به دلیل رخنه سیاست در همه ارکان زندگی‌مان، طبیعی نشده و چون طبیعی نشده خیلی از عکس‌العمل‌ها به صورت احساسی بروز می‌کند و برای همین تعقل کم شده و این اتفاق در نقد فیلم هم افتاده. اما در مجموع به نظرم همان‌طور که منهای آثار خوبی که در دهه40 ساخته می‌شدند، سینمای امروزمان بهتر از سینما‌ی آن دوره است، در مورد نقد فیلم هم به جز آن چند منتقد ارجمند که آن زمان نقد‌های خوبی می‌نوشتند، باقی آن‌چه نوشته می‌شد در قیاس با بسیاری از نقدهای این سال‌ها پرت‌وپلا بود.
* بابک احمدی در مقدمه‌ای که برای بخش دوم کتاب «از کوچه سام» نوشته اشاره می‌کند به این‌که شما برخلاف آن‌ها که معتقدند سینمای امروز جهان به‌خوبی سینمای گذشته نیست، همچنان تحولات سینما را با علاقه پیگیری می‌کنید و به این تحولات نگاهی مثبت دارید (نقل به مضمون). از آن‌چه خودتان هم در مورد نوآوری گفتید معلوم است که روند سینمای جهان را روندی روبه‌جلو می‌دانید. درست است؟
بله، من به‌شدت پیگیر سینمای روز دنیا هستم و اصلاً هم اعتقاد ندارم که سینما به آخر رسیده است. سینما شکل عوض کرده، ابزارش عوض شده، فرم‌های روایتی و شیوه‌های داستان‌گویی‌اش عوض شده، اما به آخر نرسیده و روبه‌جلو می‌رود. مثلاً روایت‌های متقاطع در سینما که در 30،20سال اخیر رواج پیدا کرده خیلی کار خلاقانه‌ای است که نمونه‌هایش پیش از آن، اندک بود و حالا به نظرم انقلابی در داستان‌گویی در سینما به‌وجود آورده. مثلاً فیلم 21گرم اگر به همان شکل خطی روایت می‌شد اصلاً به خوبی و تاثیرگذاری روایت کنونی‌اش نبود. سینما زنده است و مدام دارد پوست می‌اندازد و نو می‌شود. این‌همه تنوع فرمی و روایی که در سینمای 30،20سال اخیر می‌بینید قبلاً هیچ‌وقت نبوده و حتی سینمای تجاری و به‌اصطلاح جریان اصلی (یا بدنه) را هم دگرگون کرده و بر آن تاثیر گذاشته. بله، زمانی سینمای کلاسیکی وجود داشته با یک سازوکار تولید خاص و نظام استودیویی و آدم‌هایی که آن فیلم‌ها را می‌ساختند. اما الان سیستم فیلم‌سازی عوض شده؛ روایت‌ها عوض و متنوع شده. من این تنوع را خیلی دوست دارم و فیلم‌های جدید را هم با علاقه دنبال می‌کنم. مثلا عاشق سریال‌های جدید آمریکایی و انگلیسی هستم. واقعاً فوق‌العاده‌اند. این‌همه جزییات، این‌همه ریزه‌کاری واقعا عالی است. تازگی‌ها فیلم نوح را دیدم و با وجود نقدهای منفی که در خارج از کشور درباره‌اش شده، خیلی خوشم آمد. داشتم مقایسه‌اش می‌کردم با فیلم کتاب آفرینش جان هیوستن که 50،40سال قبل ساخته شده و محور و شخصیت اصلی آن هم نوح بود. فیلم هیوستن یک فیلم تخت یک‌بعدی و بیشتر شبیه قصه مادربزرگ‌ها بود، ولی در فیلم نوح همان ماجراها به شکل دراماتیک‌تری اتفاق می‌افتد که نسبت به کتاب آفرینش بسیار محکم‌تر است. حتی می‌توانم بگویم که فیلم یک قتل تمام‌عیار اندرو دیویس که از روی فیلم م را به نشان مرگ بگیر هیچکاک ساخته شده فیلم بسیار بهتری است یا تنگه وحشت اسکورسیزی بسیار بهتر از تنگه وحشت ج.لی تامپسن است. نوستالژی را می‌فهمم و خودم به‌شدت آدم نوستالژیکی هستم اما واقعیت را نمی‌شود نادیده گرفت. آن نمونه‌های قدیمی از فیلم‌هایی که مثال زدم، همگی فیلم‌های لخت و تخت و یک‌بعدی‌ای بودند. اغلب فیلم‌هایی که بازسازی شده‌اند، از نسخه‌های قبلی‌شان غنی‌تر و کارشده‌تر هستند. برخلاف فیلم‌سازهای ما که وقتی فیلم‌های تجاری را بازسازی می‌کنند، می‌بینیم که هنوز آن نسخه قدیمی بهتر است. سینمای آمریکا برای باز‌سازی فیلم‌های قدیمی‌اش خیلی مایه می‌گذارد و کار می‌کند. با آقای دوایی که صحبت می‌کردیم می‌گفتم: آقا این شزم و نمی‌دانم کاپیتان آمریکا و اینها را آن زمان مثلا با قوطی حلبی و مقوا می‌ساختند و الان بهترش را دارند می‌سازند و خیلی نسبت به گذشته باورپذیر‌تر است. اما فکر می‌کنم نگاه نوستالژیک به فیلم‌ها و برتردانستن نمونه‌های قدیمی بیشتر حالت سمبلیک دارند و بیش‌تر به‌عنوان نشانه‌هایی از یک دوره از زندگی ما عزیز داشته می‌شوند تا خود این فیلم‌ها از جهت غنای فرمی و روایی. همچنان فکر می‌کنم سینما هنوز زنده است و خیلی هم باطراوت‌تر از قبل شده.

مأخذ: روزنامه شرق، شماره 2078، دوشنبه 13 مرداد 1393

Labels:



[ / ]





Friday, August 01, 2014


پانزده سال پيش كه در يک روز بهاری، استاد مرا نزد «آقايان مهندسين» برد روز خوبی بود اما البته آخر و عاقبت آن ملاقات را اين جوری پيش‌بينی نمی‌كردم. استاد گفت كه آقايان از دوستان قديمی‌اش هستند و مهندسين لايقی هستند كه پروژه‌هايی ساختمانی در ينگه‌دنيا و همين اطراف خودمان بنا كرده‌اند و حالا در تدارک ساخت مجتمع مسكونی تازه‌ای هستند. گفت خودش يک واحد آپارتمان در اين مجتمع پيش‌خريد كرده و به من پيشنهاد كرد كه تو هم بيا اجالتاً يک واحد ابتياع كن محض احتياط. استاد چندان از اوضاعم خبر نداشت و پيشنهادش گويا فقط يک سرمايه‌گذاری برای پشتيبانی سال‌های آخر عمر بود. اما بنده كه در آستانه پنجاه سالگی در تدارک تحولی در زندگی ناكامياب خويش بودم و آن‌چه تا آن زمان اندوخته بودم به شيوه مرسوم روزگار به دست پرتوان و كف باكفايت پيرامونيان از دست رفته بود، فكر كردم بد نيست در عنفوان ميان‌سالی و به عنوان سرپناه سال‌های پيری، بر هم گذاشتن خشتی بر خشت آخر دنيايم را تدارک ببينم. اين بود كه با سپاس فراوان از استاد، از پيشنهاد پدرانه و خيرخواهانه‌اش استقبال كردم. رفتيم به دفتر «آقايان مهندسين» (به قول اوس‌مش‌مهدی اجاره‌نشين‌ها) كه در واقع عمارتی بود در باغی در شمال تهران.
روز خوبی بود و از سايه‌سار درختان باغ و در ميان ترنم آوای مرغان خوش‌الحان نزد آقايان شديم. استاد بنده را به دوستان قديمی‌اش معرفی كرد و فرمود كه آقا مشتری است. آقايان مهندسين ماكت دل‌فريب مجتمع موعود را شامل دو بلوک هفت طبقه، كه به عنوان درِ باغ سبز ساخته و برای عرضه به مشتريان در دفتر مبارک قرار داده بودند نشانم دادند همراه با ادای توضيحات شفاهی. مثلاً اين‌كه مجتمع در دو سال و نيم آماده خواهد شد، هر واحد دو پاركينگ و دو انباری دارد، مجتمع استخر و سونا و جكوزی و سالن اجتماعات و امكانات ورزشی و كارواش دارد. نقشه‌ها را نشان دادند و تصويرهای مجازی از بنای موعود كه دلربا بود و برای آدم كم‌توقعی مثل من، رؤيايی. بعد در معيت استاد، ما را بردند به محل احداث بنا، كه آن موقع گودبرداری شده و ميل‌گرد در گودالش ريخته شده بود. معلوم شد از حدود شش ماه قبل، جلب مشتری آغاز شده و كسانی هم قرارداد بسته‌اند و حالا به اصطلاح فاز دوم فروش شروع شده است. بعدش هم ما را بردند چند خيابان آن‌طرف‌تر كه يک پروژه آماده‌شان را نشان‌مان بدهند و گفتند مجتمع آينده هم اين جوری ساخته خواهد شد؛ اما در دو بلوک. اين ساختمان تقريباً آماده كه البته هنوز بهره‌برداری از آن شروع نشده بود و فقط هم بيرونش را نشان‌مان دادند، برای چشم و ذهن غيرمتخصص بنده كه سر از كار مهندسی و معماری و نقشه و زيربنا و غيره درنمی‌آورد، نكته مهمی نداشت جز بالكن‌های دل‌باز و چشم‌نواز هر واحد كه در سرتاسر اطراف بنا امتداد داشت. اما موضوع مهمی كه در مذاكرات و وعده‌های آن روز از همه دل‌فريب‌تر بود، اين بود كه در همان آغاز كار، هنگام بستن قرارداد و پرداخت اول، در محضر قدرالسهم هر كس از زمينی كه مجتمع بر آن بنا می‌شود به اسم خريدار خواهد شد. در روزگاری كه عدليه مباركه ما پر از شكايت‌های فريب‌خوردگان و مال‌باختگان خوش‌خيال از بسازوبفروش‌های طمع‌كار و زياده‌خواه است و بسياری هم فريب كسانی را خورده‌اند كه اينک فراری‌اند و شهر پر از مجتمع‌های ناتمام و بلاتكليف است، اين سند محضری می‌توانست تضمين و پشت‌گرمی باشد برای آينده. قيمت هم با توجه به امتيازهای معهود قيمت معقولی به نظر می‌رسيد. اين بود كه بله را گفتم و قرار را گذاشتيم برای محضر كه چک را بدهيم قبض را بگيريم و سند را امضا كنيم.
روز محضر هم چندی بعد در يک صبح زيبای بهاری بود كه همه چيز به روی آدم لبخند می‌زد. ساير خريداران هم لبخندبه‌لب آمده بودند. چک اول را داديم و سند محضری را بدون آن كه بخوانيم امضا كرديم و خوش و خرم با يک نسخه از سند روانه شديم تا سی ماه بعد صاحب يک واحد آپارتمان شويم. راستش اگر هم شخصاً اين سند را می‌خواندم چيزی دستگيرم نمی‌شد. اصولاً زبان قانون و حقوق و قضا - گويا - در همه جای دنيا چنان متفاوت با زبان رايج مردم و حتی ادبيات همه‌فهم و كتابت آشنای زمانه است كه برای دركش بايد به علما و كارشناسان مراجعه كرد اما گاهی خود آن‌ها هم در درک و تفسيرش درمی‌مانند و دچار اختلاف تعبير می‌شوند. همين حالا هم كه گَزيده نيش اين سند نابكار هستم و آن را می‌خوانم چيز زيادی سر در نمی‌آورم و فقط چون ضربتش را خورده‌ام جايش درد می‌كند. بعداً فهميدم كه ديگران هم آن را نخوانده‌اند و اگر هم می‌خواندند اغلب سر در نمی‌آوردند.
باری... چند روز بعد هم در دفتر آقايان مهندسين يک قرارداد داخلی با ذكر جزييات امضا كرديم كه بسيار مفصل بود و اسمش را گذاشته بودند «مشاركت مدنی». من هم نمی‌دانستم اين عنوان چه معنايی دارد و ضمناً حوصله خواندن آن متن مفصل بی‌جاذبه را نداشتم؛ بعداً معلوم شد بقيه هم نخوانده‌اند. در واقع هم توی محضر و هم در دفتر آقايان مهندسين، بنده نيز مثل بقيه به توصيف‌ها و وعده‌های شفاهی آقايان اعتماد كردم. به‌خصوص كه استاد مرا پيش دوستان قديمی‌اش برده بود و شنيدم كم‌وبيش همه خريداران از دوستان و بستگان دور و نزديک آقايان مهندسين هستند و بنده كه به طور ذاتی دچار خوش‌بينی مفرط و مزمن هستم مثل بقيه به اين ميزانسن اعتماد كردم.
طبق قرار، هر دو يا سه ماه بايد يک قسط پرداخت می‌شد تا اوضاع درست پيش برود و آقايان مهندسين و مجريان محترم طرح نقدينگی لازم را برای ادامه كار داشته باشند. خانه مسكونی فقير به محل احداث ساختمان نزديک بود و گاه‌وبی‌گاه می‌رفتم از جلوی ساختمان رد می‌شدم يا سری به داخلش می‌زدم ببينم كارها چه جوری پيش می‌رود. نزديک دو سال كه گذشت ديدم اسكلت ساختمان از هفت طبقه هم گذشت و به اشكوب‌های هشت و نه و ده و يازده و دوازده هم رسيد. حالی‌ام نشد چه اتفاقی افتاده. به دليل كمبود حس كنجكاوی اين سؤال برايم پيش نيامد كه چرا ساختمان از هفت طبقه موعود بالاتر رفته و حالا كه رفته تكليف آن چندصدم درصد سهم هر كس از زمين چه می‌شود؟ خب وقتی تعداد واحدها بيش‌تر می‌شود سهم صاحبان واحدها از زمين هم كم‌تر می‌شود ديگر؛ مگر نه؟ ولی اهميت ندادم. با خودم می‌گفتم من فقط قرار است سال‌های آخر عمرم را اين‌جا بگذرانم. قصد فروش و تبديل به احسن ندارم كه حساب‌وكتاب كنم چه جوری قيمت آپارتمانم زياد می‌شود و چه جوری كم می‌شود. اهميتی ندادم. يعنی اصلاً بهش فكر نكردم كه اهميتی بدهم يا ندهم. در بازديدهای گاه‌وبی‌گاهم جز با همان آقايان مهندسين و منشی دفترشان با كسی از همسايگان آينده آشنا نشدم. فقير هم (به قول پرويز دوايی) مثل بقيه سرش به كار خودش بود. البته ناگفته نماند كه يک بار گفتند بياييد قرارداد جديد را امضا كنيد كه حتماً همين تغييرات در آن آمده بود و من نپرسيدم قرارداد جديد بابت چيست؛ و امضا كردم. بقيه هم حتماً همين كار را كرده‌اند.
گذشت و گذشت... از دو سال و نيم هم گذشت و حقير فقير شرم حضورش بود كه از آقايان مهندسين بپرسد چرا ساختمان از هفت طبقه بالا زد و چرا در كار در آن سی ماه معهود تمام نشد. بس كه به زور و اجحاف و خلف‌وعده عادت كرده‌ايم. و ضمناً طبقات اسكلت بتونی ساختمان در عدد سيزده متوقف مانده بود. از ظاهر ساختمان كه چيزی پيدا نبود و فكر می‌كردم كه در اندرونش حتماً يک خبرهايی هست.
...تا اين كه روزی آقاي محترمی تماس گرفت و گفت قرار است اگر خدا بخواهد و امام زمان فرجی كند در آينده همسايه شويم. بعد اضافه كرد كه پروژه دچار مشكل شده و چند ماه است متوقف است و او به شكلی شماره تلفن برخی از خريداران را پيدا كرده و دارد با آن‌ها تماس می‌گيرد كه جمع شويم برای چاره‌جويی. زمان و مكان را اعلام كرد و روزی كه فقير به آن‌جا رفت، در خانه همان آقای محترم، همسايه آينده، ده‌پانزده نفر ديگر هم جمع بودند. و تازه آن‌جا بود كه فهميدم اوضاع از چه قرار است و چه كلاه گشادی سر همه‌مان رفته و همگی از هول حليم (يا هليم و اصلاً halim) در ديگ جوشانی افتاده‌ايم كه آقايان مهندسين تا استخوان‌مان را هم در آن ذوب نكنند دست‌بردار نيستند.
سناريوی دقيق آقايان اين بوده كه از طمع و خوش‌خيالی و اطمينان دوستان و بستگان، و دوستانِ بستگان و رفقای‌شان نهايت استفاده را ببرند. تصور خريداران اين بوده كه طبق توضيحات و وعده‌های شفاهی آقايان، به قاعده معاملات و پروژه‌های بسازوبفروشی آشنا و رايج، قرار است مجتمعی ساخته شود، هر كس واحدی را پيش‌خريد می‌كند، پيش‌قسطی می‌دهد و قسط‌هايی در سررسيدهای مقرر (حالا گاهی كمی ديرتر)، و آپارتمانی با مشخصات و قيمت مورد توافق و در زمان مورد توافق (حالا كمی ديرتر) ساخته می‌شود و طبق معمول قسط آخر هم در محضر و هنگام ردوبدل شدن سند پرداخت می‌شود و تمام. نهايتش خريدار احساس می‌كند در فلان مورد كمی سرش كلاه رفته و مغبون شده و چون در اين زمانه به آين چيزها عادت كرده سعی می‌كند مثل بقيه موارد قضيه را فراموش و به آينده فكر كند. فراموشی هم كه از نعمت‌های الهی است و اغلب بدان مبتلاييم. اما اين مورد ما فرق دارد. سناريوی دقيقی دارد برای گوش‌بری از همان آغاز، كه عقل ارنست ليمن و سيد فيلد هم به آن نمی‌رسد.
در آن نشست چاره‌جويی بود كه فهميدم ماجرا چه بوده: آقايان مهندسين پس از رونمايی از درِ باغ سبز، و وعده‌های دل‌فريب شفاهی، ما را به محضر كشاندند كه به بهانه به نام زدن آن چندصدم درصد از سهم زمين، توی همان سندی كه اين امتياز را گرفته‌ايم، وكالت بلاعزل از ما بگيرند كه نه‌تنها اختيار استفاده از همان امتياز را به خود آنان واگذار كنيم، بلكه به آن‌ها اختيار داده بوديم هر چه می‌خواهند با سهم ما بكنند، و اگر دل‌شان خواست می‌توانند در زمين ما به جای هفت طبقه هر چند تا طبقه كه خواستند بسازند و پولش را بگيرند برای خودشان، هر هزينه اداری و غيراداری هم كه ساختمان داشته باشد ما «مشاركين محترم» بايد بپردازيم و تعهد داده بوديم كه هر چه هم پروژه زمان و پول نياز داشته باشد تقبل كنيم و حق هيچ اعتراضی نداريم. ظاهر قضيه اين بود و هست كه ما عده‌ای شريک هستيم كه پروژه‌ای را برای اجرا به شركتی يا مجريانی سپرده‌ايم كه هزينه‌هايش را بدهيم و آن‌ها با دريافت 25 درصد از هزينه اجرا به عنوان دستمزدشان آن را اجرا كنند اما اين مجريان صاحب‌اختيار ما هستند و ما تقريباً هيچ‌كاره‌ايم. اين البته خلاصه ماجراست و جزيياتش مفصل‌تر و پيچيده‌تر و اعصاب‌خردكن‌تر و جگرخراش‌تر و ابلهانه‌تر از اين حرف‌هاست و تشريح همه جزييات، حتی اگر امكان و شعورش را داشته باشم، امكان‌پذير نيست و حتماً باعث خرابی حال‌تان و سرسام گرفتن وجود مبارك می‌شود. بنابراين بگذريم.
حالا گيری كه قضيه كرده بود، اين بود كه آقايان مهندسين در يک مرحله برای تبديل هفت طبقه به پانزده طبقه مجوزی گرفته بودند كه گويا مستندات كافی نداشته و با تغيير مديران مربوطه در شهرداری منطقه، مديران جديد اسناد پانزده طبقه را نپذيرفته بودند و اسكلت را در طبقه نحس سيزدهم متوقف كرده بودند و كل عمليات اجرايی ساختمانی متوقف شده بود. اين ماجرا كه كم‌كم پای همه مالكان قديم و جديد را به ميان كشيد گندابی را به هم زد كه بوی شيرين‌كاری‌های ديگری را بالا آورد. از جمله اين‌كه سيزده درصد از زمين هنوز به نام مالک اوليه است كه می‌تواند در آينده باعث دردسر شود، قرار بوده گويا ساختمان در 24 طبقه ساخته شود كه با گرفتاری فعلی منتفی شده، بحث كيفيت و قيمت مصالح مصرف‌شده پيش آمد، معلوم شد كه هشت تا از آپارتمان‌ها هر كدام به دو نفر فروخته شده و... خلاصه آن قدر نكته‌ها و گرفتاری‌های ريز و درشت در پروژه پيش آمده كه حتی حالا هم پس از ده‌دوازده سال واقعاً نمی‌توانم گزارش دقيقی از چندوچون جزييات ماجرا بدهم چون اين جزييات برايم چندان روشن نيست و از هر زاويه تازه‌ای كه نگاهش كنی روايت ديگری می‌‌طلبد. فقط خلاصه‌اش اين است كه سناريويی برای كلاه‌برداری و كلاه‌گذاری طراحی شده، با پولی كه در ابتدا توافق شفاهی شده و در زمانی كه تعيين شده اين پروژه به سرانجام نمی‌رسد، معلوم نيست چه‌قدر عمليات ساختمانی طول می‌كشد و چه‌قدر ديگر بايد پول بدهيم، معلوم نيست آيا سند مالكيتی در كار خواهد بود يا نه، و اگر هم باشد با چه هزينه و چه زمانی، مجتمع هفت طبقه ما شده پانزده طبقه... و نكته ديگر اين است كه فعلاً اصلاً پروژه متوقف است و بايد مجوز ادامه اجرا را گرفت. جالب اين است كه در ميان 130 مالک واحدهای مجتمع، وكيل و مهندس و بازاری و مدير و غيره هم فراوان بوده اما گويا هيچ كس آن قرارداد و سند محضری را نخوانده كه ببيند چه چيزی را امضا می‌كند. همه به همان دوستی‌ها و آشنايی‌ها و رفاقت‌ها و توضيحات شفاهی دل خوش كرده بودند و اعتماد.
باری... جلسه‌های بسيار برگزار شد و ريش‌سفيدان و معتمدان و بلدهای راه از ميان شركا، جمع را به اين نتيجه رساندند كه اين غلط را دسته‌جمعی مرتكب شده‌ايم و بايد با حفظ آرامش، سعی كنيم مشكل را با همكاری همديگر و آقايان مهندسين كه اين دسته‌گل را به آب داده‌اند و راه و چاه را بهتر می‌شناسند برداريم. قرار شد هيأت‌مديره‌ای از ميان جمع انتخاب شوند كه به نمايندگی از طرف مالكان، هم دنبال رفع موانع اداری تداوم عمليات پروژه بروند، هم بر كار مجريان طرح نظارت كنند، هم قسط‌های مالكان را در حساب مشتركی دريافت كنند و پول را در ازای دريافت گزارش از مجريان بابت مصارف مشخصی در اختيار آنان قرار دهند و خلاصه بر حُسن اجرای پروژه تا پايان و دريافت سندهای مالكيت نظارت داشته باشند. در اين فاصله و در ميانه كشمكش‌های مربوط به توقف پروژه كه نزديک به يک سال طول كشيد، يكی از آقايان مهندسين، ناگهانی و بی‌خبر، برای گريز از مخمصه يا هر دليل ديگری به خارج از كشور رفت؛ به نيم‌كره آن‌طرف زمين و كرانه غربی ينگه‌دنيا. هنوز هم رفته. يعنی هنوز هم نيامده. حتی موقتی. در عرف، اسم اين اقدام را فرار می‌گذارند؛ حتی اگر دلايل ديگری داشته باشد. چون او با عده‌ای قرارداد داشته، به قراردادش عمل نكرده و آن عده را به دردسر انداخته و با ديونی نامعلوم، ناپديد و مجهول‌المكان شده است. با اين حال شريكش، مهندس دوم، ماند و ايستاد و با اعتمادبه‌نفس تحسين‌برانگيز و نفی هر گونه شائبه كلاه‌برداری و فريب و خطا، مثل شير اعلام كرد كه پروژه را ادامه می‌دهد و به كوری چشم دوستان و دشمنان، همه مشاركين محترم را به آپارتمان‌شان خواهد رساند؛ فقط يک مشكل كوچک وجود دارد كه در اين زمينه همه بايد همكاری كنند: اين پروژه نياز به نقدينگی دارد و مالكان بايد قسط‌های‌شان را به‌موقع پرداخت كنند؛ البته با توجه به مشكلات و توقفی كه پيش آمده و بالا رفتن قيمت‌ها و طول كشيدن پروژه بايد برآورد مالی جديدی انجام بشود.
هيأت‌مديره انتخاب شد، حساب بانكی مشترک باز شد، با استفاده از شهرت و اعتبار و محبوبيت استاد و تلاش‌های ديگر مجوز تداوم كار پروژه گرفته شد و كارها دوباره به راه افتاد، «مشاركين محترم» اميدوار شدند و شروع كردند به پرداخت پول... اما اين پروژه بيمار و زخمی بود. پروژه‌ای بود كه بنايش با كلک و فريب گذاشته شده بود. پس از آن هم آن قدر اتفاق‌ها افتاد و آن قدر دروغ و وعده و كلک و تجديد برآورد و تمديد زمان و افزايش هزينه پيش آمد كه برخی از نيمه‌راه رها كردند و رفتند. همه كلافه و درمانده، فقط پول می‌دادند كه بالاخره كار تمام شود. كسی حال و توان اعتراض نداشت يا آن را بيهوده می‌دانست. همه به همديگر توصيه می‌كردند آرام باشيم و پول بدهيم تا كار تمام بشود؛ چاره‌ای نيست وگرنه پروژه متوقف می‌ماند و همين پول و وقتی هم كه تا به حال صرف كرده‌ايم به هدر می‌رود.
در سال‌های بعد كلی اتفاق افتاد، كلی جلسه گذاشته شد، كلی قسط داده شد، كلی برآوردها تجديد شد، كلی سوءتفاهم به وجود آمد، كلی از آدم‌ها از هم دلخور شدند و حتی عده‌ای از مالكان رخت خود را از جهان فانی به ديار باقی كشاندند و آرزوی زندگی در اين‌جا به دل‌شان ماند... مجتمعی كه قرار بود در هفت طبقه با فلان مشخصات در دو سال و نيم ساخته شود نزديک به دوازده سال طول كشيد و تا چهار سال و نيم پيش كه بالاخره آماده سكونت شد، همه در حدود سه برابر برآورد اوليه پول دادند. تازه بخش‌های عمومی و مشاع مجتمع كه در واقع متعلق به همه مشاركين محترم است همزمان با تحويل آپارتمان‌ها و هنوز هم تمام نشده و كلی از تعهدات اوليه ناديده گرفته شد (استخر و سونا و باشگاه و كارواش و حياط مصفا و غيره) اما آقای مهندس باقی‌مانده هنوز پول می‌خواهد و هنوز مثل شير ايستاده و منت سر همه می‌گذارد كه اين مجتمع می‌توانست اصلاً تمام نشده باشد و برويد (يا بياييد) خدا را شكر كنيد و سپاسگزارم باشيد كه شما را به آپارتمان‌تان رساندم.
روزی كه هر آپارتمان به مالكش تحويل داده می‌شد، بايد تعهدنامه‌ای را امضا می‌كرد كه حساب مربوطه را تا آن تاريخ بابت ساخت‌وساز مجتمع تسويه كرده و متعهد می‌شود كه سهم خود را بابت هزينه‌های بعدی و همچنين هزينه‌های اداری مربوط به دريافت سند بپردازد. مدير اجرايی هم طبق توافق‌نامه‌ای كه در سال 1382 و هنگام توقف پروژه و تعيين هيأت‌مديره امضا شده بود متعهد شده بود كه زير نظر هيأت‌مديره هزينه‌های مجتمع را حسابرسی كند و طبق اين حسابرسی درخواست پول از شركا كند. هزينه‌های اداری هم قرار بود طبق اعلام سازمان‌ها و نهادهای ذيربط به اندازه سهم هر مالک تعيين شود، اما يک سال پيش صورت‌حسابی چند ده‌ميليونی به هر مالک داده شد كه وعده داده شده اين ديگر آخرش است، اما بدون اين‌كه پس از تحويل آپارتمان‌ها كاری در مجتمع انجام شده باشد كه هزينه‌ای بابتش شده باشد، بدون به پايان رساندن محوطه و حياط مجتمع و ساخت امكانات ورزشی وعده ‌داده‌شده، بدون حسابرسی رسمی عملكرد سال‌های گذشته، و بدون اين‌كه هزينه‌های اداری مربوط به دريافت سند معلوم شده باشد. در واقع با مشكلات متعدد اداری و آن‌چه كه مربوط به مالكيت زمين مجتمع می‌شود، دريافت سند مالكيت آپارتمان‌ها مبهم است.
بحث ميان مالكان مجتمع كه باعث چنددستگی آنان شده اين است كه طبق خواست مدير اجرايی باز هم پول بدهيم يا برويم و شكايت كنيم. دسته اول چنين استدلال می‌كنند كه اگر سی‌چهل‌پنجاه ميليونی كه درخواست شده بدهيم تا سند صادر شود، چند برابرش قيمت آپارتمان‌مان بالا می‌رود و می‌توانيم حالش را ببريم. دسته دوم معتقدند با وضع موجود اصلاً معلوم نيست آقای مهندس با وجود پرداخت پول مطالبه‌شده بتواند سند بگيرد كه قيمت آپارتمان‌تان بالا برود تا حالش را ببريد؛ سهل است كه پول را داده‌ايد، ضرری روی ضررهای ديگر، و حال‌تان بيش‌تر گرفته می‌شود. ضمن اين‌كه با توجه به قيمت مال موضوع شكايت، كشاندن ماجرا به قوه قضاييه هزينه دادرسی هنگفتی دارد كه شاكيان بايد بپردازند و نتیجه شكايت هم معلوم نيست. بنابراين مخالفان شكايت معتقدند پولی كه می‌خواهيد بابت شكايت هزينه كنيد بدهيد به آقای مهندس تا برود سند را بگيرد و به زخم‌های زندگی‌اش بزند و وقت‌تان را هم تلف نكنيد و اين‌ها هم دوباره می‌گويند از كجا معلوم كه....
آقای مهندس كه دندان طمع مالكان محترم را شمرده، با استفاده از همين چرتكه انداختن‌های حسابگرانه از تعداد زيادی از مشاركين محترم پول گرفته و پارسال چند روزی مسّاحان با سه‌پايه و چوب‌های مدرج و اسباب ديگر اندازه‌گيری برای نمايش جدی بودن قضيه به مجتمع آمدند و جولان دادند و رفتند. قرار بود، يعنی وعده داده شده بود كه بهار امسال روند دريافت سندها به جای خوبی برسد. حالا در پايان بهار، چهار ماه است كه آقای مهندس برای سفری دوماهه به خارج رفته و دو ماه است در تماس‌هايی كه با دفترش گرفته می‌شود و خبرش را می‌گيرند كه چه شد و كی تشريف می‌آورند برای پيگيری مراحل صدور سند، پاسخ داده می‌شود كه آقای مهندس كسالت دارند و دكترها تجويز كرده‌اند كه كمی تأمل كنند و از پرواز و استرس و هيجان پرهيز كنند. يک روز در لابه‌لای همين كلنجارهای چندساله‌مان بهش گفتم: می‌گويند شما برخلاف فقير، از خانواده پولداری هستيد. الان در هفتادوچند سالگی به اندازه‌ای كه تا پايان عمر در آسودگی مطلق زندگی كنيد و ميراث قابل‌توجهی هم برای وارثان و بازماندگان بگذاريد داريد. واقعاً اين همه حرص و طمع برای افزودن چند ميليارد ديگر بر اين ميراث برای چيست؟ آن هم با دوز و كلک و زور و سندسازی و تهديد و كلنجار و فرسودن روح و روان و جان و اعصاب خودت و ديگران؟ اما بشر پيچيده‌تر از اين حرف‌هاست كه برای پرسشی چنين سرراست و ساده پاسخ روشنی داشته باشد.
شرح اين پانزده سال را از حيث منحنی كشش و اصول درام می‌شود به سه بخش تقسيم كرد. يكی از بهار 78 تا زمان توقف پروژه، دوره ‌دوم با تعيين هيأت‌مديره در سال 82 تا تحويل آپارتمان‌ها در آغاز سال 89، و دوره سوم از زمان مسكونی شدن مجتمع. شرح بحث‌ها و كلنجارها و جلسه‌ها (ده‌ها و بلكه بيست‌ها ساعت) و مذاكره‌ها و داستان‌ها و رقابت‌ها و دلخوری‌ها و توطئه‌ها و خط‌ ‌ونشان‌ها و تهديدها و كلنجارها، نه در حد يک نوول كه به حجم يک رمان چندجلدی است. دوستان و آشناهايی كه به خانه‌مان می‌آيند كلی تعريف می‌كنند از اين‌جا و به‌خصوص وقتی توی بالكن مصفا و گياه‌كاری‌شده‌اش در معرض نسيم دل‌پذيری می‌نشينيم می‌گويند دست سازنده‌اش درد نكند. و وقتی خلاصه‌ای از همين داستان پر از آب چشم را برای‌شان تعريف می‌كنيم، البته سری توأم با افكت «نوچ نوچ» تكان می‌دهند اما می‌گويند: باز هم شانس آورديد كه بالاخره تمام شد و حالا توی آپارتمان‌تان نشسته‌ايد، چون خيلی‌ها پول‌شان رفت و دست‌شان به جايی بند نشد. و تازه می‌دانيد كه الان اين‌جا متری چند است؟
خب می‌بينم كه بر خلاف خودم، همه دارند همين محاسبه را می‌كنند. راستش هيچ كدام از رقم‌هايی كه می‌گويند به يادم نمانده. با اين‌كه حدود سه سال است فقط برای پرهيز از ادامه مغبون شدن و مقاومت در برابر كلک خوردن جديد، عضو هيأت‌مديره نگهداری ساختمان شده‌ام و ناخواسته به دليل قحط‌الرجال در صف اول مبارزات ضداستثماری/ ضدكلاه‌برداری/ ضدفريب‌كاری قرار گرفته‌ام هنوز نمی‌دانم اين آپارتمان‌ها متری چند است. بی‌سند چه‌قدر است (كه عده‌ای برای خلاص كردن خود از اين وضعيت، آن را بی‌سند فروختند و رفتند) و با سند چه‌قدر می‌شود. بی‌كلک چه‌قدر می‌ارزد و با كلک چه‌قدر می‌شود آبش كرد. می‌روم توی بالكن و به گياهانی كه كاشته‌ام سركشی می‌كنم، هرس‌شان می‌كنم، علف‌های هرز را وجين می‌كنم، برگ‌ها و گل‌ها و ساقه‌های‌شان را تماشا می‌كنم. دو سال پيش توی چند تا از باغچه‌های كوچكش سبزی خوردن كاشتم كه درست عمل نيامدند و حالا به جای‌شان گياه كاشته‌ام. نگاه می‌كنم به بالكن خانه‌های بلوک روبه‌رو، كه چندتايی‌شان به‌كل خشك شده‌اند و بعضی‌شان به همت ساكنان‌شان باصفا و پررونق‌اند. می‌نشينم روی تخت چوبی كه وسط بالكن گذاشته‌ام و خود را می‌سپارم به نسيم ملايمی كه از غرب می‌وزد. با خود فكر می‌كنم آيا خواهم توانست طبق وعده‌ای كه به خود داده‌ام سال‌های آخر عمر را در اين‌جا بی‌دغدغه بگذرانم؟ جايی كه برای اولين بار همه چيزش را آن جور كه خودم دوست دارم چيدم و آراستم؛ جايی كه از همان اول برای تحقق يک رؤيای چندده‌ساله يكی از اتاق‌هايش را قفسه‌بندی كردم تا سقف، برای چيدن كتاب‌ها و فيلم‌هايم، كه حتی تماشای‌شان هم حالی دل‌پذير بدهند. البته در اين حال خوش، گاهی تصوير آقايان مهندسين هم ظاهر می‌شود برای يادآوری واقعيت. يكی‌شان بيش از ده سال است بركشيده از اين سامان رخت خويش، و آن ديگری، خدا عمرش بدهد، مثل شير ايستاد تا خرابكاری‌ها را جمع كند و چند ميليارد ناقابل بابت زحماتش بگيرد كه ما هم به آپارتمان‌مان برسيم و اين آخر عمری الاخون‌ولاخون نشويم و سپاسگزارش باشيم. حالا هم رفته سفر خارج برای ديدار بستگان و رفع خستگی؛ و از وقتی شنيده‌ايم ناخوش است دعا می‌كنيم برای سلامتی‌اش كه برگردد سندهای‌مان را بگيرد تا چند ميليون بيايد روی قيمت هر متر از آپارتمان‌مان بالاخره.

مأخذ: ماهنامه همشهری داستان، شماره 46، مرداد 1393

Labels: , ,



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©