فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Wednesday, February 10, 2016

«هنر و تجربه» تبعیدگاه و زندان نیست!

گفت‌وگوی خبرگزاری ایسنا با هوشنگ گلمکانی درباره بخش «فیلم‌های هنر و تجربه» در سی‌وچهارمین جشنواره فیلم فجر

* امسال هم گروه «هنر و تجربه» در جشنواره بخشی را به خود اختصاص داد، فکر می‌کنید این حضور به گسترش علاقه فیلم‌سازان به این شیوه فیلم‌سازی و نگرش به سینما کمک می‌کند؟
این یک ضرورت است؛ درست مثل خود تشکیل گروه سینماهای «هنر و تجربه». زمانی هم به دلیل افزایش فیلم‌های اول، بخش مسابقه فیلم‌های اول به جشنواره اضافه شد. شاید این حضور به گسترش علاقه فیلم‌سازان به این نوع سینما هم کمک کند اما پیش از آن، خود فیلم‌سازان و به‌خصوص جوان‌ها به این نوع فیلم‌سازی علاقه نشان داده‌اند که ایجاد چنین گروهی در اکران و چنین بخشی در جشنواره ضروری به نظر رسیده است. حتی سینمای جریان اصلی دنیا و سینمای بدنه ایران هم این گرایش را از خود نشان داده است. این گرایش و ضرورت این روزگار است.
* اگر آثار راه یافته امسال را با سال پیش مقایسه کنید، چه نکته‌ای را می‌توانید به عنوان برتری نسبت به سال پیش مطرح کنید
از نظر کمیت که فیلم‌های بیش‌تری امسال در جشنواره بود و امکان انتخاب بیش‌تری وجود داشت. تنوع روایت‌ها و قالب‌ها هم بیش از سال گذشته بود اما بجز چند فیلم که در همان نگاه اول فاصله‌شان را از بقیه نشان می‌دادند، تعداد فیلم‌های متوسط و هم‌سطح، انتخاب حدود شصت‌درصد فیلم‌ها را دشوار کرد. از آن‌جا که گروه «هنر و تجربه» نگاهش به کل سینمای ایران است، فیلم‌هایی از بخش‌های دیگر جشنواره را هم می‌شد در این بخش گنجاند اما بعد قرار شد فیلم‌های تکراری در بخش‌ها نباشند. این قضیه گستردگی گرایش هنری و تجربی در کل سینمای ایران را نشان می‌دهد.
* به روزهای پایانی جشنواره نزدیک شده‌ایم و شما نامزدهای دومین دوره فیلم‌های شرکت کننده در بخش هنر و تجربه را اعلام کردید. واقعا این فیلم‌ها بهترین‌ها در بین این 11 فیلم بودند؟
خب معلوم است که از نظر شورای سیاست‌گذاری هنر و تجربه، این‌ها بهترین فیلم‌های این بخش بوده‌اند که انتخاب شده‌اند و گرنه نمی‌شدند یا فیلم‌های بهتری به جای‌شان انتخاب می‌شد. شاید گروهی دیگر، انتخاب‌شان اندکی با فهرست موجود فرق می‌کرد.
* دلایل این انتخاب‌ها را می‌توانید مطرح کنید؟ به‌خصوص که به نظر می‌رسد واقعا کار سختی در پیش داشتید. حضور فیلمی از مرحوم ایرج کریمی و همین طور اثری از محمد رحمانیان که داعیه‌دار بودند.
انتخاب فیلم نیم‌رخ‌ها احتمالاً برای خیلی‌ها این سؤال را پیش می‌آورد که مرگ زنده‌یاد ایرج کریمی چه‌قدر در این انتخاب تأثیر داشته است. راستش من نمی‌توانم خودم را در موقعیت کسی بگذارم که نه ایرج کریمی را می‌شناسد و نه از مرگ او خبر دارد، اما واقعاً نیم‌رخ‌ها فیلم خوبی است. بله انتخاب این فیلم‌ها کار دشواری بود، تقریباً مثل انتخاب کل فیلم‌های این بخش. در دو سال اخیر، اعضای شورای سیاست‌گذاری گروه هنر و تجربه آن قدر در مورد مصداق‌های فیلم هنری و تجربی با هم بحث کرده‌اند که با دیدگاه‌های همدیگر آشنا هستند. اگر جمع دیگری قرار بود چنین تصمیمی بگیرند شاید کارشان دشوارتر می‌بود. به هر حال انسجام و تناسب کلی فیلم‌ها در چارچوب فرمی و ساختار روایتی‌شان مهم‌ترین معیار انتخاب این فیلم‌ها بود و خوش‌بختانه چه در انتخاب کل فیلم‌های این بخش و چه در انتخاب نامزدها، تنوع قالب و ساختار به اندازه کافی وجود داشت. شاید فیلم‌های دیگری بودند که به تعبیر افراد دیگری شاید «هنری‌تر» و «تجربی‌تر» به نظر برسند اما انسجام و پختگی و تناسبی در کلیت‌شان به اندازه فیلم‌های انتخابی نداشتند. در مورد فیلم سینما نیمکت، عقیده شخصی‌ام این است که اگر بر صحنه اجرا می‌شد، تبدیل به یکی دیگر از کارهای دوست‌داشتنی محمد رحمانیان می‌شد که همیشه تحت تأثیرشان قرار گرفته‌ام.
* یعنی داوران با همدیگر توافق نظر داشتند یا بر سر فیلم‌هایی بود که اختلاف یا چالش وجود داشت؟
بر سر دو فیلم برگزیده توافق جمعی وجود داشت اما در مورد کاندیداها خیلی بحث شد؛ درست مثل انتخاب بیش از نیمی از فیلم‌های این بخش. خوش‌بختانه چون بحث‌های ما در طول سال جریان دارد، همین آشنایی با نظرها باعث می‌شود با وجود اختلاف‌ها به تفاهم برسیم. به هر حال با وجود بحث‌ها، راه حل نهایی هنگامی که اختلاف نظر وجود دارد، رأی‌گیری است. در چند مورد فیلمی با اختلاف یک رأی انتخاب شد.
* سه اصلی که در داوری فیلم‌های «هنر و تجربه» به آن تکیه داشتید را می‌توانید تشریح کنید؟
نمی‌دانم عدد سه از کجا آمده. اصولی که در انتخاب فیلم‌های این بخش داشتیم همان است که در کل گروه هنر و تجربه اساس کار است. خیلی تلاش می‌شود که نشانی غلط ندهیم و ضمناً تنوع ساختاری و فرمی جاری در کل سینمای هنری و تجربی را در نظر داشته باشیم. در این بخش، توی همین یازده فیلم، از فیلم‌های سوپر آوانگارد داریم تا فیلم‌هایی که مرز باریکی با فیلم‌های سینمای بدنه دارند. مثلاً به نظر جمع، فیلم‌های اژدها وارد می‌شود و ابد و یک روز هم می‌توانستند در این بخش باشند. یا ایستاده در غبار یک فیلم تجربی است. مهم این است که فیلم در چارچوب قالب و فرم و دنیایی که بنا می‌کند، متناسب و موزون و خوش‌ساخت و محکم باشد. همه فیلم‌ها را نمی‌شود با یک متر اندازه گرفت. سال‌هاست که معتقدم هر فیلم اصول خودش را بنا می‌کند.
* این سؤال بارها مطرح شده است که در حق فیلم آقای کریمی اجحاف نبود که در گروه «هنر و تجربه» به نمایش در بیاید؟
مگر «هنر و تجربه» جای بدی است؟ این‌جا که تبعیدگاه نیست! اتفاقاً به نظر من جای نیم‌رخ‌ها دقیقاً در همین بخش است. بخش اصلی مسابقه، بیشتر عرصه‌ای برای فیلم‌های سینمای بدنه است. فیلم ایرج کریمی هیچ ربطی به سینمای بدنه ندارد و نمی‌تواند و نباید با آن نوع فیلم‌ها رقابت کند.
* سینما نیمکت فیلم دیگری که به نظر می‌رسید، چندان از حضورش در گروه هنر و تجربه راضی نبود؛ فکر می‌کنید چند سال باید بگذرد تا فیلم‌ها نسبت به حضورشان در این گروه اعتراضی نداشته باشند.
آقای رحمانیان به عنوان کارگردان فیلم سینمانیمکت به دلیل حذف فیلمش از بخش اصلی اعتراض داشت و به دلیل کلنجارهایی که با مدیریت جشنواره پیش آمد فیلمش را مناسب حضور در این بخش نمی‌داند. ما که اگر این فیلم را مناسب این بخش نمی‌دانستیم انتخابش نمی‌کردیم. اما در مورد شرکت فیلم‌ها در جشنواره، از نظر قانونی متقاضی همیشه تهیه‌کننده است که گاهی ممکن است کارگردان فیلم هم باشد. اما تهیه‌کننده سینمانیمکت تورج منصوری است و پس از اعتراض رحمانیان از منصوری استعلام شد و او رضایتش را برای نمایش فیلم در بخش هنر و تجربه اعلام کرد. اتفاقاً امسال ده‌ها فیلم در فرم تقاضای نمایش در جشنواره، متقاضی حضور در بخش هنر و تجربه هم بودند که البته تعدادی از آن‌ها مناسب این بخش نبودند. اما مطمئن باشید که هیچ فیلمی بدون موافقت تهیه‌کننده‌اش برای این بخش انتخاب نشده است. چنان‌چه فیلمی مناسب این بخش باشد و تهیه‌کننده‌اش در فرم شرکت متقاضی نمایش این بخش نشده باشد، حتماً با او تماس گرفته می‌شود و در صورت موافقت او وارد بخش «هنر و تجربه» می‌شود. انتخاب فیلم بدون رضایت صاحبش بی‌معنا و غیرممکن است.
* امسال فیلم گاهی هم بود که به مانند فیلم روغن مار (علیرضا داودنژاد) با موبایل و به صورت فیلم‌برداری سلفی گرفته شده بود، فکر می‌کنید این تجربه‌ها را باید مدیون گروه هنر و تجربه و فضایی که در این مدت ایجاد کرده دانست یا مدیون گسترش مدیومهای تصویری و پیشرفت امکانات؟
این گرایش قوی برای استفاده از تکنولوژی‌های کوچک و کارآمد و در دسترس، از چند سال پیش از آغاز کار گروه «هنر و تجربه» شروع شده که حتماً خیلی از آن‌ها را هنوز ندیده‌ایم.
* اگر بخواهید آثار شرکت کننده در بخش «هنر و تجربه» را یک مرور کلی کنید، به نظرتان چه نکته‌هایی به نظر می‌رسد؟ فکر می‌کنید این نکته‌ها و ویژگی‌ها می‌تواند تکرار شود یا به صورت یک شیوه فیلمسازی گسترش یابد؟
تفاوت جریان اصلی با سینمای هنری و تجربی، غیرکلیشه‌ای بودنش است. شاید در مورد برخی از این فیلم‌ها نتوانیم صفت منحصربه‌فرد را به کار ببریم، اما اغلب این فیلم‌ها بجز همان عنوان تجربی، بی‌شباهت به یکدیگرند. اگر قائل به یک «شیوه» در این نوع سینما باشیم که اسمش تجربی نیست؛ قالب‌سازی است. «شیوه»های فیلم‌سازی در سینمای آوانگارد و غیرمتعارف، محکوم به شکست هستند. جنبش «دُگما 95» نمونه بارز شکست این نوع نگاه است. اصلاً اثری هنری که بر اساس شیوه و الگو و دستورالعملی از پیش معین ساخته شود می‌شود یک کاردستی مصنوع. می‌شود هنر بخشنامه‌ای. مگر فقط آثار پروپاگاندای بخشنامه‌ای مطرود هستند؟ قالب‌ها و سبک‌های هنری به‌مرور و از ناخودآگاه هنرمند سرمی‌کشند و بعد منتقدان و کارشناسان هنری آن‌ها را تحلیل می‌کنند و پس از ساخته شدن تعداد قابل‌توجهی از این آثار، تازه می‌شود ویژگی‌های مشترک و فرم و قالب و ساختار آن‌ها را بررسی و دسته‌بندی کرد. بعد عنوان سبک بر آن‌ها گذاشت و شیوه ساخت‌شان را بررسی کرد. همان اتفاقی که مثلاً در مورد ئنورئالیسم ایتالیا و سینمای شاعرانه فرانسه و اکسپرسیونیسم آلمان اتفاق افتاد. اما «دگما 95» چند سال پس از شروعش به بن‌بست رسید و حتی واضعان مانیفست مسخره آن هم اعلام انصراف دادند. و پاسخ مشخص سؤال‌تان: خیر، سینمای هنر و تجربه هیچ شیوه و کلیشه‌ای را پیشنهاد و توصیه نمی‌کند. برعکس، پیشنهادش رها بودن تخیل و شیوه‌ها و فرم‌ها و قالب‌ها، تا بی‌نهایت است. با این‌که پس از موفقیت یک فرم و قالب (مثلاً استفاده از پلان/ سکانس) کسانی در صدد قدم گذاشتن در همان مسیر برمی‌آیند که این گونه تقلیدهای غیراصیل خیلی زود لو می‌رود، خوشبختانه تنوع فرم و ساختار در سینمای هنری و تجربی کشورمان بسیار قابل توجه است. اما متاسفانه ایده‌های خوبی وجود دارد که خوب عمل نیامده‌اند و قوام نیافته‌اند. همان اشتباهی که زمانی در تقلید از سینمای کیارستمی اتفاق افتاد، در سینمای تجربی هم دیده می‌شود. بی‌قاعدگی و غیرکلاسیک بودن فیلم‌های تجربی عده‌ای را به اشتباه می‌اندازد که همین جوری یلخی هم می‌شود فیلم تجربی ساخت. باید حتی برای فیلم‌هایی که در نهایت قرار است «همین جوری» و «فی‌البداهه» به نظر برسند، وقت گذاشت و ایده‌ها را ورز داد و عمل آورد. ایده‌های خوبی که خام و نیم‌پز اجرا شده‌اند زود لو می‌روند.
* یکی از مسایلی که مطرح است سرنوشت فیلمهای شرکت کننده در این گروه است. به خصوص اگر علاقه‌ای به نمایش در این مجموعه نداشته باشند. آیا برایشان محدودیتی ایجاد می‌شود یا این گروه فقط نقش حمایتی دارد؟
عجیب است واقعاً! همه مطمئن باشند که هیچ فیلمی بدون رضایت (و درخواست کتبی) مالکش در گروه «هنر و تجربه» نمایش داده نمی‌شود. عرض کردم که: این گروه تبعیدگاه و زندان نیست! هر کس دلش خواست و توانست، می‌تواند فیلمش را ببرد و در یک گروه پنجاه سینمایی نمایش بدهد. اگر متقاضی شرکت در این گروه باشد بررسی می‌شود و چنانچه مناسب نمایش در گروه هنر و تجربه باشد در نوبت اکران گروه قرار می‌گیرد که متأسفانه صفی طولانی دارد.
* یکی از اتفاق‌های جالب درخواست شرکت برخی فیلم‌ها از فیلم‌سازان جوان اما موفق نظیر مهدی نادری و مجید برزگر فقط در این گروه است. فکر می‌کنید این شیوه را چگونه می‌توان گسترش داد؟
لزومی به تلاش برای گسترش این «شیوه» نیست. برخی از فیلم‌سازان، جایگاه درست و مطلوب خودشان و فیلم‌های‌شان را می‌دانند. چند سال بعد، با تداوم فعالیت این گروه و جا افتادن آن، تعداد این دسته از فیلم‌سازان که به شناخت دقیق‌تری از موقعیت آثارشان و جایگاه گروه هنر و تجربه می‌رسند خودبه‌خود بیش‌تر خواهد شد. به طور مشخص، مجید برزگر از چند سال پیش در مورد مخاطبان این نوع فیلم‌ها و ضرورت توجه به آن‌ها در کنار سینمای بدنه حرف و تحلیل داشته و بدون تردید و توهم، جایگاه فیلم‌هایش را در جامعه فرهنگی می‌داند. در همین یک سال و اندی که از عمر گروه هنر و تجربه می‌گذرد، فراوان می‌شنویم که فیلم‌سازانی می‌گویند دارند فیلمی برای گروه هنر و تجربه می‌سازند. گرچه از قبل و به طور قطع نمی‌توان در مورد نمایش فیلمی که هنوز ساخته نشده در این گروه تصمیم گرفت و اظهار نظر کرد، اما همین عمر کوتاه نشان می‌دهد چقدر نیاز مبرم بوده به وجود چنین امکانی در کنار سینمای بدنه و حالا برای بسیاری از جوان‌های فیلم‌ساز که میانه‌ای با سینمای بدنه ندارند، گروه هنر و تجربه یک روزنه حیاتی است که آینده نشان خواهد داد چه تأثیر عمیقی در فضای فرهنگی و اجتماعی جامعه ما خواهد گذاشت.
* سال پیش چند فیلم به عنوان آثار برگزیده در بخش هنر و تجربه جشنواره شرکت کردند اما مثلا فیلم در دنیای تو ساعت چند است؟ نخواست در این گروه اکران شود، فکر می‌کنید چه کمبودی سبب شد تا این اشتیاق وجود نداشته باشد؟
علتش به طور مشخص تعداد اندک سینماهای در اختیار این گروه است. گروه هنر و تجربه نیاز به سینماهای بیشتر و اختصاصی خودش دارد که مدیریتش را خود گروه به عهده داشته باشد تا با سینمای بدنه اصطکاک پیدا نکند. در آن صورت دستش بازتر می‌شود و فیلم‌های بیشتری متقاضی نمایش در سینماهای این گروه خواهند شد. به طور طبیعی صاحبان خیلی از فیلم‌ها که قابلیت داشتن فروش و تماشاگر بیشتر را برای فیلم‌شان تصور می‌کنند، خواهان نمایش در گروه‌های سینمایی موجود هستند. بعضی از آن‌ها مثل در دنیای تو ساعت چند است؟ به هدف‌شان می‌رسند و پیش‌بینی‌شان درست از کار درمی‌اید و برخی نه. مثلاً گروه هنر و تجربه مایل به اکران من مارادونا هستم و چند مترمکعب عشق بود اما صاحبان آن‌ها نمایش در گروه‌های سینمایی بدنه را ترجیح دادند و به دلیل میزان فروش‌شان بعدش پشیمان شدند. به هرحال گروه هنر و تجربه یک گروه نوپاست و چند سال طول می‌کشد جا بیفتد و بر اساس تجربه‌های حاصل از نمایش فیلم‌های مختلف در این گروه، چشم‌انداز روشن‌تری به وجود بیاید تا سازندگان فیلم‌ها بتوانند در این مورد تصمیم بگیرند. به هر حال تخمین میزان موفقیت یک فیلم و چگونگی اکران آن یکی از دغدغه‌های جهانی اهل سینماست که خیلی از فاکتور های آن مبهم است و تصمیم گرفتن در مورد آن مثل فوکوس کردن در تاریک‌روشناست.
* یکی از فیلم‌سازان و تهیه کنندگان شاید به شوخی مطرح کرد که الان همه فیلم‌ها هنر و تجربه شده‌اند، به نظرتان این اتفاق خوبی است یا می‌تواند به مسیر فیلم‌سازی و سینما در ایران آسیب بزند؟
این‌ها که شوخی است. ما ملتی اهل اغراق، اهل افراط و تفریط هستیم. تا یک نفر کاری را دو بار انجام می‌دهد، می‌گویند «تو که همه‌ش این کار را می‌کنی.» اصلاً امکان ندارد سینمای بدنه و جریان اصلی در ایران و هر جای دنیا، به مسیری بیفتد که گرایش هنری و تجربی در آن قالب شود. اما به هر حال سینمای بدنه هم نیاز به نوآوری دارد. نه فقط در خلق داستان‌ها، بلکه در نوع روایت و فرم آن‌ها. داستان‌های خیلی تازه در دنیا بسیار اندک‌اند. آن‌چه آن‌ها را تازه و جذاب می‌کند نوع روایت‌شان است. ببینید که در دو دهه اخیر چه‌قدر قالب‌های روایی در سینمای حتی تجاری دنیا متنوع و عوض شده. پیش از آن مگر چقدر داستان‌های متقاطع و رفت‌وبرگشت‌های زمانی و تغییر زاویه‌های راوی و روایت در فیلم‌ها داشتیم؟ خیلی کم. حالا سینمای دنیا پر شده از این نوع قالب‌ها و فرم‌های روایی. اثرش را در سینمای خودمان هم به‌وضوح می‌بینیم. به شوخی می‌شود گفت که «برو بابا! همه سینما شده هنر و تجربه!» اما واقعیت این است ک همه این‌ها نشان می‌دهد که در وفور و حتی می‌شود گفت سیلاب رسانه‌های تصویری، سازندگان آثار برای جذب حتی تماشاگر انبوه ناچارند هنر بیشتری به خرج بدهند، تجربه و نوآوری کنند. آن وقت به شوخی، این می‌شود هجوم سینمای هنر و تجربه!

لینک گفت‌وگو

Labels: , ,



[ / ]





Tuesday, February 09, 2016

ذهن خطرناک جمعیت

ستون هفتگی اعتماد / 30

25 سال پیش فیلمی ایتالیایی در تهران نمایش داده شد به نام ماهواره/ High Frequency (پالیرو روساتی، 1989) که نخستین کاربردهای عملی ماهواره‌ها در رصد کردن جزئیات جهان را در قالب فیلمی مهیج و سرگرم‌کننده نشان می‌داد. در آن داستان متصدی جوان یک ایستگاه ماهواره‌ای در کوهستان‌های مرز ایتالیا و فرانسه، پسر یازده ساله‌ای را در یکی از جزایر آمریکا با راهنمایی‌اش از طریق ماهواره از مرگ نجات می دهد. در نقدی بر آن فیلم، همان زمان نوشتم که با استفاده از قدرت ماهواره‌ها، به نظر می‌رسد بیش از گذشته «دهکده جهانی» مارشال مک‌لوهان در حال تحقق است، اما اظهار نگرانی کرده بودم که با قدرت همین ابزار و تکنولوژی کارآمد، می‌توان همه‌جا را رصد و نابود کرد. «دوربین‌های مخفی در پنهان‌ترین زاویه هر خانه‌ای می‌تواند جای بگیرد و تصویرش به هر جا فرستاده شود. با ماهواره، هیچ جای جهان دیگر امن نیست. هیچ رازی، هیچ خلوتی، هیچ مأمنی وجود ندارد.»
25 سال بعد، حالا می‌بینیم که ماهواره و فرزند خلفش اینترنت، تکنولوژی دیجیتال و علوم سایبری، نه‌تنها چهره جهان بلکه مناسبات دنیا و روابط انسانی را دگرگون کرده است. همه این‌ها قرار بوده زندگی بهتری برای مردم فراهم و جهان را امن‌تر کنند، اما عملأ اوضاع بسیار وخیم‌تر شده است. حالا نه مردم با هم رابطه بهتر و درست‌تر و انسانی‌تری پیدا کرده‌اند و نه دنیا امن‌تر شده است. تا پیش از آن نگران جنگ‌های اتمی و میکربی و شیمیایی بودیم؛ حالا جنگ سایبری هم اضافه شده است. زمانی عامل وحشت باید از جایش برمی‌خاست و مسافتی را می‌پیمود و عمل جنایتکارانه‌اش را انجام می‌داد. حالا به این هم نیازی نیست. در فیلم کامیکازه که سال‌ها پیش از تلویزیون نمایش داده شد، بر اساس داستانی خیالی می‌شد با کنترل امواج، کسی را که جلوی دوربینی نشسته تکه‌تکه کرد. حالا چنین سلاح مرگباری دور از دسترس نیست. دوستی که چند روز پیش از آن سوی زمین آمده می‌گوید گذرنامه‌های جدید طوری ساخته شده‌اند که هنوز به محل بازرسی نرسیده‌ای، اطلاعات موجود در آن به وسیله بلوتوث به سامانه کنترل فرودگاه منتقل می‌شود. می‌گفت هنوز گذرنامه‌ام را به مأمور کنترل نداده بودم که دیدم عکس و مشخصاتم روی مونیتور اوست؛ وحشت کردم که نکند تحت تعقیب هستم. همین دوست از فرنگ برگشته می‌گوید اخیراً کیف‌های ضدسرقت سایبری به بازار آمده و کاربردش محافظت از کارت‌های هوشمندی است که این روزها یک یا چندتایش توی جیب و کیف هر کسی هست. چون اسکنرهای کوچکی ساخته شده که هر کس کنار شما نشسته یا از کنارتان می‌گذرد، با تماسی مختصر با لباس یا کیف‌تان، می‌تواند همه اطلاعات موجود در کارت‌های توی کیف یا جیب‌تان را بردارد و از آن هر استفاده‌ای که می‌خواهد بکند. به گفته همین دوست، عمده سرقت‌ها و کلاهبرداری‌ها در آن دیار، حالا در فضای سایبری اتفاق می‌افتد.
این روزها ایمیل‌ها و پیامک‌ها و پست‌هایی به کاربران فضای مجازی می‌رسد که فرستندگان آن‌ها فروش نرم‌افزارهایی برای کنترل مکالمات و مکاتبات مجازی دیگران یا محل تلفن همراه آن‌ها را تبلیغ می‌کنند. این امکان اصلأ جنبه تخیلی ندارد و کاملأ در دسترس است. اوایل برای این نرم‌افزارها با این توجیه تبلیغ می‌شد که با استفاده از آن‌ها می‌شود بر معاشرت‌های فرزندان نظارت کرد یا در صورت سرقت تلفن همراه می‌شود ردیابی‌اش کرد. اما حالا آشکارا می‌گویند برای اطلاع از پیام‌ها و رفت‌وآمدهای همسرتان یا دوست‌پسر/ دخترتان. یکی از فروشندگان، نرم‌افزار «آموزش هک تلگرام در 4 دقیقه 100درصد تضمینی» را تبلیغ کرده بود، آن هم «بدون نیاز به گوشی قربانی». استفاده از کلمه «قربانی» در این اعلان، هم بامزه است؛ هم عجیب و هم به نوعی یک اعتراف. کاربرد دوربین‌های مداربسته از آغاز برای افزایش امنیت بود و حالا چنان گسترش پیدا کرده که کاربردهای دیگری هم پیدا کرده است. با تشدید و گسترش فعالیت‌های تروریستی در کشورهای غربی، اکنون دیگر کم‌تر جایی را می‌شود یافت که مجهز به دوربین‌های امنیتی نباشد. پنج‌شش سال پیش در سفری به لندن، دوستم دوربینش را در یک تاکسی جا گذاشت، اما اصلاً نگران نشد چون دو روز بعد، دوربین را به او پس دادند. کاملاً مشخص بود که او در فلان ساعت در فلان خیابان سوار تاکسی با چه نمره‌ای شده و کجا پیاده شده و بنابراین می‌توانست به نهاد مربوط به تاکسیران‌ها مراجعه و راننده را پیدا کند. این بخش مثبت امنیتی ابزارهای رصدکننده جامعه و جمعیت است. اما بخش دیگرش از میان رفتن خلوت و محدوده خصوصی آدم‌هاست. ناظران رسمی جامعه می‌توانند از این ابزارها برای انجام وظایفشان استفاده کنند و در عین حال، خود در معرض رصد شدن هستند. زمانی باید کسانی ساعت‌ها می‌نشستند و به مکالمات افراد مورد نظرشان گوش می‌دادند و حالا کل مکالمات یک شهر را می‌شود در مخزنی کوچک ذخیره و در صورت لزوم، چیزهای مورد نیاز از میان آن‌ها را استخراج کرد. اما جدا از این جور بحث‌ها، امکان دسترسی به آن‌چه در ذهن آدم‌ها می‌گذرد، اگر هم رویایی باشد امکان خطرناکی است. در دوران پیشادیجیتال و پیشاماهواره، زمانی به این نتیجه رسیده بودم که اگر همه آدم‌ها هر آن‌چه در ذهن دارند به زبان بیاورند یا همه بتوانند از همه آن‌چه در ذهن دیگران می‌گذرد باخبر بشوند، جهان در کم‌تر از یک‌ساعت نابود خواهد شد. علت؟ کمی به چنین احتمالی فکر کنید، آن وقت شاید شما هم به این نتیجه برسید که حتی یک‌ساعت هم خوش‌بینانه است.

روزنامه اعتماد، شماره 3462، سه‌شنبه 20 بهمن 1394

Labels:



[ / ]





Thursday, February 04, 2016

«نيم‌رخ‌ها» به وصيت‌نامه می‌ماند

گفت‌وگو با هوشنگ گلمكانی درباره ايرج كريمی و آخرين اثرش «نيم‌رخ‌ها»

روزنامه اعتماد: وقتی از نقد فيلم در سينمای ايران حرف می‌زنيم قطعاً يكی از نخستين نام‌ها هوشنگ گلمكانی است. او سال‌هاست كه در حوزه سينما می‌نويسد و سال‌هاست كه دبيری شورای نويسندگان مجله فيلم را بر عهده دارد. گلمكانی در اين گفت‌وگوی كوتاه درباره ايرج كريمی، نقش او در سينمای ايران و البته آخرين ساخته او نيم‌رخ‌ها حرف زده است. ايرج كريمی تابستان امسال بعد از مدت‌ها درگيری با بيماری در حالی از دنيا رفت كه مراحل فنی آخرين اثرش نيم‌رخ‌ها را به پايان برده بود. نيم‌رخ‌ها در جشنواره سی‌وچهارم در بخش مسابقه پذيرفته نشد و اين عدم انتخاب واكنش‌هايی را در پی داشت. بسياری معتقدند در آخرين ساخته ايرج كريمی كه يک حديث نفس به شمار می‌رود، نوعی پختگی مشهود است.

* بسياری معتقدند ايرج كريمی منتقد و فيلم‌ساز با هم متفاوت هستند. شما هم چنين عقيده‌ای داريد؟
قائل شدن تفاوت بين ايرج كريمی نويسنده و ايرج كريمی فيلم‌ساز، شوخی است. هر دو ايرج كريمی هستند. اما به هر حال ايرج سال‌های بيش‌تری را صرف نوشتن كرد و حجم نوشته‌هايش بسيار بيش‌تر از فيلم‌هايش است؛ به همين دليل بيش‌تر به عنوان نويسنده شناخته شده تا فيلمساز. اما پرونده و كارنامه فيلم‌سازی او هم خيلی كوچک نيست. شش فيلم بلند، چند فيلم كوتاه، مينی‌سريال و تعدادی تله‌فيلم ساخته، فيلم‌نامه نوشته و خيلی از سينماگرانی كه در تمام عمرشان فقط كار سينمايی كرد‌ه‌اند چنين كارنامه‌ای ندارند. ايرج در هر دو بخش فيلم‌سازی و نويسندگی جدی بوده است.
* پس به نظر شما اين دو بخش كار حرفه‌ای ايرج كريمی به هم نزديک هستند...
بله! به نظرم خيلی هم به هم نزديک هستند. شخصيتی مثل احمد شاملو شاعر درجه يكی بود ولی كارنامه سينمايی‌اش هيچ شباهتی به هويت شاعری او ندارد و به قول خودش «كارنامه بردگی» بود. او به جز مستندهای معمولی مردم‌نگاری، چندين فيلم‌نامه برای فيلم‌های ايرانی نوشته اما نمی‌شد تشخيص داد اين‌ها را همان شاملوی شاعر بزرگ نوشته، در حالی كه كارنامه ايرج كريمی در حوزه نويسندگی به كارنامه فيلم‌سازی‌اش نزديک است
* فكر می‌كنيد می‌توان برای ايرج كريمی در سينمای ايران نقشی قايل شد؟
كارنامه سينمايی ايرج كارنامه تأثيرگذاری نبود. در واقع وقتی از نقش حرف می‌زنيم منظور تاثيرگذاری است. به دليل نوع فيلم‌هايی كه او ساخته همه‌شان نمايش‌های محدودی داشتند و اين نمايش‌های محدود امكان تاثيرگذاری را از هر اثری می‌گيرد. اما ايرج كريمی نويسنده، در تماشاگران نخبه سينما بسيار تأثير‌گذار بوده و به هر حال يكی از منتقدان درجه يک سينمايی ما در سه دهه اخير بوده است. خيلی‌ها از او آموخته‌اند و از اين طريق روی وجهی از سينما تأثير گذاشته است.
* فكر می‌كنيد درگذشت ايرج كريمی تا چه حد بر مواجهه مخاطبان با آخرين اثر او يعنی نيم‌رخ‌ها تأثير خواهد گذاشت؟
به نظر من واقعاً آدم نمی‌تواند به طور كامل خودش را در اين موقعيت قرار بدهد كه اگر ايرج نمرده بود چه نگاهی به فيلم می‌داشت. اين امكان‌پذير نيست. ما نمی‌توانيم خودمان را مثلاً به جای تماشاگری آرژانتينی بگذاريم كه اين فيلم را می‌بيند و نه ايرج را می‌شناسد و نه می‌داند كه مُرده است. اين يک موقعيت فرضی است. ما نمی‌توانيم چنين موقعيتی داشته باشيم. اما اگر احساسات را كنار می‌گذاريم نيم‌رخ‌ها فيلم بسيار متفاوتی در كارنامه ايرج است. ايرج كريمی بيش از هر كسی ديگر به وضعيت جسمانی و سلامت و بيماری خودش آگاه بود. در تمام سال‌های بيماری هيچ‌وقت نديدم ناله كند و هميشه با خنده و شوخی از وضعيت بيماری‌اش حرف می‌زد؛ از روند مراحل درمانش گزارش می‌داد و قضيه را احساساتی نمی‌كرد. ولی ما كه نمی‌دانيم در خلوت او چه می‌گذشته است. به هر حال طبيعی و مشخص است كه نيم‌رخ‌ها يک جور حديث نفس است و به نظرم پيداست كه او می‌دانسته اين آخرين فيلمش است.
* نوعی پختگی در فيلم نيم‌رخ‌ها مشهود است. به ويژه در وجه شاعرانه فيلم...
قطعاً. اين شاعرانه‌ترين فيلم ايرج كريمی است. ايرج شاعر هم بود. در فيلم چند تار مو برخی از شعرهايش از زبان يكی از شخصيت‌های فيلم خوانده می‌شود، اما اين شاعرانگی در مضمون و ساختار فيلم‌های قبلی‌اش خيلی آشكار خودش را نشان نمی‌داد. اما اين‌بار مضمون و ساختار هم شاعرانه است. خيلی طبيعی است: يک هنرمند شاعر كه می‌داند مرگش نزديک است اين فيلم را ساخته است. نيم‌رخ‌ها مثل يک وصيت‌نامه می‌ماند اما چه خوب است كه ايرج در لحن و ساختار فيلمش خيلی احساساتی و سوزناک نشده است. چون خيلی‌ها در اين شرايط جسمی و بيماری كه مرگ را به خودشان نزديک می‌بينند، ممكن است بخواهند از زمين و زمان انتقام بگيرند، همه را نقد كنند. ولی ايرج در اين فيلم اين كار را نكرده است. نوعی خلوص روحانی در نيم‌رخ‌ها مشهود است.
* فكر می‌كنيد بشود ميزان استقبال از نيم‌رخ‌ها را پيش‌بينی كرد؟
نه! لااقل من پيشگو نيستم! چون آن‌قدر جمعيت و تماشاگران سينما - به‌خصوص در سال‌های اخير- برايم غيرقابل پيش‌بينی شده‌اند كه هيچ‌چيز را نمی‌توانم حدس بزنم. هر واكنشی به فيلم ايرج ممكن است. اما از يک چيز مطمئنم؛ اين‌كه بيش‌تر عكس‌العمل‌ها تحت تأثير مرگ ايرج خواهد بود كه نمی‌دانم اين خوب است يا نه. با اين حال وقتی تلاش می‌كنم احساسات را به‌زحمت از خودم دور كنم باز هم به اين نتيجه می‌رسم كه نيم‌رخ‌ها بهترين فيلم ايرج است، هرچند از كنار هم می‌گذريم و چند تار مو را هم دوست دارم.
* خيلي‌ها نسبت به عدم انتخاب نيم‌رخ‌ها در بخش مسابقه نقد داشتند و دارند. نظر شما چيست؟
سابقه جشنواره فجر نشان داده كه بخش اصلی مسابقه‌اش روی سينمای بدنه متمركز است؛ سينمايی كه برای تماشاگر انبوه فيلم می‌سازد. نيم‌رخ‌ها فيلم تماشاگر انبوه نيست. فيلم سينمای بدنه نيست و چقدر خوب است كه گروه هنر و تجربه به وجود آمده برای اين گونه فيلم‌ها. اين هم بخشی از سينمای ايران است و كم‌كم دارد فراگيرتر و مهم‌تر هم می‌شود. شايد بيست سال پيش چنين امكان و چيزی ضرورتی وجود نداشت. اما از دهه اخير اتفاقی كه با رواج تكنولوژی ديجيتال شروع شده ضرورت توجه به اهميت اين بخش از سينما بيش‌تر احساس می‌شود. جای فيلم ايرج كريمی در سينمای بدنه و بخش مسابقه آن نوع فيلم‌ها نيست؛ نبايد رقابتی هم با آن‌ها داشته باشد.
* شما سال‌ها با ايرج كريمی دوستی داشتيد و البته از منتقدان برجسته سينمای ايران هم هستيد. امروز وقتی اسم ايرج كريمی را می‌شنويد چه چيزی به ذهن‌تان متبادر می‌شود؟
در اين لحظه: حسرت! حالا كه ايرج مُرده، تنها چيزی كه می‌توانم بگويم اين است كه وقتی اسم ايرج كريمی می‌آيد حسرت می‌خورم. تحليل كارنامه او بحث مفصل و ديگری است كه قبلا هم درباره‌اش نوشته‌ام اما در اين لحظه، حس حسرت با من است.

روزنامه اعتماد، شماره 3458، پنج‌شنبه 15 بهمن 1394

Labels: , ,



[ / ]





Tuesday, February 02, 2016

صنعت مرگ

ستون هفتگی اعتماد / 29

در یکی از روزهایی که وضعیت آلودگی هوا بحرانی اعلام شده بود، با تعجب دیدم بساط فروش مجوز ورود به محدوده طرح ترافیک همچنان روبه‌راه است. از کنارش که رد می‌شدم ملتمسانه به فروشنده گفتم: «نفروش آقا، نفروش!» و فروشنده در پاسخم فقط لبخند معناداری زد. البته در روزهای بحرانی بعدی که مدرسه‌ها هم به علت آلودگی هوا تعطیل شد، دیدم آن بساط برچیده شده اما به نظر می‌رسد این یک تعطیلی موقت است و به محض این که کمی هوا صاف شود، باز فروش مجوزهای ورود به مرکز شهر شروع می‌شود. سال‌ها پیش که فروش مجوزهای یک روزه آغاز و با انتقادهایی هم مواجه شد، مسئولان شهری توجیه‌هایی را در این زمینه مطرح کردند و این بساط چند سالی ادامه یافت تا این که با وخیم‌تر شدن اوضاع هوا و ترافیک، از چند سال پیش فروش مجوزهای یک‌روزه طی یک تصمیم معقول و منطقی متوقف شد و به نظر می‌رسد که بعید است دیگر به چنان دورانی بازگردیم. اما چندی پیش برگشتیم در کمال حیرت.
نیازی به توضیح و روشنگری ندارد که دو دلیل عمده محدودیت ورود اتومبیل‌ها به محدوده مرکزی تهران، یکی کاستن از بار ترافیک است و یکی هم کاستن از آلودگی هوا. افزوده شدن طرح معروف به «زوج و فرد» هم دقیقاً به همین دلیل و به عنوان اقدامی مکمل است. فعلاً به بخش ترافیکی موضوع کاری نداریم، اما تا جایی که به آلودگی هوا مربوط می‌شود، ثابت شده که بخش اصلی آلودگی هوای تهران حاصل سوخت ماشین‌هاست؛ بنابراین چرا به اتومبیل‌های بیش‌تری این حق داده می‌شود که با پرداخت پول، هوا را آلوده‌تر و مردم را بیمارتر کنند؟ و اصلاً چرا همه چیز در خدمت سواره‌ها و اتومبیل‌های شخصی است؟
سؤال، معصومانه و به تعبیری احمقانه به نظر می‌رسد. می‌گویند کسانی و نهادهایی درآمدهای کلان از صنعت اتومبیل‌سازی دارند و برخی آن را صنعت اصلی کشور می‌دانند و با این که کار این صنعت تولید ابزار مرگ‌آفرین برای مردم کشور است، باز هم به نظر می‌رسد همه مسئولان به جای توجه به سلامت مردم به فکر رونق دادن به این صنعت مرگبارند. نمونه بارز اخیرش هم در نظر گرفتن وام خرید اتومبیل برای خالی کردن پارکینگ کارخانه‌های اتومبیل‌سازی از محصولاتی بود که به دلیل قیمت بالا و کیفیت پایین، روی دست سازندگان آن‌ها مانده بود. حمل‌ونقل شهری البته مسئله مهمی است، اما آیا کسی جواب می‌دهد چرا به جای آن که همه چیز در خدمت اتومبیل‌های شخصی درآید متناسب با نیازها برای گسترش هرچه سریع‌تر مترو تلاش قابل توجهی نمی‌شود؟ درخت‌های خیابان‌ها را قطع می‌کنند برای عبور ماشین‌ها، ساختمان‌ها را خراب می‌کنند برای عبور ماشین‌ها، بافت‌ها و بناهای قدیمی را نابود می‌کنند برای عبور ماشین‌ها. همه چیز در خدمت ماشین‌ها. در حالی که در کشورهای دیگر، اولویت با گسترش وسایل حمل‌ونقل عمومی و پرهزینه کردن استفاده از اتومبیل‌های شخصی است. بزرگراه صدر را دو طبقه کردند برای آن که ماشین‌ها آسان‌تر رفت‌وآمد کنند اما این پل عظیم کم‌ترین تأثیر مثبت را بر ترافیک این بزرگراه گذاشته است، در حالی که می‌شد بودجه هنگفت ساخت آن را به زخم متروی تهران زد که گسترش سریع آن یک نیاز مبرم و حیاتی است. تصورش را بکنید که اگر همین الان تهران ده خط مترو داشت، چه تحولی در ترافیک این شهر رخ می‌داد، اما در نگاهی بدبینانه به نظر می‌رسد انگار دست‌ها و نیروهایی در کارند تا خط‌های مترو هرچه دیرتر به کار بیفتند ولی تلاش می‌شود دست‌اندرکاران صنعت اتومبیل‌سازی از بحران نجات پیدا کنند. طبق جدول زمان‌بندی سایت رسمی متروی تهران، خط سه مترو قرار بود سال 1390 شروع به کار کند اما بخشی از آن طی دو نوبت در سال گذشته و بخش انتهایی آن در شهریور امسال آغاز به کار کرد، در حالی که برخی از ایستگاه‌های آن هنوز هم آماده نیست.
حتماً دقت کرده‌اید که با نهایی شدن توافق هسته‌ای و آغاز اجرای برجام، یکی از بحث‌های رایج، تأثیر گشایش اقتصادی پس از پایان تحریم‌ها بر صنعت اتومبیل‌سازی کشور و واردات اتومبیل است. خودروسازان کشورهای مختلف اروپایی به سوی ایران روانه شده‌اند. برای احداث کارخانه، مشارکت با خودروسازان داخلی، فروش قطعات یا صادرات اتومبیل‌های آماده به خیابان‌های متورم و در عین حال گرسنه ما. کارشناسان از تأثیر شرایط جدید بر کیفیت و قیمت خودرو می‌گویند ولی آیا در این بحث‌ها کسی حرفی شنیده که چنین «گشایش و رونقی» چه بر سر سلامت مردم می‌آورد؟ حتی خود مردم هم بیش از آن که به فکر این بخش از تأثیر پایان تحریم‌ها بر سلامتی خودشان باشند، به این فکر می‌کنند اتومبیل چقدر ارزان خواهد شد یا کی می‌توانند سمندشان را با پژوی اصل و اوپل و ب‌ام‌و عوض کنند. آیا سازمان حفاظت محیط‌زیست اصلاً نقشی در سیاستگذاری‌های دولت در این زمینه دارد یا کارش فقط اعتراض‌های گاه و بی‌گاه و مثلاً اقدامی نصفه‌نیمه درباره فلان تالاب و فلان دریاچه و انقراض نسل فلان جانور یا فلان گونه گیاهی است؟ اصلاً آیا شنیده‌اید که یک مقام رسمی گفته باشد بخشی از سرمایه‌های آزادشده کشور بهتر است صرف گسترش سریع خطوط مترو شود تا کمی این وضعیت هولناک تخفیف پیدا کند؟ من که نشنیده‌ام. همه چیز در خدمت گسترش صنعت مرگ است.

روزنامه اعتماد، شماره 3456، سه‌شنبه 13 بهمن 1394

Labels:



[ / ]





Tuesday, January 26, 2016

ديگ جوشان بر اجاق تاريخ

ستون هفتگی اعتماد / 28

حوادث شب سال نو مسيحی در چند شهر آلمان، مرحله‌ای نسبتاً تازه از موج اتفاق‌های برگشت‌ناپذيری است كه دير يا زود باعث دگرگونی جغرافيای سياسی اروپا خواهد شد. اين پيش‌بينی بدبينانه‌ای است، اما به نظرم سرنوشت محتوم و تاريخی وضعيتی است كه از دوران استعمار آغاز شده و اين هنوز از نتايج سحر است. مقام‌های قضايی آلمان اين حادثه را برنامه‌ريزی‌شده اعلام كرده‌اند اما اين اظهار نظر انگار بيش‌تر برای سرپوش گذاشتن بر بی‌كفايتی نيروهای امنيتی‌شان اعلام شده. و نكته عبرت‌آموز اين است كه اين اتفاق در كشوری افتاده كه برخلاف اغلب كشورهای ديگر اروپا، با آغوش باز از پناه‌جويان استقبال كرد. با اين حال، برنامه‌ريزی‌شده يا خودجوش، اين هم شبيه حادثه‌های مشابهی است كه به طور پراكنده طی دهه‌های اخير در اروپا رخ داده و حالا تراكم و تعدد آن در يک كشور باعث چنين بحث‌هايی شده است. اگر چنين حادثه‌ای برنامه‌ريزی‌شده توسط نيرويی سياسی بود، كه اين روزها همه تصورها معطوف به داعش می‌شود، پس بايد اعتراف كرد كه تاكتيک‌های اين دارودسته خطرناک هم وارد فاز جديدی شده است. كار داعش يا هر نيروی ديگری كه باشد، داريم به سويی می‌رويم كه تنوع تاكتيک‌ها مدام كار مقابله‌كنندگان را دشوارتر می‌كند. زمانی عمليات تروريستی محدود به حمله يک يا چند نفر با هفت‌تير و حداكثر مسلسل به يک پايگاه نظامی و امنيتی يا افراد منتسب به اين نهادها می‌شد. چهل سال پيش، مثال مربوط به اوج چنين فعاليت‌هايی ماجرای منحصربه‌فرد هواپيماربايی كارلوس بود. اما ببينيد حادثه‌های تروريستی در جهان چه ابعاد وسيع و شدت بی‌سابقه‌ای يافته است. زمانی شركت‌كنندگان در فعاليت‌های تروريستی ضمن تلاش برای ضربه زدن به «دشمن» تلاش می‌كردند جان خودشان را هم حفظ كنند. گرچه در اين ميان اغلب آن‌ها به نوعی «جان‌بركف» بودند اما از زمانی كه «عمليات انتحاری» در اين عرصه رسماً آغاز شد، تروريسم و مبارزه با آن هم دشوارتر و پيچيده‌تر شد. از طرف ديگر، زمانی هدف عمليات تروريستی (حتی در مواردی كه می‌شود به آن عنوان «مبارزه انقلابی» داد)، افراد و نهادها و پايگاه‌های اطلاعاتی و امنيتی و انتظامی و نظامی و سياسی بودند، اما چندی‌ست كه مردم عادی هم در كوچه و خيابان و مكان‌های عمومی و حتی خانه‌ها هم از اين حادثه‌ها در امان نيستند. اين هم كار مقابله با تروريسم را دشوارتر از گذشته كرده است. حالا تروريست برای جان خودش ارزشی قائل نيست و همه كس و همه جا می‌تواند هدف حمله باشد. و اين حمله می‌تواند همه جور باشد؛ از بمب‌گذاری و هدف قرار گرفتن با سلاح گرم و سرد گرفته تا تجاوز و غيره. اين غيره هم خيلی متنوع است. مثلاً حمله‌های سايبری كه تا تقريباً بيست سال پيش معنا نداشت اما حالا احتمال حمله‌های ميكروبی و شيميايی و اتمی هم، آن جوری كه در سريال 24 ديده‌ايم، اصلاً بعيد نيست.
در چند يادداشت ديگر، ريشه اين وقايع را در دوران استعمار دانستم. زمانی مردم مستعمره‌ها مقهور نیروی برتر نظامی و تسلیحاتی استعمارگران قرار می‌گرفتند. بعد که از این حیث کمی قوی شدند، در پی مقداری مبارزه و ضایعات دوجانبه، استمارگران سرزمین‌های اشغالی را ترک کردند و ملت‌های مستعمره‌ها اسم این اتفاق را «استقلال» گذاشتند، در حالی که این تازه آغاز دوران «استعمار نو» بود؛ باز هم عقب نگه داشته شدند، اما به شیوه کنترل از راه دور. حالا اوضاع جهانی و تسهیل ارتباط‌ها باعث شده که مردم آن سرزمین‌ها بتوانند راحت‌تر دریابند که اوضاع دنیا چه‌گونه است و خودشان را با دیگران مقایسه کنند و بتوانند سریع‌تر از گذشته خودشان را به جاهایی برسانند که امنیت و رفاه و امکانات بیش‌تری دارند. به همان سرزمین‌هایی که روزگاری حاکمان‌شان ستم و تحقیر بر آن‌ها روا داشتند. نگاه کنید به سرعت حیرت‌آور رشد مهاجرت طی پنج دهه اخیر و به‌خصوص دو دهه گذشته که حالا هم به دلیل جنگ و ناآرامی بیش از هر زمان دیگری اوج گرفته است؛ و چه کسی می‌تواند نقش همان کشورهایی را که حالا مقصد این مهاجران شده، در بروز این جنگ‌های منطقه‌ای نفی کند؟
هیچ عقل سلیمی سیاست‌ها و روش‌های دارودسته داعش را تأیید نمی‌کند. اما فارغ از اين‌كه چند سال پيش كدام كشور غربی - طبق ارزيابی برخی از كارشناسان - باعث قدرت گرفتن و غيرقابل كنترل شدن آن‌ها شد، اين دارودسته و تفكرشان هم به نظرم حاصل همان روند تاریخی است. بالاخره نمی‌توان از همه انتظار داشت برای مبارزه، از روش‌های دموکراتیک و قانونی استفاده کنند. مگر خود استثمارگران چه‌قدر پای‌بند قانون بودند؟ اين ديگی است كه قرن‌ها پيش روی اجاق تاريخ گذاشته شده، انواع مواد در آن ريخته‌اند و حوادث مختلف تاريخی سوخت اين اجاق بوده. مواد موجود حسابی در هم تنيده شده‌اند، محتويات آن عمل آمده و قوام يافته‌اند. حادثه‌های يكی‌دو دهه اخير و به‌خصوص چند سال گذشته هم اين ديگ جوشان را به مرحله انفجار رسانده است. آغوش باز خانم مركل و مهربان شدن برخی ديگر از اروپايی‌ها، به نظرم دير است و يادآور پيام شاه در اواسط آبان 1357 كه گفت «صدای انقلاب شما را شنيدم.» متأسفانه اين روند تاريخی تا انفجار اين ديگ جوشان ادامه خواهد يافت. شايد جنگ جهانی سوم چنين شكل و محتوايی داشته باشد: مصاف ستم‌ديدگان و تحقيرشدگان تاريخ عليه وارثان ستم‌گران و تحقيركنندگان. تا آن موقع لااقل می‌شود چند فيلم «عظيم» از «سينمای فاجعه» با اين مضمون ساخت.

روزنامه اعتماد، شماره 3450، سه‌شنبه 6 بهمن 1394

Labels:



[ / ]





Tuesday, January 12, 2016

نوعی ونداليسم

ستون هفتگی اعتماد / 27

خوش‌بختانه چند سال است بسياری از خريدهای بزرگ و حتی كوچک مردم با كارت‌های بانكی انجام می‌شود و بعضی از دست‌فروش‌ها هم دستگاه پوز (POS) سيار دارند اما هنوز اكثريت قابل‌توجهی از مردم در معاملات‌شان پول نقد ردوبدل می‌كنند و سال‌هاست كه نحوه استفاده مردم از اسكناس‌های در گردش، و به‌خصوص مسأله نگه‌داری آن‌ها به عنوان رفتاری اجتماعی، همچون يک شاخص فرهنگی مورد استناد قرار می‌گيرد. درست مثل رفتار مردم با اموال عمومی، شيوه برخورد آن‌ها با اسكناس نيز رفتاری «بی‌مبالات» و غيرمسئولانه است. مردم با اسكناس، همان رفتاری را می‌كنند كه در ساير زمينه‌های مشابه از خود نشان می‌دهند، حتی بدتر. چون می‌دانند پولی را كه در دست‌شان است به‌زودی به دست ديگری خواهند داد، نه حتی رفتاری كه مثلاً با باغچه توی پياده‌رو جلوی خانه‌شان دارند كه گرچه متعلق به خودشان نيست، اما چيزی‌ست كه مرتب جلوی چشم‌شان است. هر چه هم ارزش اسكناس كم‌تر باشد، رفتار مردم با آن خشن‌تر و توأم با بی‌مبالاتی بيش‌تری است. اسكناس‌های درشت عزيزترند.
در همه جای دنيا هم رفتار مردم با اسكناس‌های‌شان به عنوان يک شاخص فرهنگی در نظر گرفته می‌شود. در بسياری از كشورهای اروپايی، امكان ندارد يک اسكناس – حتی كوچک‌ترين‌شان – را در وضعيت اسكناس‌های فرسوده ما، يک فروشنده مغازه يا صندوقدار سوپرماركت يا راننده تاكسی و اصلاً هر كس ديگری كه در حال معامله با او هستيد، بپذيرد. اسكناس چسب‌خورده و پاره، بی‌معنا و مشكوک تلقی می‌شود. اسكناس‌ها، از خرد و درشت، با احترام در كيف نگه داشته می‌شوند. مچاله كردن اسكناس، عملی بی‌ادبانه و غيرمتمدنانه تلقی می‌شود. مردم كشورهايی با اسكناس‌های‌شان بدرفتاری می‌كنند كه هر كدام از جنبه‌ای شباهت‌هايی با ما دارند. بارها سوار تاكسی‌های پيكانی شده بودم كه راننده، اسكناس‌ها را مثل سيگار لوله كرده و هر كدام را در سوراخ صفحه مشبكی فرو كرده بود كه روی داشبورد پيكان بود. هر كدام از ما، موارد مشابه ديگری از بدرفتاری با اسكناس را ديده‌ايم؛ از مچاله كردن‌شان در دستان قاپ‌بازها تا يادگاری و يادداشت و پيغام نوشتن روی آن‌ها كه می‌توان مصداق‌های ونداليسم و حتی لمپنيسم تعبيرشان كرد. چندين بار طی چهار دهه گذشته گزارش‌هايی در مطبوعات خوانده‌ام از ضايعات و زيان‌های فرسوده كردن اسكناس‌ها، و اين‌كه با توجه به هزينه بالای چاپ اسكناس، اين بی‌توجهی و بدرفتاری، چه هزينه هنگفتی به بودجه عمومی تحميل می‌كند.
در برخوردهای مستقيم با اين موضوع در كشورهای ديگر، فقط هند را ديده‌ام كه رفتاری به‌مراتب بدتر از ما با اسكناس‌های‌شان دارند. البته در گزارش‌ها و فيلم‌های مستند، ديده‌ام كه وضع اسكناس‌های افغانستان هم درب‌وداغان‌تر از اسكناس‌های ماست. مردم تركيه كه اصلاً رفتاری اروپايی با اسكناس‌های‌شان دارند. وضع تاجيكستان در اين زمينه بسيار بهتر است و چند سال پيش اسكناس‌هايی رومانيايی ديدم كه جنسی شبيه پلاستيک داشتند كه نه خيسی و رطوبت روی آن‌ها تأثير می‌گذارد و نه تا و مچاله می‌شوند. گرچه پيدا بود هزينه توليدشان بالاست اما مسلماً دوام‌شان خيلی بيش‌تر است و به‌اصطلاح مرگ ندارند. فقط می‌شود به‌عمد آن‌ها را آتش زد يا با قيچی ريزريزشان كرد، وگرنه با مقداری خشونت و بدرفتاری هم آسيبی نمی‌بينند. شايد چاره ما هم استفاده از همين مواد و مصالح برای چاپ اسكناس‌های‌مان باشد، وگرنه می‌بينيم كه حتی پنجاه‌هزار تومانی و صدهزار تومانی هم (كه زمانی «چک‌پول» تلقی می‌شدند و استفاده خاص و موردی داشتند اما حالا شده‌اند جزو اسكناس‌های در گردش) جنس نامرغوبی دارند كه زود پاره و فرسوده می‌شوند و پرزهای‌های‌شان نمايان می‌شود. چند سال پيش برای سفری رفته بودم به يک بانک تا ارز مسافرتی بگيرم، كارمند بانک برای برداشتن چند تا صد دلاری رفت سراغ گاوصندوق مربوطه، كه با گاوصندوق اسكناس‌های داخلی فرق داشت. ديدم پس از باز كردن گاوصندوق، برای برداشتن دلارها دستكش سفيدی دستش كرد و چنان با ادب و احترام و لطف و مراعات اسكناس‌ها را برداشت و با احتياط دو بار شمرد كه دلم غنج رفت، در حالی كه توی همان بانک می‌ديدم كه با اسكناس‌های درشت خودمان چه رفتاری می‌شود. آن موقع قيمت يک دلار حدود هزار تومان بود و يک صد دلاری معادل صد هزار تومان می‌شد، اما با صدهزار تومان خودمان به اندازه يک صد دلاری برخورد محترمانه نمی‌شد.
باری... داشتم از هند می‌گفتم كه اسكناس‌های‌شان را تبديل به جگر زليخا می‌كنند. در اولين برخورد، وقتی كه چند اسكناس روپيه به دستم رسيد و ديدم سوراخ‌سوراخ هستند فكر كردم شايد مواردی استثنايی‌اند، اما بعد ديدم حتی توی بانک‌های‌شان به جای بستن نخ يا كش به دور بسته‌های صدتايی اسكناس، يا آن طور كه در همه جای دنيا رايج است به جای باندورول كردن، آن‌ها را با منگنه‌های دوخت بزرگ، به هم می‌دوزند؛ آن هم نه يكی و دو تا، بلكه چند تا از هر طرف سوزن‌های منگنه به تن بسته‌های اسكناس فرو می‌كنند. طبيعی هم هست كه موقع جدا كردن اسكناس‌ها از همديگر، صدمه بيش‌تری به آن‌ها می‌خورد. ديدم باز صد رحمت به خودمان. اما واقعاً چرا خودمان را با وضعيت بهتری مقايسه نكنيم؟ حتی با تركيه و تاجيكستان. اين موضوع كه البته ربطی به كاهش ارزش پول ملی ندارد؛ وضع هميشه همين بوده كه هست؛ مگر اين‌كه استفاده از كارت‌های بانكی به قدری گسترش پيدا كند كه تبادل اسكناس تبديل بشود به موارد خيلی خاص و كمياب، تا ديگر از دست اسكناس‌های پاره‌پوره حرص نخوريم.

روزنامه اعتماد، شماره 3438، سه‌شنبه 22 دی 1394

Labels:



[ / ]





Tuesday, January 05, 2016

همه ميليونريم

ستون هفتگی اعتماد / 26

از قضيه سكه‌های رايج موجود و تداوم «شير يا خط» تا امروز، حتی پس از بی‌شير شدن سكه‌ها و موضوع سقوط ارزش پول ملی يا همان از سكه افتادن (كه موضوع كچليات قبلی بود)، مرغ خيال شيفت كرد روی اسكناس‌های موجود. البته با اسكناس كسی شير يا خط بازی نمی‌كند و بحث در مورد تصوير روی اسكناس‌ها هم نيست (كه گمان نمی‌كنم بجز تمثال مشترک همه اسكناس‌های موجود، كسی تصوير آن روی اسكناس‌های در گردش را بدون مراجعه به آن‌ها بتواند نام ببرد). اين بار مبحث مورد نظر حول دو نكته دور می‌زند؛ يكی نحوه نگه‌داری – و در واقع نگه‌نداری - اسكناس‌ها توسط مردم، يكی هم همان قضيه مؤلمه سقوط ارزش نامبرده. اول می‌خواهم به دومی بپردازم، چون همين امروز منوی يک رستوران درجه‌يک و شيک مربوط به چهل‌وخرده‌ای سال پيش را روی موبايل دريافت كردم كه از اين حيث خيلی گويا است. گاه‌وبی‌گاه از اين جور منوهای قديمی را كسانی برای سوزاندن دل جماعت در فضای مجازی منتشر می‌كنند كه جدا از بحث سوختن دل، به عنوان سندهايی برای بررسی‌های اقتصادی/ اجتماعی/ فرهنگی/ تاريخی هم مفيد است. در سند مورد بحث، قيمت شيشليک در اين رستوران شيک درجه‌يک 80 ريال، خوراک بره 90 ريال، حليم بادمجان 50 ريال، كباب بره و شنتيسل و بيفتک 100 ريال، و بقيه قيمت‌ها هم در همين مايه‌هاست. البته اين منو تاريخ ندارد، اما با توجه به قيمت خوراک مرغ و جوجه كباب (120 ريال كه از همه‌غذاها گران‌تر است)، به نظر می‌رسد اين سند مربوط به پيش از دوران رواج جوجه‌كشی به شيوه صنعتي امروز است؛ زمانی كه مرغ يک ماده غذايی گران و تجملی بود؛ و به‌اصطلاح امروز «مرغ رسمی» پخته می‌شد و هنوز «مرغ ماشينی» وجود نداشت.
باری، حالا اگر مرغ و جوجه را هم در اين منو ناديده بگيريم، بقيه قيمت‌ها حيرت‌انگيز و برای نسل امروز باورنكردنی است و البته می‌شود با آن شوخی هم كرد. توی يک گروه تلگرامی از دوستان قديمی، اين منو را «شِر» كردم و زيرش به شوخی نوشتم: «همه مهمان من!»، چون آدم ده نفر را هم كه به اين رستوران دعوت كند و از گران‌ترين غذا هم كه بخورند، با سوروسات و مخلفاتش پانصد تومان هم خرج برنمی‌دارد. دوستی زيرش به شوخی كامنت گذاشته بود كه: «عوضش آن موقع اسكناس صدهزار تومانی نداشتيم!» كه معنای ضمنی‌اش اين بود كه خب حالا قيمت‌ها كه بالا رفته درآمدها هم بالا رفته است. پرسيدم: «اما حالا با اين اسكناس صدهزار تومانی چند نفر را می‌شود به چنين رستوراني دعوت كرد؟ فكر می‌كنم اين اسكناس صدهزار تومانی برای غذاي دو نفر هم كم می‌آيد، در حالی كه با چنين منويی، با يک اسكناس صدتومانی [منظور صدتا تک‌تومانی و به روايتی هزار ريال، كه حالا به حد سكه كوچک بی‌‌مقداری سقوط كرده] می‌شد پنج‌شش نفر را به چنين رستورانی دعوت به شام يا ناهار كرد.»
پانزده‌بيست سال پيش كه تازه قيمت‌ها در سطح لاليگای كنونی نبود، در خانه سينما فيلم «آرامش در حضور ديگران» (ناصر تقوايی، 1348، نمايش 1352) در قالب برنامه‌ای كه يادم نيست چی بود نمايش داده شد. در سكانس رستوران، كه سه نفر از شخصيت‌های اصلی فيلم غذا می‌خوردند، پس از بحث‌های لازم در مسير داستان، يكی از آن‌ها گارسون را صدا زد و صورت‌حساب اطعمه و اشربه مصرفی را پرسيد و گارسون صادقانه و معصومانه رقم «دوازده تومن و پن زار» را اعلام كرد؛ يعنی 125 ريال. واكنش جمعيت حاضر در محل نمايش، خنده ‌قابل توجهی بود و قطعاً امروز در موقعيتی مشابه، همان اتفاقی می‌افتد كه در توصيفش گفته می‌شود «سالن تركيد از خنده.» اين يكی از نشانه‌ها و مصداق‌های اين بحث است كه آثار هنری (اين‌جا فيلم‌ها) در زمان‌ها و مكان‌های مختلف، معناهای متفاوتی دارند. اين سكانس از فيلم «آرامش در حضور ديگران» در زمان خودش اصلاً معنايی كه بيست‌سی‌چهل سال بعد به خاطر رقم صورت‌حساب غذای سه كاراكتر فيلم پيدا كرد، نداشت. آن موقع حواس تماشاگران بيش‌تر به آدمی بود كه كمی آن‌سوتر به عنوان يكی ديگر از مشتريان كافه در زمينه تصوير ديده می‌شد كه داشت روزنامه می‌خواند و همه او را «آنتن» و مأمور خفيه تعبير كردند كه دارد سه روشنفكر داستان را رصد می‌كند. آن موقع هيچ‌كس توجهی به عدد و رقمی كه گارسون كافه در جواب درخواست صورت‌حساب گفت نكرد، چون رقمی كه گفت برای تماشاگر زمانش خيلی عادی به نظر می‌رسيد.
حالا چرا راه دور برويم؟ زمانی واژه ميليونر به معنای ثروتمندی و رفاه بود. كسي كه يک ميليون تومان پول داشت يعنی كه خيلی پولدار و مرفه بود. حالا همه، بالقوه و بالفعل ميليونرند و هر كس كه در همين حد ثروت ميليونی متوقف مانده يعنی كه فقير است. يک ميليون تومان ثروت يعنی زير خط فقر. حالا حتی يک ميليارد هم نشانه ثروت نيست. كسی كه يک آپارتمان زير صد متر هم در گوشه‌ای از شهر دارد، بالقوه ميلياردر است اما احتمالاً فقير هم هست. رقم‌ها نيز مثل مفهوم‌ها، در زمان‌ها و مكان‌های مختلف، معناهای متفاوتی دارند.
بحث دوم به درازا كشيد و اندازه اين ستون به بحث اول كفاف نداد. وقت هست. هفته بعد.

روزنامه اعتماد، شماره 3432، سه‌شنبه 15 دی 1394

Labels:



[ / ]





Tuesday, December 15, 2015

شير يا خط؟

ستون هفتگی اعتماد / 25

همين يكی‌دو روز پيش توی يک فيلم خارجی ديالوگی شنيدم كه يک نفر خطاب به مخاطبش برای استدلال حرفش داشت از بالا انداختن سكه و اين كه كدام طرفش «می‌آيد» می‌گفت و ناگهان ذهنم پر كشيد به «شير يا خط» خودمان. فكر كردم سال‌هاست نقش شير از روی سكه‌های ما حذف شده، اما هنوز مردم برای قرعه كشيدن با سكه می‌گويند «شير يا خط»؛ حتی نسلي كه پس از حذف سكه‌های شيردار متولد شده و باز حتی هنگام استفاده از سكه‌ای كه نمی‌دانيم در دو رويش چه نقشی دارد. مثلاً بالا انداختن سكه توسط داور مسابقه فوتبال برای قرعه‌كشی بين دو تيم كه كدام شروع‌كننده بازی باشند و كدام انتخاب‌كننده زمين بازی در نيمه اول. داور خارجی با سكه خارجی هم كه قرعه را می‌كشد می‌گوييم «شير يا خط». حتی شايد اين سكه‌ای كه داورها بالا می‌اندازند يک سكه رايج در بازار تبادلات پولی كشوری خاص هم نباشد كه لااقل يک رويش معمولاً و به هر حال «خط» است به معنای نشان دهنده مبلغ سكه. شايد يک سكه ابداعی فيفا است با نقش‌هايی فوتبالی، ولی به هر حال مردم ما به اين عمل می‌گويند «شير يا خط».
اشتباه نشود؛ حرف سياسی نمی‌زنم. بيش‌تر منظورم ايده‌ای اجتماعی يا حتی زبان‌شناسی است كه چه‌گونه يک مفهوم، يک ايده، يک عنصر، يک موتيف، چنان در ذهن ملتی جا می‌افتد كه تحولات سياسی و اجتماعی هم نمی‌تواند آن را محو كند و جالب است كه با وجود حذف موتيف «شير و خورشيد» از هر جای ممكن در سال‌های پس از انقلاب، به عنوان يک نشانه سلطنتی دوران قاجار و پهلوی، كسی با اصطلاح «شير يا خط» كاری نداشت! حتی اين عنوان يک فيلم سينمايی هم شد. در عمارت مسعوديه در حوالی ميدان بهارستان كه بنايی از دوران قاجار است، ديدم نشان شير و خورشيد را كه جزو پيكره اين بنای تاريخی و نشانی از دوره ساخت آن است، از پيشانی بنا و از لابه‌لای نقش‌های ديگر سردر ساختمان حذف كرده‌اند و به جايش نشان جمهوری اسلامی گذاشته اند. خب اين كار را می‌شود در تخت جمشيد يا هر بنای تاريخی ديگری هم كرد، اما معنايش چيست؟ بگذريم و برسيم به همان «شير يا خط» خودمان كه وجه اجتماعی و زبان‌شناسانه اين اصطلاح می‌تواند مورد توجه جامعه‌شناسان قرار بگيرد. اين كه چه‌گونه اندكی از برابرنهادهای پيشنهادی فرهنگستان زبان را جامعه می‌پذيرد و به كار می‌برد، خيلی‌ها را پس می‌زند و فراموش می‌كند و برخی هم سوژه مضحكه و مضمون كوک كردن می‌شود.
همين جوری كه مرغ خيالم در اطراف «شير يا خط» پرواز می‌كرد، فكر كردم و از خود پرسيدم كه واقعاً مردم روزگار ما، از كوچک و بزرگ، همين الان، بدون فكر كردن زياد و بدون مراجعه به جيب مبارک يا منبع تحقيق و تفحصی، می‌دانند كه نقش روی سكه‌های رايج و موجودمان چيست؟ اصلاً می‌دانند سكه‌های موجود و رايج‌مان چندتاست؟ چند ريالی يا چند تومانی است؟ و از اين‌جا البته وارد بحثی اقتصادی می‌شويم! حتماً همه می‌دانند كه بزرگ‌ترين سكه‌مان پانصد تومانی است، اما بقيه‌اش چه‌طور؟ (در فضای مجازی كسی تصوير سكه ده هزار تومانی ابداعی‌اش را كه شبيه و در اندازه سكه دويست تومانی بود منتشر كرد كه مورد توجه قرار گرفت و منشأ بحث‌ها و تحليل‌ها و متلک‌های فراوانی شد. ظاهرش به نظر می‌رسد كه خيلی بی‌رحمانه است اما با روند موجود، رسيدن به سكه ده هزار تومانی هم چندان دور نيست؛ نگران نباشيد.)
حالا سؤالم يادتان نرود: چند تا سكه در گردش داريم؟ شخصاً بجز پانصد تومانی و دويست تومانی و صد تومانی، به‌زحمت سكه پنجاه تومانی هم به ياد می‌آورم كه البته نمی‌دانم به چه دردی می‌خورد و آيا حتی يک قوطی كبريت می‌شود با آن خريد يا نه؟ سكه‌های كوچک‌تر كه اصلاً بعيد است وجود داشته باشد. با وجود همين چند سكه يادشده، از چهار سال پيش كه به همت دولت پاكدست هزاره سوم قيمت‌ها ناگهان سه‌چهار برابر شد، پول خرد رايج‌مان شده پانصد تومانی و هزار تومانی كه كوچک‌ترين اسكناس‌های موجود هستند. در همه جای دنيا، سكه‌هايی به اندازه واحد پولی هر كشور وجود دارد كه در مبادلات روزمره‌شان استفاده می‌شود. برخی از مردم حتی كيف‌هايی خاص نگهداری سكه دارند. ما كه سكه‌های پنجاه تومانی (پانصد ريالی)مان كمياب و تقريباً بدون كاربرد است، آيا ضرب و توزيع سكه‌های يک ريالي و دو و پنج و ده و بيست و صد و دويست ريالی‌مان منبع عظيمی از مضمون و لطيفه در جامعه نخواهد شد؟ فقط به درد اين می‌خورند كه جلوی بچه‌های كوچک بريزند تا با آن‌ها بازی كنند. تازه اين نگرانی هم هست كه بچه‌ها اين سكه‌های كوچک را در دهان‌شان بگذارند و در گلوی‌شان گير كند.
باری، در دنيای نوين سرزمين ما كه پول خردمان اسكناس‌های پانصد تومانی و هزار تومانی است و حمل همين چند سكه موجود فقط به درد سوراخ كردن جيب می‌خورد و حتی گداها هم اگر سكه كف دست‌شان بگذاری چپ‌چپ نگاه می‌كنند، بايد هم آدم نداند كه نقش روی سكه‌های چنين بی‌ارزش و ازسكه‌افتاده‌ای چيست؛ و اين كه اصلاً چند تا سكه در گردش داريم و آيا می‌شود با آن‌ها «شير يا خط» بازی كرد يا نه؟

روزنامه اعتماد، شماره 3415، سه‌شنبه 24 آذر 1394

Labels:



[ / ]





Tuesday, December 08, 2015

من يک سگ هستم

ستون هفتگی اعتماد / 24

هنوز عرق آخرين پستی كه در اينستاگرام گذاشتم خشک نشده بود كه يک شاهد داخلی به نشانه شيوع فرهنگ و روحيه نخبه‌كشی و لذت جمعيت از به زير كشيدن ستاره‌ها و مشاهير ظاهر شد. اين پست درباره كريستيانو رونالدو است. داشتم مستندی درباره او را می‌ديدم كه از چندی پيش بر پرده سينماهای جهان آمده و در جايی از آن، رونالدو می‌گويد: «من همه چيز دارم. چيزی نيست كه نداشته باشم. ولی مردم هميشه منتظرند اشتباهی مرتكب بشوم تا مرا متهم كنند و ازم انتقاد كنند. اين سخته. خيلی سخته.» به نظرم رسيد اين بخش از حرف‌های رونالدو در فيلمی كه بيش‌تر روی ناكامی‌های اين ستاره پرتغالی متمركز است، نشانه‌ای از وجود عارضه جهانی نخبه‌كشی است. مردم كسانی را به مقام ستارگی می‌رسانند و چندی او را تحسين و ستايش می‌كنند، اما بعد تلاش می‌كنند او را به زير بكشند، رسوا كنند و اگر شد، له كنند. انگار مردم از زمين خوردن ستاره‌های‌شان لذتی هيستريک می‌برند. آن‌ها همان طور كه به ستاره نياز دارند شوق ستاره‌كشی هم دارند.
نمونه‌های داخلی كه زيادند اما اين شاهد تازه، بلايی است كه دارد سر مهران مديری می‌آيد. «جمعيت» منتظر لغزشی، خطايی، حتی سهوی در حد سكندری خوردن، سوتی دادن و اشتباهی لپی است تا انگشت اتهام به سوی ستاره دراز كند، رسوايش كند. تازه گاهی نياز به خطا هم نيست. اين همان وضعيتی است كه رونالدو از آن می‌گويد كه تازه يک قهرمان ملی هم محسوب می‌شود و مثلاً نه ستاره دنيای سرگرمی. قهرمانان ورزشی به اسطوره‌ها پيوند می‌خورند و وضع‌شان حتی در ناخودآگاه جمعی با ستاره‌های موسيقی و سينما فرق دارد. با اين حال رونالدو هم از دشواری رودررويی با خشم و اتهام جمعيت در پی هر اشتباهی می‌گويد. موضوع اعتراض پزشكان به مهران مديری در پی پخش مجموعه «در حاشيه» در نوروز امسال، البته بيش‌تر يک حركت صنفی بود و نه مصداق عارضه مورد اشاره، اما جوّی كه پس از پخش قسمت اخير مجموعه «عطسه» در شبكه نمايش خانگی رخ داده، يک عارضه مضاعف است.
مديری اسم يک سگ را در اين مجموعه، «كوروش» گذاشته و همين امر ناسيوناليست‌های سطحی افراطی را در فضای مجازی و شبكه‌های اجتماعی به واكنشی آشنا كشانده، سريال «عطسه» را تحريم كرده‌اند، اطلاعيه و بيانيه داده‌اند، روی عكس مديری ضربدر كشيده‌اند، او را «خائن بی‌غيرت» و «خودفروش» خوانده‌اند و به زباله‌دان تاريخ حواله‌اش داده‌اند. مهران مديری. ستاره محبوب دنيای سرگرمی طی بيست سال اخير. يكی از بيست شخصيت پرنفوذ ايران از نگاه «نيوزويک» در سال 1388. خائن بی‌غيرت. زباله‌دان تاريخ. خودفروش.
يک جنبه از اين ماجرا تقدس قائل شدن برای يک اسم است و وصل كردن آن به «تاريخ پرشكوه». واقعاً اين نوع نگاه چه‌قدر فرقی دارد با نگاه كسانی كه دسته‌ای ديگر از اسم‌ها را مقدس می‌شمارند و با اين كه جامعه پر از آدم‌هايی خلافكار و فاسد با انواع اسم‌هاست، در فيلم‌ها و سريال‌ها فقط آدم‌های مثبت بايد از اين نوع اسم‌ها داشته باشند و آدم‌های منفی نام‌هايی از دسته ديگر؟ آيا مهران مديری با گذاشتن اسم كورش بر روی يک سگ خواسته «كورش كبير» را بی‌اعتبار كند و مثلاً اين نوعی ابراز نظر درباره يک شخصيت محترم تاريخی است؟ آيا مديری اين قدر خام و ساده بی‌فكر است كه چنين هدف پوچ و مسخره‌ای از اين كار داشته باشد؟ پس چرا از نگاه سطحی سانسورچی‌ها گلايه می‌كنيم؟ خب آن‌ها هم همين جوری و با همين نگاه چيزهايی را توقيف يا سانسور يا حذف می‌كنند و به سازندگان آثار می‌گويند اسم شخصيت‌های‌تان را عوض كنيد.
اما جنبه ديگر قضيه اين است كه چون اين اسم برای يک سگ گذاشته شده به عده‌ای برخورده است. يعنی سگ چنان منفی و پليد است كه گذاشتن يک اسم بر آن، توهينی تلقی شده بر هر كسی كه اين اسم را دارد، به‌خصوص مشهورترين شخصيت دارنده اين اسم؟ مثلاً اگر اين اسم بر يک كبوتر گذاشته می‌شد، شايد چنين واكنشی برانگيخته نمی‌شد. بر يک اسب چه‌طور؟ بر يک خرگوش؟ يک پلنگ؟ آيا مشكل از سگ بودن كاراكتری است كه نام كوروش بر آن گذاشته شده؟ خب اين نوع نگاه چه فرقی دارد با نگاه كسانی كه با تزريق اسيد و دادن غذای مسموم يا شليک گلوله سگ‌كشی راه می‌اندازند؟ يا با كسانی كه چندی پيش لايحه‌ای تدارک ديدند برای جمع‌آوری حيوانات خانگی (و به طور مشخص سگ‌ها) و جريمه و شلاق برای صاحبان آن‌ها؟ همان حيوان وفاداری كه چند ساعت پيش عكسی در يک پست اينستاگرامی ديدم كه يكی از آن‌ها با حالتی غمگين كنار گور صاحب تازه‌درگذشته‌اش چمباتمه زده بود.
بنده به عنوان كسی كه چندی‌ست سعادت و بخت همنشينی با يكی از همين موجودات نازنين را پيدا كرده، به نتيجه‌ای در اين زمينه رسيده‌ام كه اگر حاصل تجربه‌هايم را بنويسم، به احتمال زياد سانسور خواهد شد و باز مقداری سه‌نقطه به جايش گذاشته خواهد شد. اما فقط به همين اكتفا می‌كنم كه اگر نويسنده و كارگردانی در اثرش سگی دارد، تقاضا می‌كنم اسمش را بگذارد هوشنگ. و اگر باز خطر اين شبهه وجود دارد كه اين نام‌گذاری توهين به همه دارندگان اين اسم، يک اسم شاهنامه‌ای، و توهين به خالقش فردوسی تلقی شود، لطفاً به طور مشخص اسم آن سگ را بگذارند هوشنگ گلمكانی. مايه افتخار و سربلندی من است.

روزنامه اعتماد، شماره 3411، سه‌شنبه 17 آذر 1394

Labels:



[ / ]





Sunday, November 01, 2015

فیلم‌ها هم اثر انگشت دارند

گفت‌وگو درباره فیلم «چهارشنبه 19 اردیبهشت»

نشریه روزانه سی‌وسومین جشنواره فیلم فجر: «چهارشنبه 19 اردیبهشت» یا هر تاریخ دیگری. مهم این است که زمان و مکان شعورِ فیلم تنظیم است. این بار هوشنگ گلمکانی و ژاله سرشار (از فعالان حمایت از حقوق کودکان و زنان) دعوت ما را پذیرفته‌اند تا آن‌چه را تصویری دیده‌اند با شما در میان بگذارند. آن‌چه از این معاشرت معلوم بود این است: فیلم‌ها هم اثر انگشت دارند.

* تا به حال با اعلام کمک دادن به آدم‌های نیازمند برخورد کرده‌اید؟
ژاله سرشار: نه. برای این که در سنت ما، فرهنگ ما این چنین نیست. یعنی کمک موقعی جذاب و خوب است که اسم کمک‌دهنده دیده یا شنیده نشود. بنابراین برای من خیلی این موضوع عجیب آمد که آدم به همه نشان بدهد که این منم که سیصد میلیون کمک می‌کنم.
هوشنگ گلمکانی: به نظرم منطق سینمایی لازم را داشت. به نظر شما، از حیث اجتماعی و چیزی که مربوط به حرفه‌ی شماست، این یک اشکال است؟
ژ.س: بله. شأن آدم‌ها در این‌جا حفظ نمی شود. آدم‌ها به نظر یک سری گدا هستند که باید در صف بایستند تا شاید نوبت‌شان شود، آدم‌هایی که به شکل رقت‌انگیزی خسته‌اند.
هـ.گ: از دور این چنین به نظر می‌آید، اما از نزدیک ماجرا فرق دارد.
ژ.س: بله ماجرا فرق دارد، اما یادآور برخی کمک‌هایی است که گاهی به مردم داده می‌شود. این صف‌ها شأن آدم را زیر سوال می‌برد.
هـ.گ: این فیلم، فیلم سفارشی سازمان بهزیستی یا حتی یک فیلم با اهداف یونسکو یا سازمان جهانی غذا یا جایی که وظایف تعریف‌شده‌ای برای کمک‌رسانی به آدم‌ها داشته باشد نیست. مهم این است در فیلم هم شخصی که این تصمیم را گرفته می‌داند اشتباه کرده و خودش هم می‌گوید پیش‌بینی نمی‌کرده که این طوری شود و حتی کلمه‌ی احمقانه را چند بار برای کار خودش مثال می‌زند، ولی مهم این است که فیلم بیننده را متوجه آسیب‌هایی می‌کند که وجود دارد؛ اما کم‌تر به آن توجه می‌شود. از این جهت حرف بزنیم.
ژ.س: این یک بُعد قضیه است. من مشاورم و سال‌هاست که در بهزیستی کار می‌کنم، اما هرگز این همه آدم گرفتار ندیده‌ام.
هـ.گ: یعنی شما می‌گویید این صف‌ها و گرفتاری‌ها در واقعیت وجود ندارد؟
ژ.س: شما همین حالا یک آگهی در روزنامه بدهید و ببینید که چند صد نفر آدم این‌جا صف می‌کشند. در طول تاریخ کشورمان، این اتفاق کم‌تر دیده شده که این همه خیریه برای کمک به مردم، آن هم به جای دولت، وجود داشته باشد. این یعنی وظایف دولت را مردم انجام می‌دهند. خیلی اتفاق عجیبی است.
هـ.گ: یعنی خوب است یا بد؟
ژ.س: از طرفی خوب است؛ چون ذوق مردم و عاطفه‌ی شرق را نشان می‌دهد. از طرفی بد است. این نشاندهنده ناکارآمدی دولت‌ها نیست، برای این‌که مردم می‌توانند پول‌شان را جای دیگری هزینه کنند یا دولت می‌تواند اساسی‌تر کار کند. هیچ‌کس به اندازه‌ی دولت نمی‌داند معضل فقط فقر نیست. فحشا، اعتیاد و هزاران مسأله پشت فقر وجود دارد. فقر ریشه‌ی بسیاری از مسائل است. در کل فیلم از این جهت بسیار جذاب است.
هـ.گ: به نظرم انگیزه‌ی این مرد برای کمک کردن هم قابل بحث است. مرد بچه‌ی پنج‌ساله‌اش را یازده سال پیش به دلیل این که پنج میلیون پول لازم داشته از دست داده است. حالا می‌خواهد به همه کمک کند. شما می‌گویید این همه خیریه وجود دارد، در حالی که یکی از این خیریه‌ها نتوانسته ماجرای داستان را عوض کند. بحثم این نیست. اصلاً این همه موسسه خیریه از کی به وجود آمده است؟
ژ.س: هر روز که می‌گذرد و دامنه‌ی آسیب‌های اجتماعی شدیدتر و گرفتاری‌ها بیش‌تر می‌شود، مردم جور دولت را می‌کشند. من اخیراً هر کجا مهمان می‌شوم، چند نفری را می‌بینم که در مورد یک عمل خیرخواهانه‌ی خودجوش صحبت می‌کنند.
هـ.گ: فیلم‌هایی شبیه به این، کمک‌کننده است؟
ژ.س: بله. اگر از نظر مخاطب گسترش داشته باشد.
هـ.گ: آن وقت این فیلم‌ها، متهم به انعکاس سیاه‌نمایی نمی‌شوند؟ این دست فیلم‌ها خیلی گزنده‌اند.
ژ.س: امیدوارم بگزد. امیدوارم مخاطبِ اصلی پیامش را که باید بگزد، بگزاند. ببینید، هنرمند یک مسئولیتی دارد. باید نگاهی غیر از زاویه‌ی دید آدم‌های معمولی داشته باشد. هنرمند باید سیاهی را منعکس کند. این وظیفه‌ی هنرمند است. سیاه، سیاه است.
هـ.گ: شما کار اجتماعی می‌کنید و من نقد فیلم. این قضیه‌ی سیاه‌نمایی، یکی از موضوعات بحث‌برانگیز سینمای ایران و محل مناقشه‌ی مسئولان سینمایی و غیرسینمایی با دیگران بوده؛ سیاه‌نمایی در حال حاضر یک اتهام است. بعد هم (تقریباً) هیچ سیستمی از نمایش بخش‌های تیره‌وتار شاید خوشش نمی‌‎آید. من می‌خواهم بدانم شما که بیش از آدم‌های عادی در جریان این ماجرا هستید، چرا در برابر قضیه‌ی سیاه‌نمایی هیچ‌وقت موضعی نمی‌گیرید؟ اگر واقعاً قضیه از این حرف‌ها هم سیاه‌تر است، چرا به عنوان کارشناس اجتماعی اظهار نظر نمی‌کنید. من از شما انتقاد می‌کنم. چرا عکس‌العملی نشان نمی‌دهید؟
ژ.س: من اصلاً واژه‌ی سیاه‌نمایی را قبول ندارم. این سیاه‌نمایی نیست، واقع‌بینی است. اگر این واقعیت تلخ است، بحث دیگری است. شما با نشان دادن این‌هاست که می‌توانید اثرش را کم کنید تا با تلاش از بین برود.
هـ.گ: مثل فیلم قصه‌های رخشان بنی‌اعتماد.
ژ.س: بله. مثلاً به مستندی اشاره می‌کنم که رخشان بنی‌اعتماد در زمان شهرداری کرباسچی با نام مجموعه‌ی شهرک فاطمیه ساخت. شهردار در مصاحبه‌ای گفت من شرم دارم که زمان شهرداری‌ام این شهرک وجود دارد که البته مثل همیشه طی یک اقدام عجولانه همه چیز را به طور موقت حل کردند، اما شهرک به‌هم ریخت. اگر رخشان بنی‌اعتماد این واقعیت را نشان نمی‌داد شهرک فاطمیه هنوز وجود داشت. درست است؟ بقیه هم باید واقعیت را نشان بدهند.
هـ.گ: من هنوز جوابم را نگرفته‌ام. شما به عنوان یک فعال اجتماعی...
ژ.س: ...من فعال اجتماعی به معنی متداول نیستم. من یک مشاور هستم و کارم را در این زمینه انجام می‌دهم.
هـ.گ: منظورم فعال اجتماعی به معنی سیاسی نبود.
ژ.س: ممنونم. البته اگر در این زمینه هم فعالیت کنم اشکالی ندارد.
هـ.گ: شما یک آدم سینمایی در زمینه‌ی اجتماعی هستید. چرا در قبال این سیاه‌نمایی موضعی نمی‌گیرید. مثلاً خانه پدری به دلیل سیاه‌‎نمایی گرفتار شد. شما می‌توانید مثلاً به خانه‌ی سینما پیشنهاد تشکیل یک سمینار را در مورد موضوع سیاه‌نمایی بدهید.
ژ.س: فکر خوبی است.
هـ.گ: من خودم به این فکر کردم که یک شماره‌ی مجله‌ی فیلم را به این موضوع اختصاص بدهم.
ژ.س: ببینید این موضوعی که شما اسمش را گذاشته‌اید سیاه‌نمایی، و به نظر من واقع‌بینی است، ماجرای پیچیده‌ای نیست؛ شاید به دلیل سیاسی پیچیده‌اش کرده‌اند. به‌شدت بدیهی است که شما وقتی آشغال ریخته‌‌شده درخیابان را نشان می‌دهید، آدم‌ها به فکر این می‌افتند که آن آشغال را جمع کنند. تا آشغال را نشان ندهید، کسی متوجه نازیبایی این صحنه نمی‌شود. من شنیده‌ام یکی از مناطق ما تبدیل به کارخانه‌های شیشه‌سازی شده است.
هـ.گ: (با خنده) خُب صنعت ما پیشرفت کرده است.
ژ.س: من شنیده‌ام که بعد از مالزی بزرگ‌ترین صادرات شیشه را ایران دارد. آینده‌ی بچه‌های ما چه می‌شود؟ این فاجعه است. می‌بینید این سیاه‌نمایی نیست، واقع‌بینی است. چه‌طور ممکن است که حکومت‌مدارها مخالف واقع‌بینی باشند؟
هـ.گ: می‌دانید که یکی از فاکتورهای تعیین‌کننده در این زمینه‌ها افکار عمومی است. در مورد موضوعی حجاب وجود دارد و بعد از مدتی این حساسیت برطرف می‌شود. شما مسأله‌ی ایدز را که یادتان نرفته؟ اسمش را هم نمی‌توانستیم بیاوریم. شما به عنوان فعال این زمینه پیشنهاد بدهید با موضوعات این‌چنینی درست برخورد شود.
ژ.س: اگر مشکل با من حل می‌شود، من این کار را می‌کنم.
* از فیلم کمی دور شدیم. شما فیلم را دوست نداشتید؟
ژ.س: فیلم خیلی خوبی بود. من دوست داشتم.
هـ.گ: من هم فیلم را دوست داشتم. موضوع این‌جاست که خانم سرشار می‌گویند این نوع اعلام برای کمک‌رسانی غیرمرسوم و بد است؛ به دلیل این که در این روند آدم‌ها تحقیر می‌شوند و شأن انسانی ندارند.
ژ.س: ضمن این‌که دین و اسلام هم به ما می‌گوید: اگر خواستی به کسی کمک کنید، بهتر است که پنهانی انجامش بدهید.
هـ.گ: چیزی که من می‌گویم این است که داستان از جنبه‌ی سینمایی کاملاً متقاعدکننده است.
* یعنی شما می‌گویید همان‌قدر که جامعه طردش می‌کند، سینما قبولش می‌کند؟
هـ.گ: من نمی‌دانم سینما قبولش می‌کند یا نه. من از منطق سینمایی حرف می‌زنم و معتقدم هر فیلمی جهان خودش را می‌سازد.
ژ.س: من می‌گویم از جهت اجتماعی و منطقی این نوع کمک غیرمتعارف است، اما در خود فیلم هم چندبار به این مسأله اشاره می‌شود که این حرکت احمقانه است و اتفاقاً از بُعد دیگر، همین عملی که انجام داد نشان می‌دهد که ما چه‌قدر گرفتار در جامعه داریم. این گرفتاری، گرفتاری ماست. این فاجعه‌ی اصلی است. اگر از این بُعد به فیلم نگاه کنیم، فیلم فوق‌العاده است.
هـ.گ: این فیلم ژانر اجتماعی دارد و قرار است در جامعه، و امیدواریم که در مسئولان، تأثیرگذار باشد. تماشاگران معمولاً فیلم را با واقعیتی که خودشان می‌شناسند مقایسه می‌کنند. حالا نقطه‌ی مرکزی فیلم این است که شخصیت اصلی، روزگاری محتاج 5 میلیون پول بوده و هیچ‌کسی پیدا نشده این پول را به او بدهد. این نافرجامی او تبدیل به یک عقده شده است. حالا برای این که حداقل خاطره‌ی آن روزها را ترمیم کند، می‌خواهد به کسانی که در این وضعیت هستند کمک کند تا آسیب نبینند. مگر می‌شود با این همه موسساتی که شما می‌گویید وجود دارند، یک نفر در یازده سال پیش 5 میلیون تومان پول پیدا نکند؟
ژ.س: مهم این است که دامنه‌ی آشنایی این آدم کجاست یا از کجا کمک خواسته است. بنیادهای خیریه که فراخوان نمی‌دهند. حتماً در آن زمان به کسانی رجوع کرده که یا مثل خودش ناتوان مالی یا به‌قول خودش نامرد بوده‌اند. شخصیت اصلی فیلم در چه وضعیتی و از چه کسانی پول خواسته؟ من نمی‌دانم. اما در جایی که من مشغول به کار هستم، تا برای دریافت کمک اقدام می‌کنم، جواب مثبت می‌گیرم.
هـ.گ: پس چرا همه می‌گویند جامعه بی‌رحم شده است. به نظرتان این ترسیم اغراق‌آمیز است؟
ژ.س: من مدام یک جامعه‌ی بی‌اخلاق را در شهر می‌بینم. بُعد دیگرش که مرا بیش‌تر اذیت می‌کند، انفعال مردم در مقابل این بی‌اخلاقی است، ولی در همین شهر که بی‌اخلاقی‌ها اتفاق می‌افتد، من مطمئنم اگر برای کسی مشکلی پیش بیاید، آدم‌ها این مشکل را حل می‌کنند. این حس در جامعه وجود دارد.

Labels: , ,



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©