فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Friday, September 19, 2014

آقای رياضيات، آقای وقار

سال 1348 كه به مشهد كوچ كرديم، من به كلاس دهم بايد می‌رفتم. سال چهارم دبيرستان. شروع سيكل دوم. زمانی كه پس از سه سال اول عمومی دبيرستان، بايد رشته انتخاب می‌كرديم. طبيعی، رياضی يا ادبی. عده‌ای هم به هنرستان‌های صنعتی يا كشاورزی می‌رفتند كه اصلاً سازوكارشان جدا از دبيرستان‌ها بود. پسردايی‌ام علی در «دبيرستان دانش و هنر» درس می‌‌خواند. مدرسه بچه‌پولدارها بود و علی با اين‌كه مثل خانواده خود ما بچه‌پولدار نبود، اما دوست بچه‌پولدار زياد داشت. خصوصيات ذاتی‌اش او را محبوب آن‌ها كرده بود. من هم با اين‌كه تابستان‌های گذشته را در مشهد و گلمكان گذرانده بودم، برای مدرسه رفتن در مشهد غريب بودم. دلم می‌خواست من هم به همان «دبيرستان دانش و هنر» بروم تا غريب نباشم، گرچه در ابتدا رؤيايی دور از دسترس به نظر می‌رسيد. پدر كه درجه‌دار بازنشسته ارتش بود و با بيست سال خدمت به‌ناچار خودش را بازنشسته كرده بود (و آن داستان ديگری است) قطعاً نمی‌توانست شهريه «دانش و هنر» را كه دبيرستانی به اصطلاح آن زمان «ملی» و به اصطلاح حالا غيرانتفاعی بود بدهد. می‌گفتند گران‌ترين دبيرستان ملی مشهد است و خب مركز بچه‌پولدارها. با اين حال به پدر اصرار كردم شانس‌مان را امتحان كنيم؛ برای نام‌نويسی برويم، شايد بتوانيم تخفيف بگيريم. رفتيم.
دبيرستان در ساختمانی نسبتاً قديمی، ابتدای خيابان جهانبانی مشهد بود كه به آن خيابان زندان می‌گفتند، چون در سوی ديگر خيابان، نزديک ارگ، زندان مشهد قرار داشت. ساختمانی بود دو طبقه با نمای آجری. پس از ورودی‌اش كه درِ چوبی كوچكی بود، محوطه‌ای به اندازه عرض ساختمان، عمق حدود پنج متر و ارتفاع شصت‌هفتاد سانتيمتر حالت سكويی داشت كه دوچرخه‌های‌مان را آن‌جا می‌گذاشتيم، بعدش حياط بود وآن سويش ساختمان و پشتش هم يک حياط كوچک‌تر كه به عنوان زمين واليبال يا بسكتبال كوچک هم از آن استفاده می‌شد، به اضافه گلخانه‌ای كوچک كه فوتبال‌دستی در آن مستقر بود و انباری زغال سنگ و يک اتاقک متروک. اواخر شهريور 48 كه به آن‌جا رفتيم، آقای هندی‌نژاد رييس دبيرستان رقمی به عنوان شهريه سالانه گفت كه اولش نااميد شدم. فكر می‌كنم چهارصد يا پانصد تومان بود. در حالی كه حقوق ماهيانه پدر پس از بازنشستگی زودهنگام به رقمی كم‌تر از چهارصد تومان رسيده بود. پدر گفت چنين پولی ندارد. آقای هندی‌نژاد كه مرد بسيار مؤدبی است اسم چند تا دبيرستان ديگر، دولتی و ملی را گفت؛ كه می‌توانيد به آن‌جا برويد و ثبت‌نام كنيد. گفتم تازه به مشهد آمده‌ايم و چون پسر دايی‌ام هم اين‌جا درس می‌خواند دلم می‌خواهد اين‌جا ثبت نام كنم. نمی‌دانم گفتن اسم پسردايی اين تأثير را داشت يا به هر دليل ديگری، آقای هندی‌نژاد گفت می‌تواند كمی به ما تخفيف بدهد و تازه همان مبلغ را هم می‌توانيم در چند قسط بدهيم. پدر گفت وضع خراب‌تر از اين حرف‌هاست و بعد يادم نيست چه گفت و ميميک چهره‌اش چه بود كه آقای هندی‌نژاد پرسيد: خودتان بگوييد چقدر می‌توانيد بدهيد؟ پدر بي‌آن‌كه چيزی بگويد، دست توی جيبش كرد، اسكناسی در آورد و آرام و خجالت‌زده، با لبخندی تلخ، آن را روی ميز آقای هندی‌نژاد گذاشت. يک اسكناس پنجاه تومانی بود. آقای هندی‌نژاد بدون هيچ حرف و اعتراض و كنايه‌ای، بدون نگاه متعجب و ملامت‌باری، بی‌آن‌كه نگاهی به پدر بيندازد تا او را احياناً شرمنده و بدهكار سخاوت و مناعت‌طبع و بلندنظری خود كند، اسكناس را آرام برداشت و در كشوی ميزش سُراند، بعد ورقه‌های ثبت‌نام را به ما داد تا پر كنيم. باورنكردنی بود. اين قدر راحت.
«دبيرستان دانش و هنر» دو رشته رياضه و طبيعی داشت. نمره‌های درس‌های كارنامه سال قبل من براي رشته طبيعی بيش‌تر از درس‌های رياضی بود، اما دلم می‌خواست در رشته رياضی ثبت‌نام كنم. آقاي هندی‌نژاد هم گفت كه نمره‌هايت برای رشته طبيعی بهتر است، اما من از تصميم خود گفتم. به قول امروزی‌ها می‌خواستم دست به چالش بزرگ‌تری بزنم. مانعی نبود. شدم دانش‌آموز سال چهارم رشته رياضی دبيرستان ملی «دانش و هنر» مشهد كه آن سال‌ها برای خودش به اصطلاح موند بالايی داشت. تازه ديواربه‌ديوار دبيرستان دخترانه شاهدخت هم بود كه البته برای يک آدم دست‌وپا چلفتی فايده‌ای هم نداشت.
آقاي هندی‌نژاد، خودش علاوه بر رياست دبيرستان، دبير رياضی هم بود. دبير جبر و مثلثات و هندسه و حساب استدلالی و ترسيمی/ رقومی. اما در سال اول ورود، او برای كلاس‌چهارمی‌ها درس نمی‌داد. شأن و اندازه‌اش بالاتر بود و به كلاس پنجمی‌ها و ششمی‌ها درس می‌داد. می‌گفتند دبير رياضی درجه‌يک شهر است و بين ساير دبيران شهر و دانش‌آموزان دبيرستان‌های ديگر مشهور و معتبر بود. كلاس چهارم رياضی، سطح درس‌های رياضی و فيزيک و شيمی نسبت به كلاس سوم آن قدر متفاوت و بالا و دشوار بود كه من برای اولين بار در كارنامه تحصيلی، آن سال در جبر و شيمی (كه از شيمی معدنی به شيمی آلی رسيده بوديم) تجديد شدم و بايد در شهريور، دوباره اين دو درس را امتحان می‌دادم. تابستان، دبيرستان دانش و هنر برای تجديدی‌ها كلاس تقويتی گذاشته بود و دبير كلاس جبر، خود آقای هندی‌نژاد بود. برای جبران كمبود، به اين كلاس‌ها رفتم. كلاس جبر آقای هندی‌نژاد حيرت‌انگيز بود و من عاشق جبری شدم كه آقای هندی‌نژاد درس می‌داد همان جور كه سال بعد عاشق درس‌های ديگر رياضی شدم. جوری مفهوم و رسا و ساده و شيرين درس می‌داد كه انگار قصه مي‌گويد.
اما خصوصيات ديگرش هم منحصربه‌فرد بود: هيچ‌گاه حرف خارج از درس نمی‌زد. نمی‌خنديد. شوخی نمی‌كرد. البته عتاب و خطاب هم نمی‌كرد. حتی به عنوان رييس دبيرستان، به‌ندرت اتفاق می‌افتاد مثلاً نكته‌ای انضباطی را به دانش‌آموزان يادآوری كند (اين كارها را به معاونش، ناظم مدرسه، آقای شكارچيان واگذار كرده بود). خيلی كم اتفاق افتاد كه به بچه‌ها گلايه كند مثلاً چرا در زنگ تفريح گچ‌ها را به هم پرتاب می‌كنند و آن‌ها را هدر می‌دهند. وارد كه می‌شد و بچه‌ها به احترامش برمی‌خاستند، آرام و با اشاره سر می‌گفت بنشينيم. مثل بعضی از معلم‌ها به يكی از بچه‌ها نمی‌گفت تخته را پاک كند. خودش با دقت و وسواس، با تخته‌پاک‌كن تخته را پاک می‌كرد. اگر هم در زنگ تفريح بچه‌ها چرت‌وپرتی روی تخته نوشته بودند، گرچه موقع پاک كردن می‌ديد اما به روی خودش نمی‌آورد. پاک كردن تخته كه تمام می‌شد دست‌‌هايش را كمی پاک می‌كرد و غبار گچ را تا جايی كه می‌شد از لباسش می‌تكاند، بعد چند تكه گچ رنگی – سفيد و زرد و آبی و قرمز – در دست می‌گرفت و درس را شروع می‌كرد. در طول درس دادن هم كه در عرض كلاس قدم می‌زد، تكه‌گچ‌هايی كه بچه‌ها روی زمين و در گوشه‌وكنار كلاس ريخته بودند، سر راهش جمع می‌كرد. همين جوری اتفاقی نه به قصد گچ جمع كردن و صرفه‌جويی خسيس‌مآبانه.
در حين توضيح شفاهی، با بيانی گويا و شمرده و كاملاً قابل درک، موضوع‌ها، مسأله‌ها، قضيه‌ها و راه‌حل‌ها را كه توضيح می‌داد، هر نكته لازم و هر مرحله از عمليات را روی تخته‌سياه می‌نوشت. بسيار مرتب، خوش‌خط و ريز (البته به طوری كه از انتهای كلاس هم قابل خواندن باشد) و هر تكه با منطقی رياضی‌وار به يک رنگ. طوری می‌نوشت كه در تمام طول كلاس، همه آن‌چه كه درس داده بود، همه مسأله‌ها و عمليات منجر به نتيجه، تا پايان كلاس روی تخته بود و می‌شد به آن مراجعه كرد. آن قدر تميز و خوش‌خط و مرتب كه آخر كار، آدم حيفش می‌آمد تخته را پاک كند. جبری كه تابستان آن سال آقای هندی‌نژاد درس داد آن قدر به جانم نشست كه در امتحان شهريور، نمره بيست گرفتم! و آقای هندی‌نژاد، شد معلم محبوبم. برخلاف دافعه‌ای كه معمولاً رياضيات برای بچه‌ها دارد، رياضيات هم شد درس محبوبم. بی‌صبرانه و با اشتياق منتظر رسيدن نوبت به كلاس‌های آقای هندی‌نژاد بودم و از سال بعد، درس‌های‌مان با او بيش‌تر هم شد. كلاس‌هايش را قطره‌قطره سر می‌كشيدم. دفترهای رياضياتم به احترام او و به عشق كلاس‌های او شيک‌تر و قشنگ‌تر و مرتب‌تر و تميزتر از ساير دفترهايم بود. دفتر ترسيمی/ رقومی‌ام را هنوز هم دارم. دفتری در قطع رحلی، با جلد سخت كرم‌رنگ، كه لفافی از جنس پارچه هم دارد، با ورق‌های بی‌خط نسبتاً ضخيم. از يک طرفش ترسيمی بود و از آن طرفش رقومی. در طول كلاس‌هايش چشم و گوش از او برنمی‌داشتم و در كنار آموزش معجزه‌وارش شيفته رفتار و گفتار و حركت‌های موقرانه‌اش بودم. محو آهنگ صدای يكنواختش و لحنی كه حاكی از اعتمادبه‌نفس و دانش و آگاهی و تسلط به كارش بود. نديدم كه با هيچ يک از بچه‌های كلاس رفتاری متفاوت از بقيه داشته باشد. سال‌های دوم و سومی كه در «دانش و هنر» بودم، آقای هندی‌نژاد همان اندک شهريه‌ای را هم كه پدر با او توافق كرده بود قسطی گرفت و وسط سال ششم دبيرستان كه پدر مُرد، پرداخت قسط‌های بعدی را اصلاً به رويم نياورد.
خرداد 51 كه تحصيلم در دبيرستان تمام شد، در كنكور قبول نشدم (چون بلندپروازانه، رشته‌های خيلی سختی را امتحان كرده بود) اما از آن‌جا كه يک سال ديگر برای رفتن به سربازی وقت داشتم تصميم گرفتم اين يک سال را درس بخوانم و سال بعد هم در كنكور شركت كنم. كاری در تهران يافتم و از مشهد كوچ كردم. می‌خواستم در يک كلاس كنكور نام‌نويسي كنم كه شنيدم آقای هندی‌نژاد هم از مشهد به تهران منتقل شده؛ سهمش را در «دانش و هنر» فروخته و يكی از شركای «گروه فرهنگی مرجان» شده؛ توی خيابان كاخ (فلسطين فعلی)، درست روبه‌روی خيابان دمشق. رفتم به آن‌جا برای نام‌نويسی، و پيش از رفتن به حسابداری، سراغ آقای هندی‌نژاد را گرفتم. آمد و پس از احوال‌پرسی مختصری (هر دو كم‌حرف و مختصر بوديم) خواهش كردم دستور بدهد تخفيفی به من بدهند. به حسابداری گفت پنجاه درصد تخفيف بدهند. و رفت. بعد كه گفتند پنجاه درصد ديگرش چقدر می‌شود، ديدم همان قدر هم پول در جيبم ندارم. دمغ و سردرگريبان، آمدم بيرون و پياده و مغموم سرازير شدم به طرف سينما آسيا كه فيلم تنگنا را نمايش می‌داد و برای دومين بار هم آن را ديدم كه توی آن حال بی‌پولی، چقدر چسبيد. البته يكي‌دو روز بعد رفتم و در كلاس‌های مرجان نام‌نويسی كردم، با تخفيف... اوايل ارديبهشت 1352 بود.
سال‌ها گذشت و از آقای هندی‌نژاد بی‌خبر بودم اما يادش هميشه با من بود. به عنوان يک آموزگار تمام‌وكمال و يک آقای به‌تمام‌معنا. يک بار در مطلبی، از نوع خاطره‌نگاری‌های نوستالژيک، اشاره‌ای كردم به همان روزِ مراجعه به گروه فرهنگي مرجان و تخفيف پنجاه درصدی آقای هندی‌نژاد و پول كافی نداشتن و بيرون زدن و تماشای تنگنا. يكی از همكارانم گفت آقای هندی‌نژاد از بستگان دور همسرش است. تقاضا كردم شماره تلفنش را به من بدهد، گفت می‌پرسم. مدتی طول كشيد تا شماره را به من داد كه آن را گم كردم و خلاصه گرفتار در چنبره زمانه، پس از يكی‌دو بار تماس تلفنی با آقای هندی‌نژاد، بالاخره چند ماه پيش به خانه‌اش برای ديدار او رفتم؛ خانه‌ای كه خوشبختانه در همسايگی‌ام است، با پنج دقيقه پياده‌روی.
همان وقار و صلابت، همان ادب و متانت و اعتمادبه‌نفس و مهربانی. واقعاً متوجه نشدم در ميان هزاران شاگردی كه طی چند دهه آموختن داشته، آيا اصلاً مرا شناخت يا نه. مرا به ياد داشت يا نه. اما طوری رفتار كرد كه انگار می‌شناسد و به ياد دارد. نيم ساعتی نشستم و بيش‌تر من حرف زدم. چند شماره مجله «فيلم» و كتاب‌هايم را برايش بردم. چند تا عكس از او گرفتم و عكسی دونفره به يادگار. از ديدارش كه برگشتم، عكس‌ها را برای برادرم كه سی‌وچند سال است اين‌جا نيست ايميل كردم و پرسيدم: می‌شناسی؟ از اين جور مسابقه‌ها با هم داريم. چند دقيقه بعد جواب داد: وقارش برايم يادآور آقای هندی‌نژاد است. گفتم: خب خنگ خدا، اين خود آقای هندی‌نژاد است! پاسخی داد كه برق از كله‌ام پريد و هنوز هر دوی ما حيرانيم: «من اصلاً آقای هندی‌نژاد را نديده‌ام!» (برادر، در آن سال‌ها در دبيرستان ديگری درس می‌خواند). واحيرتا! پس از كجا فهميدی؟
نوشت: «دیدن این عکس‌ها و افتادن به ياد آقای هندی‌نژاد اولین اتفاق از این دست در زندگی‌ام است. من اصلاً آقای هندی‌نژاد را ندیده‌ام. فقط وقار مردی كه در عکس ديدم مرا به یاد او انداخت؛ وقاری که از حرف‌های تو و آقا [پدر] درباره او در ذهنم نقش بسته و به یاد دارم. اين‌كه شهریه دبیرستان دانش و هنر گران بود و و چقدر با آقا در اين زمينه همراهی كرد و پس از مرگ آقا هم در واقع با ادامه همراهی‌اش همه خانواده ما را یاری داد. شرحی را هم كه از دیدارت با او در تهران دادی يادم هست كه برای نام‌نويس در کلاس کنکور رفتی و آقای هندی‌نژاد باز همان كاری را کرد که قبلا کرده بود. هنوز هم گیجم که وقار آقای هندی‌نژاد با همين توصيف‌ها و خاطره‌ها تا کجا در ذهن من رسوب كرده كه با ديدن اين عکس‌ها، اين مرد تجسم وقار به نظرم رسيد و مفهوم وقار مرا فقط به یاد او انداخت... دوست دارم در فرصتی بتوانم با او تلفنی حرف بزنم؛ البته اگر او علاقه داشته باشد. عجب اتفاق بزرگ و شگرفی. خوشحالم، خیلی خوشحال.»
شماره تلفن آقای هندی‌نژاد را به برادر دادم و همان روز تماس گرفت و با او حرف زد. آن قدر پرشور كه وسط حرف‌هايش، آقای هندی‌نژاد دخترش را صدا زده بود و از او خواسته بود كه بيايد اين حرف‌ها را ضبط كند.

چند هفته پيش، خواب ديدم به مشهد رفته‌ام و مثل هر سفرم به اين شهر (كه بسيار ديربه‌دير اتفاق) مي‌افتد حتماً سری به ساختمان دبيرستان «دانش و هنر» هم زده‌ام، يعنی از جلويش رد شده‌ام. در آخرين سفرم، سه‌چهار سال پيش، ساختمان هنوز سر جايش بود؛ گرچه از توی خيابان فقط در و ديوار بيرونی‌اش پيداست و ساختمان كه آن سوی حياط است از توی خيابان پيدا نيست. اين بار، توی خواب ديدم اوضاع جور ديگری است در باز بود و داشتند ساختمان را تخريب می‌كردند. هنوز اوايل تخريب بود. در و پنجره‌ها را كنده بودند و سقف طبقه دوم هم برداشته شده بود. مثل بچه‌يتيم‌ها رفتم از توی خاک‌وخل، طول حياط را طی كردم، وارد بنای نيمه‌ويران شدم و به طبقه بالا رفتم. توی هر اتاقش كه می‌شد رفتم، تخته‌سياه‌ها را ديدم كه روی‌شان هنوز چيزهايی مانده بود و گچ‌های رنگی لابه‌لای زباله‌ها و نخاله‌های حاصل از تخريب ساختمان مثل جواهر می‌درخشيدند. همه جا صدای آقای هندی‌نژاد می‌آمد كه مثل همان سال‌ها رياضی درس می‌داد و جرعه‌جرعه می‌نوشيدم و تحسينش می‌كردم. نگاهش در نگاهم افتاد، اين بار لبخندی زد و گفت: بفرما بنشين! اما من رفتم لبه ساختمان به سمت حياط خلوت، تا نگاهی به زمين محقر و آجرفرش واليبال و بسكتبال بيندازم كه پر از گچ و سنگ و آجر بود و آن گلخانه‌ای را ديدم كه در آن فوتبال‌دستی مستقر بود و به ياد دوست و همكلاسی‌ام قدی [قدرت‌الله] افتادم كه در آن دو سال آخر چه آتشی در آن‌جا سوزاند و منِ محافظه‌كارِ سربه‌زير را هم قاطی آتش‌بازی‌هايش كشاند و آن قدر كارهای بامزه می‌كرد كه فقط يک بار همو بود كه باعث شد لبخندی به لب‌های آقای هندی‌نژاد بنشيند اما سعی كرد خودش را كنترل كند.
...و صدای آقاي هندی‌نژاد می‌آيد، از كلاس بغلی و از آن يكی كلاس، و آن كلاس ديگر. از همين نزديكی. از دو كوچه بالاتر. و سايه‌اش از دو كوچه بالاتر هميشه بر سرم. دوست‌تان دارم آقای مرتضی هندی‌نژاد، آقای رياضيات، آقای وقار.

ماهنامه «اندیشه پویا»، شماره 19، شهریور 1393

Labels:



[ / ]





Wednesday, September 17, 2014

روزنامه اعتماد: دبیر جشنواره فجر از تغییراتی بنیادی در برگزاری جشنواره فجر خبر داد. جدا شدن بخش بین‌الملل و برگزاری آن به صورت یک جشنواره مستقل و محدود شدن جوایز بخش سینمای ایران از جمله مهم‌ترینِ این تغییرات است. نظر اهالی سینما را درباره این تغییرات جویا شدیم.

اعتماد‌سازی كنيم

يكي از بهترين تغييراتی كه در جشنواره فيلم فجر بايد بيفتد كم شدن جوايز بخش مسابقه سينمای ايران است. چون اين امر يكی از بزرگ‌ترين مشكلات جشنواره است. در 10 روزه داوران برای انتخاب برترين‌ها در 18 رشته موجود در فهرست جوايز با مشكل مواجه می‌شوند. با يک بار ديدن فيلم‌ها به‌راحتی نمی‌توان اين همه رشته فنی و هنری را به دقت داوری كرد. تعداد جوايز جشنواره فيلم فجر از الگوی اسكار پيروی می‌كند كه طبعاً به دليل تفاوت ماهيتی كه اين دو رويداد با هم دارند، الگوی نامناسبی است. هيچ جشنواره‌ای در دنيا اين همه جايزه ندارد. كوچک شدن جشنواره فيلم فجر به بالا رفتن كيفيت آن و داوری‌های بهتر و دقيق‌تر كمک خواهد كرد. از سوی ديگر جدا شدن بخش بين‌الملل هم می‌تواند اتفاق خوبی باشد. البته بايد ديد كه آيا خواهد توانست به عنوان يک رويداد بين‌المللی اعتبار لازم را كسب كند و اطمينان سينماگران كشورهای ديگر را جلب كند يا نه. چرا كه مقوله سانسور در بخش بين‌الملل از بزرگ‌ترين چالش‌هاست كه موجب عدم اعتماد به جشنواره شده است. از سوی ديگر برگزاری يک جشنواره جداگانه و نمايش فيلم‌های خارجی می‌تواند فرصت خوبی باشد برای علاقه‌مندان به سينما كه بيشتر اوقات فرصت نمی‌كنند در 11 روز جشنواره علاوه بر فيلم‌های ايرانی، به تماشای آثار خارجی هم بنشينند.

روزنامه اعتماد، شماره 3061، چهارشنبه 26 شهریور 1393

Labels: ,



[ / ]





Friday, September 12, 2014

قیامت کوچک

نوح / Noah
کارگردان: دارن آرونوفسکی
فیلم‌نامه: دارن آرونوفسکی، آری هندل
مدیر فیلم‌برداری: متیو لیباتیک
موسیقی: کلینت منسل
تدوین: آندرو وایزبلام
بازیگران: راسل کرو (نوح)، جنیفر کانلی (نعمه)، اما واتسن (ایلا)، ری وینستون (توبال ‌کین یا توبال‌ قابیل)، لوگان لرمن (حام)، آنتونی پرکینز (متوشالح)، فرانک لانجلا، نیک نولتی، مارک مارگولیس
محصول 2014، آمریکا
138 دقیقه
نوح در کودکی شاهد کشته شدن پدرش لمک توسط توبال قابیل است. سال‌ها بعد نوح بزرگ‌سال با همسرش نعمه و پسرانش – سام، حام و بافث – زندگی می‌کند. نوح پس از مشاهده روییدن گلی از زمین ظرف چند لحظه و دیدن کابوس‌های مکرر از وقوع سیلی عظیم، به ملاقات پدربزرگش متوشالح می‌رود. در راه با دختری به نام ایلار برخورد می‌کنند که تنها بازمانده کشتار گروهی از مردم است. در عین حال افراد توبال قابیل تمام مدت مشغول تعقیب آن‌ها هستند. متوشالح به نوح می‌گوید که برگزیده شده است. به‌زودی نوح درمی‌یابد که رسالت ساختن کشتی‌ای عظیم و گرد آوردن حیواناتی از گونه‌های مختلف بر دوش او گذاشته شده، چرا که سیل و طوفانی بسیار عظیم و مرگ‌بار در راه است...

نوح روایتی امروزی – و نه لزوماً مدرن – از یک داستان مذهبی کهن است. هم به این عنوان که از فنون امروزی سینما استفاده کرده، هم اقتضاهای دراماتیک سینمای امروز را که انبوه تماشاگرانش به آن خو کرده‌اند نادیده نگرفته، و از همه مهم‌تر این که در قالب و لفاف یک اسطوره کهن مذهبی، تماشاگرش را به مهم‌ترین دغدغه اساسی و حیاتی بشر امروز توجه داده است: فوران شر و پلیدی و خشونت در جهان. بسیاری از نقدهایی که بر این فیلم نوشته شده، مثبت یا منفی (که البته بیش‌ترشان مثبت بوده‌اند)، مثل همیشه اشاره‌هایی کم‌وبیش به انطباق داستان و جزییات فیلم با روایت‌های موجود در کتاب‌های مقدس و متون مذهبی دارند که در دنیای اسطوره‌ها هیچ کدام قطعیتی ندارند و معمولاً این گونه بحث‌ها به جایی نمی‌رسد. فارغ از این نگاه تطبیقی و اسطوره‌شناسانه، نوح یک فیلم محکم و جذاب حرفه‌ای است که ضمن سرگرم‌کننده بودنش به یک نیاز امروز ما پاسخ می‌دهد و در واقع هشداری به جامعه بشری در قالب روایتی اسطوره‌ای/ مذهبی است.
از یک نظر، به تعبیری، طوفان نوح را می‌توان یک «قیامت کوچک» تعبیر کرد که به دلیل غلبه شّر بر جهان، دنیا نیمه‌ویران می‌شود اما گویی فرصتی دوباره به بشر داده می‌شود تا خود را بازیابد و به زندگی ادامه دهد. در دنیای اسطوره و معجزه، طبعاً منطق جهان واقعی جایی ندارد. طوفان نوح هم در واقع «وسیله»ای برای عبرت و تنبه انسانی است. آرونوفسکی، با کارنامه‌ای کوچک و عجیب و متنوع، فیلم‌ساز کم‌کار غیرمنتظره‌ای است که به‌زحمت می‌توان حرکت بعدی او را حدس زد. دو فیلم اخیرش پیش از نوحکشتی‌گیر (2008) و قوی سیاه (2010) – را که در کنار هم نگاه کنیم به‌زحمت می‌شود در نگاه اول شباهتی بین آن‌ها یافت و شاید اندک شباهتی بتوان در اولین فیلم بلندش پی (1998) و چشمه (2006) با نوح فقط از حیث حال‌وهوایی درونی یافت. با این حال همین فیلم‌ها و تنها فیلم دیگر کارنامه‌اش مرثیه‌ای برای یک رؤیا (2000) را که مشهورترین و محبوب‌ترین فیلمش هم هست، رشته‌ای ظریف و پنهان به هم پیوند می‌دهد که شاید بتوان آن را لحن و حال‌وهوا خواند و همین «آنِ» مه‌آلود و مبهم، به آرونوفسکی هویت یک فیلم‌ساز مؤلف می‌دهد. در نوح نیز لحن همپای روایت اهمیت دارد و همان قدر که روی جذابیت «داستان» کار شده، فیلم‌ساز تلاش کرده لحن و حال‌وهوای روایت را نیز به صبغه مذهبی/ اسطوره‌ای داستان نزدیک کند. کار ظریفی‌ست در سینمای این روزگار، اجرای جلوه‌های ویژه‌ای از نوع آن‌چه در نوح می‌بینیم، به جای نزدیک شدن به فانتزی و فیلم‌های علمی‌خیالی، به معجزه پیوند بزند و ذات و طبیعت مذهبی فیلم را تقویت کند.
اگر طوفان نوح را به عنوان قیامت کوچک بپذیریم، فضای فیلم نوح وضعیتی پیشاآپوکالیپتیک دارد. همه چیز ملتهب است و در حالتی از انتظار و در آستانه ویرانی. از دیدگاه فیلم‌ساز، آن‌چه جهان را تهدید به ویرانی می‌کند، شّری است که آدمیان بر جهان حاکم کرده‌اند و خشم و عدالت خداوند قرار است در شکل طوفان و سیل، آن را – و هرچه پلشتی و فساد و پلیدی است – نابود کند. از این حیث، وضعیت و فضا شبیه به آپوکالیپتوی مل گیبسن است که در آن، یک تمدن غرق فساد و تباهی شده بود و راهی جز اضمحلال نداشت. اما اگر 2012 (رولند امریش، 2009) را بتوان فیلمی سرگرم‌کننده و علمی‌خیالی یا حتی صرفاً خیالی از نوع «سینمای فاجعه» خواند، نوح هشداری با درون‌مایه مذهبی است که البته می‌کوشد معیارهای آشنای سینمای هالیوود را هم رعایت کند. فیلم امریش بر اساس پیشگویی نوستراداموس و متکی بر انگاره‌ای شبه‌علمی بود که چنین فرض می‌کند که زمین به دلیل فعل‌وانفعال‌های ویرانگر طبیعی (یا پایان تقویم قوم مایا) نابود می‌شود. البته در قرن شانزدهم میلادی که نوستراداموس پیشگویی‌های جنجالی‌اش را کرد، هنوز نه قضیه گرم شدن زمین در کار بود، نه سوراخ شدن لایه اوزون، نه آب شدن یخ‌های قطبی و گرم شدن زمین و ضایعات ناشی از افزایش گازهای گلخانه‌ای که طی چهل‌پنجاه سال اخیر، بر سرعت تخریب طبیعت هزاران ساله زمین افزوده‌اند و اکنون می‌توان تعبیر کرد که این شبه‌فرضیه نیز می‌تواند متکی بر این واقعیت معاصر تلقی شود که نابودی زمین حاصل بلایی خواهد بود که خود بشر بر سر زیستگاهش آورده است و نه اراده و نیرویی ماوراءالطبیعی. با این حال، امریش هم پیشگویی نوستراداموس را نوعی طوفان نوح تعبیر کرده و بدون تأکید بر نقش بشر در تدارک این ویرانی، و بدون ساختن یک نوح معاصر برای سردمداری نجات عده‌ای از مردم جهت تداوم حیات بر زمین در آینده‌ای نامعلوم، به هر حال یک کشتی نوح به شکل سفینه‌ای امروزی و تکنولوژیک تدارک دیده تا تماشاگرش را به‌کلی ناامید نکند. سینمای هالیوود در مرگ‌بارترین آثارش هم روزنه امیدی برای دل‌خوش کردن تماشاگرش باز می‌گذارد.
آرونوفسکی البته برای امروزی‌تر کردن فیلمش، قامت یک قهرمان فیلم تاریخی هالیوودی به نوح می‌بخشد تا سیمایی پیامبرگونه؛ در حالی که متوشالح (آنتونی پرکینز) پدربزرگ نوح از این حیث به ذات مذهبی داستان نزدیک‌تر است. در مقایسه، نوح فیلم کتاب آفرینش (جان هیوستن، 1966) که شخصیتی محوری در آن بود و خود هیوستن نقش او را بازی کرد، شمایلی پیامبرگونه‌تر داشت، در حالی که روایت در آن فیلم، در مقایسه با نوح آرونوفسکی تخت و بدون فرازونشیب و بدون جذابیت بود. روایت هیوستن از نوح و فرزندانش و ماجرای ساخته شدن کشتی و جمع کردن جانوران در آن و سپس وقوع طوفان و فروکش کردن آب بر زمین و تداوم حیات، روایتی غیردراماتیک شبیه داستان مادربزرگ‌ها است، اما آرونوفسکی مانند یک سینماگر امروزی برای تماشاگر امروزی داستانش را می‌گوید. در اطراف نوح هیوستن، نه فرشته‌های نگهبان بودند، نه مزاحمت توبال بود، نه آن همه رخداد دراماتیک، و نه فرزندان و همسر نوح هویتی مستقل و آشنا داشتند؛ فقط بودند. در فیلم آرونوفسکی، نقل‌مکان خانواده نوح، گذر آن‌ها از میان ویرانی‌ها و بقایای کشتارها، یافتن دخترکی زخمی (ایلا) که نوح به فرزندخواندگی می‌پذیرد و بعد همسر پسر بزرگش سام می‌شود، آگاه شدن نوح به ویرانی قریب‌الوقوع زمین، ظاهر شدن فرشتگان رانده‌شده‌ای که تبدیل به هیولاهایی سنگی شده‌اند اما برای ساختن کشتی و مقابله با دشمن به نوح کمک می‌کنند، ظهور توبال‌ کین و دارودسته‌اش که نماینده شر هستند، مسائل مربوط به سام و حام فرزندان نوح، نازا بودن ایلا که با معجزه متوشالح (به معنای فرستاده و پیام‌آور صالح خدا) پدربزرگ نوح برطرف می‌شود و عزم نوح برای کشتن فرزند او به دلیل تلقی‌اش از مأموریت الهی، تلاش ناکام حام برای یافتن همدمی برای آینده، نبرد دارودسته توبال ‌کین با نوح و همراهان پیش از وقوع طوفان و حضور خود او در کشتی با همدستی حام (که کینه پدر را در دل دارد) و نشانی از تداوم حضور شّر در زندگی بشر است، و بسیاری جزییات و داستانک‌ها فیلم را از یک روایت تخت دور کرده و از آن اثری دراماتیک ساخته که گرچه ممکن است به نظر برسد برخی از آن‌ها تناسبی با روایت‌ها و متون کهن ندارند.
در فیلم چند بار به رانده شدن آدم و حوا از باغ عدن (از طریق نمایش مار و هم‌چنین سیبی که از درخت کنده می‌شود) به عنوان گناه نخستین، و کشته شدن هابیل به دست قابیل به عنوان نخستین شّر و جنایت ارجاع داده می‌شود؛ آن هم در ذهن نوح که به نظر می‌رسد حمل کننده این دو میراث ازلی بشر است. توبال به عنوان یکی از نوادگان قابیل (معروف به توبال ‌کین یا توبال قابیلی) سنت نیای خود را ادامه می‌دهد. گفته می‌شود که او نخستین صنعتگر آهن در تاریخ بشریت بوده و در «عهد عتیق» (سِفر پیدایش) از او به عنوان نخستین صانع آهن و مس یاد شده است. اولین تصویری هم که از توبال در فیلم می‌بینیم، اوست و اینسرتی از تبر/ کلنگ خونینش در دست که با آن کسی را می‌کشد. وقتی هم که می‌رود تا با مردانش خود را برای مقابله با نوح و فرشته/ هیولاهای سنگی‌اش آماده کند، اولین کارش برپاکردن کوره‌های آهنگری است (در برخی از تصویرگری‌های مذهبی، توبال با کوره آهنگری‌اش تصویر شده است). او – که بعد می‌بینیم سلاح آتشین هم ساخته و علیه فرشته‌ها و مشیت الهی به کار می‌برد – کنایه فیلم‌ساز به کاربرد شریرانه نیروی صنعت علیه خیر است (یکی دیگر از ارجاع‌های امروزی فیلم). توبال با سلاح آتشین قلب فرشته‌های سنگی را هدف می‌گیرد و با میله‌های آهنی قلب‌شان را می‌شکافد. فرشته‌ها در آخرین لحظه، پروردگار را خطاب قرار می‌دهند و با نابودی‌شان به آسمان و نزد معبود عروج می‌کنند.
توبال در آخرین لحظه (مثل سایر موارد منطبق بر فرمول ازلی/ ابدی «آخرین لحظه» که در سینمای هالیوود بیش از همه کاربرد دارد) خود را وارد کشتی می‌کند، به نشانه این که جهانِ پس از طوفان هم خالی از شر نخواهد بود. توبال هرچند که این‌جا در نبرد با نوح کشته می‌شود، اما خون او که میراث گذشتگانش است، بر کشتی می‌ماند و بذر شّر و خشونت را به جهان پس از طوفان می‌افشاند. با این حال طبق کلیشه‌ای هالیوودی، هیچ فیلم‌سازی حق ندارد انبوه تماشاگرش را در ناامیدی و سیاهی مطلق رها کند. با وجود فضای تلخی که تا نزدیکی‌های پایان فیلم جریان دارد، نوح سرانجام وعده به تداوم زندگی می‌دهد.
با وجود به کارگیری فیلم‌ساز از کلیشه‌ها، نوح اگر نوآورانه هم نباشد، فیلمی «درست» و «به‌جا» است. «هشدار» است و «لازم» است؛ هرچند به‌شدت شک دارم بشر امروز به این هشدارها توجه کند و جدی‌شان بگیرد. مسابقه‌ای برای شرارت و خشونت و نابودی جهان در جریان است که اغلب دوست دارند برنده‌اش باشند. اوضاع جهان معاصر، از اقتصاد و سیاست گرفته تا فرهنگ و محیط زیست، و این خشونت جاری بی‌مهار گسترده در همه جا، این غلبه فریب و ریا، حتی بارقه‌ای از نور رستگاری بر جبین بشریت نشان نمی‌دهد. ما، بشر امروز، سزاوار همان قیامت بزرگ هستیم.

Labels:



[ / ]





Friday, August 29, 2014

روزنامه اعتماد: طبق روال هر سال اوايل مهر پايان مهلت ارسال فيلم ‌غيرانگليسی‌زبان به آكادمی اسكار است. فيلمی كه به اسكار معرفی می‌شود بايد در يک سال گذشته از طريق فروش بليت به نمايش عمومی درآمده باشد. حالا با نگاهی به آثار به‌نمايش‌درآمده در سال گذشته در ايران، فيلمی كه به آكادمی معرفی می‌شود بايد چه شاخصه‌های كيفی داشته باشد؟

تصمیم در یک لحظه

انتخاب فيلم و اعلام آن برای رقابت در اسكار همچون فوكوس كردن با دوربين عكاسی در تاريک و روشن غروب يا طلوع خورشيد است. برای انتخاب فيلمی كه قرار است به رقابت اسكار فرستاده شود نمی‌توان معيار دقيق و مشخصی ارائه داد.
اعضای آكادمی اسكار سينماگرانی پرشمار هستند كه نه ما آن‌ها را می‌شناسيم و نه می‌دانيم كه هر كدام از اين اعضا چه معياری در قضاوت فيلم‌ها دارند، ديگر اين‌كه تركيب اعضا هر سال يک‌سان نيست و همين شرايط اسكار سبب می‌شود تا معيارهای انتخاب فيلم و معرفی به اسكار كلی باقی بماند و همان شرايط فوكوس در غروب يا طلوع به وجود بيايد.
در آن تاريک و روشنا نيز نمی‌توان خيلی وسواس به خرج داد چون شرايطی مبهم نور ممكن است سبب شود تا عكس فلو گرفته شود، بنابراين عكاس بايد در يک لحظه تصميم بگيرد و شاتر را فشار دهد.
معمولاً در انتخاب‌های اوليه برای معرفی به اسكار بين 10 تا 15 فيلم در نظر گرفته می‌شود كه در نهايت به دو سه گزينه اصلی می‌رسند و برای فيلم نهايی تنها می‌شود به نظر و انتخاب هيأت انتخاب اعتماد كرد و اميدوار بود به موفقيت فيلم. هيأت انتخاب شرايطی هم‌چون مربی فوتبال دارند كه تمام سعی‌شان انتخاب و معرفی فيلمی است كه موفق باشد. نكته ديگری كه بايد مد نظر داشته باشيم فيلم‌های خارجی ديگرِ حاضر در اسكار هستند، ما نمی‌دانيم آن فيلم‌ها چه كيفيتی دارند و ممكن است در يک سال با تعداد فيلم‌های خوب زيادی مواجه شويم كه عرصه رقابت را سخت‌تر می‌كنند. با تمام اين اوصاف از ميان فيلم‌هايی كه از مهر سال گذشته تا به حال اكران شده‌اند، گزينه مناسبی به نظرم نمی‌رسد اما اگر دو فيلم عصبانی نيستم (رضا درميشيان) يا ماهی و گربه (شهرام مكری) تا اوايل مهرماه امسال اكران شوند، گزينه‌های مناسبی برای معرفی به آكادمی اسكار به نظر می‌رسند.

روزنامه اعتماد، شماره 3044، پنج‌شنبه 6 شهریور 1393

Labels: ,



[ / ]





Friday, August 22, 2014

پول... فقط پول، و دیگر هیچ

ناهاربازار جام جهانی برای تلویزیون فقیر و گرسنه ما

یک نیمه پرالتهاب و نفس‌گیر از مسابقه تیم‌های ملی فوتبال ایران و آرژانتین در جام جهانی تمام شد و جدا از این شادی و غافل‌گیری که تیم ما در این نیمه مقاومت کرده و گل نخورده، انتظاری هیجان‌انگیز و در عین حال نگران‌کننده برای یک نیمه دیگر وجود داشت. همه دوست‌داران و مشتاقانی که پای تلویزیون نشسته بودند، انتظار داشتند بین دو نیمه، کارشناسان فوتبال همین 45 دقیقه‌ای را که تیم ایران به سلامت از سر گذرانده بود در برنامه 2014 تفسیر و تحلیل کنند و بگویند که آیا همان جوری که خیلی‌ها فکر می‌کردند تیم ایران خوب بازی کرده یا نه؟ آیا همین که دفاع کرده و گل نخورده خوب است؟ آیا با این وضعیت می تواند ادامه بدهد؟ آیا امیدی به حمله‌ای هم هست؟ بالاخره یک چیزی بگویند... اما هیچ خبری نبود. از وقتی که تیم‌ها راهی رختکن شدند پخش آگهی‌ها بدون قطع ادامه داشت و سر بازایستادن نبود (چند بار هم زمانی آنتن از تبلیغات دل کند که مسابقه شروع شده بود). اواخر وقت استراحت بین دو نیمه پیامکی به عادل فردوسی پور زدم با این مضمون که «آقا، لطفاً چیزی بگویید. مردم منتظرند.» خیلی زود جوابی داد با این مضمون که در مورد کنداکتور برنامه کاری از دستش ساخته نیست. و خبری از نظر کارشناسان نشد تا این که با سوت آغاز نیمه دوم پخش آگهی‌ها هم «به‌ناچار» تمام شد و فکر کردم حتماً مسئولان مالی تلویزیون بدشان نمی‌آید پیشنهادی به فیفا بدهند که وقت استراحت بین دو نیمه بازی به نیم‌ساعت و بلکه بیش‌تر هم افزایش پیدا کند چه دوغی می‌شود. آی خوش می‌گذرد!
چند سال است که آگهی دارد از سر و کول فوتبال و تلویزیون ما بالا می‌رود. موضوع تبلیغات در تلویزیون به طور کلی بحث مفصلی است؛ این‌جا منظورم بخشی از تبلیغات است که صرفاً به فوتبال مربوط می‌شود. چیزهایی هم که به حامیان مالی تیم‌های فوتبال باشگاهی مربوط می‌شود، همه به نوعی با تلویزیون ارتباط دارد زیر اگر پخش تلویزیونی مسابقه‌های این تیم‌ها در کار نبود، حامی مالی هم برای آن‌ها، «محض رضای خدا» و مثلاً به عنوان «یک فعالیت فرهنگی واحدی صنعتی و بازرگانی» در کار نبود.
اول نگاه کنید به وضعیت اسپانسرینگ در تیم‌های لیگ به‌اصطلاح برتر. در همه جای دنیا تیم‌های ورزشی، به‌خصوص فوتبال، حامی مالی دارند و به عنوان یک فعالیت تبلیغاتی، نام و نشان آن‌ها روی پیراهن بازیکنان تیم‌ها نقش می‌بندد. هرچه تیم‌ها بزرگ‌تر و محبوب‌تر و معتبرتر باشند، حامیان مالی‌شان باید پول بیش‌تری بابت اسپانسرینگ بدهند. از سوی دیگر، مدیران تیم‌ها هم بسته به اعتبار و نگاهی که به این موضوع دارند تلاش می‌کنند اسپانسرهایی را انتخاب کنند که با شأن و جایگاه باشگاه‌شان تناسب داشته باشد. یک تیم بزرگ فوتبال بعید است پیشنهاد اسپانسرینگ یک کازینو و کاباره یا شرکتی نامعتبر و بسیار بی‌ربط را – حتی اگر پول زیادی بدهد – بپذیرد و نام و نشان آن را بر لباس بازیکنان تیمش نقش بزند. نگاهی بیندازید به اسپانسرهای تیم‌های فوتبال باشگاه‌های حاضر در لیگ برتر فوتبال ما، و آن نام‌ها را در ذهن مرور کنید. ببینید آیا بیش‌تر این نام‌ها شأن و اعتباری در آن حد دارند تا نام و نشان‌شان در مسابقه‌های فوتبالی که از تلویزیون پخش می‌شود روی پیراهن تیم‌ها دیده شود؟
از سوی دیگر، تیم‌های فوتبال دنیا معمولاً برای هر فصل (و گاهی چند فصل) یک اسپانسر دارند. به یاد نداریم که تیم معتبری در طول یک فصل، بیش از یک اسپانسر داشته باشد. اما در سال‌های اخیر، این قضیه در فوتبال ما شکل غم‌انگیز و در عین حال مضحکی پیدا کرده است. یا اوضاع اقتصادی آن قدر خراب است که شرکت‌های بزرگ و معتبر حاضر به پرداخت پول مورد نظر تیم‌ها نیستند، یا تیم‌ها اعتبارشان را از دست داده‌اند که شرکت‌ها حاضر به خرج کردن برای آن‌ها نیستند، یا تیم‌ها آن قدر متوقع و زیاده‌طلب شده‌اند که با پول‌های گذشته دیگر راضی نمی‌شوند و حالا ناچار شده‌اند پول مورد نظرشان را از چند شرکت وصول کنند. این گونه است که در فصل اخیر لیگ برتر می‌دیدیم که برخی از تیم‌ها از این بازی تا بازی هفته بعد اسپانسرشان عوض می‌شود. انگار شماره جدید یک نشریه منتشر شده با آگهی‌های متفاوت. و مضحک‌تر این که برخی از تیم‌ها هم‌زمان نام و نشان چند شرکت را روی لباس بازیکنان‌شان نقش زده بودند. این یکی دیگر نوبر است. یک نام پشت پیراهن، یکی روی سینه، یکی روی شانه‌ها، یکی روی بازوها، یکی روی شورت! شاید یک موردش اغراق باشد اما واقعاً کل قضیه در همین حد مسخره است. هیچ بعید نیست کار به جایی برسد که از جوراب و کفش هم در آینده به همین منظور استفاده شود و پس‌فردا هدبندهایی هم روی پیشانی بازیکنان ظاهر شود با نام‌ونشان یک اسپانسر دیگر. این شکل از اسپانسرینگ (که البته باید عنوان دیگری برایش پیدا کرد) یادآور پوسترگردان‌های آغاز قرن است که توی پیاده‌روی‌های شلوغ با اعلان‌هایی بر پس و پیش، برای چیزهایی تبلیغ می‌کردند. و در زمان خودمان هم می‌شود انبوه برچسب‌های تخلیه چاه بر درگاه خانه‌ها را مثال آورد (انگار که ما در و دیوار خانه‌های‌مان را برای تبلیغ به فاضلاب‌چی‌ها و لوله‌بازکن‌ها واگذار کرده‌ایم). این مثال را بر بنده ببخشید، اما واقعاً باید مثالی زد که به یک جای مجریان امر بر بخورد و فکری به حال این قضیه بکنند. آقای هوشنگ نصیرزاده، آیا فیفا یا فدراسیون فوتبال خودمان مقرراتی در این زمینه ندارد؟ یعنی هیچ محدودیتی در کار نیست؟
وجه دیگر قضیه که به تلویزیون مربوط می‌شود و البته احتمالاً فدراسیون فوتبال هم در آن دخیل است، تورم مهوع تبلیغات در اطراف میدان‌های مسابقه‌هاست. این فوران و تراکم تبلیغات در ورزشگاه‌ها – به‌خصوص ورزشگاه آزادی هنگام بازی‌های مهم – احتمالاً در هیچ جای دنیا سابقه ندارد و دست‌کم نگارنده به یاد نمی‌آورد. آقای فردوسی‌پور، آقای دکتر صدر، شما مشابهش را سراغ دارید؟ در کشورهای دیگر، از جمله در همین جام جهانی اخیر، یک باند نمایش دیجیتال آگهی در طول زمین (روبه‌روی جایگاه) وجود دارد. اما این‌جا، آن یک باند به‌تدریج تکثیر شده و حالا درست آن روبه‌رو، چهار باند پخش دیجیتال آگهی کار گذاشته‌اند که تصویرهای‌شان مدام در حال تغییر و تعویض هستند. آگهی‌ها نیز از نظر فرم و نور و گرافیک – بسیار بی‌سلیقه – طوری طراحی شده‌اند که هم حواس تماشاگران را پرت می‌کنند و هم می‌توانند بر بازیکنان و داوران تأثیر سوء بگذراند. فقط هم روبه‌روی جایگاه نیست؛ قوس دو سوی عرض جایگاه‌ها (تا جایی که به طور معمول زیر پوشش دوربین‌های تلویزیونی هستند)، فضای پشت دروازه‌ها (چند لایه تبلیغ)، محوطه چمن دو طرف دروازه‌ها، و اخیراً فضای موجود در کنار «محوطه فنی» مربیان هم به امکانات تبلیغات محیطی ورزشگاه‌ها اضافه شده‌اند. جای شکرش باقی است که – گویا – دستگاه یا نرم‌افزاری که زمانی هنگام پخش مسابقه‌ها تصویر بزرگ تبلیغاتی را روی زمین مسابقه نمایش می‌داد از کار افتاده یا گم شده که مدتی‌ست از این یکی خبری نیست. یعنی اگر تقاضا برای پخش تبلیغ در ورزشگاه‌ها بیش‌تر شود باز هم لایه‌های دیگری به باندهای تبلیغاتی کنار زمین اضافه خواهد شد؟ آقایان مدیران تلویزیون، آقای فردوسی‌پور، آقای دکتر صدر، آقای حاج‌رضایی، آقای محصص، شما نمونه‌ای این قدر مشعشع و افراطی و نازیبا را در تلویزیون‌های دیگر دنیا سراغ دارید؟ آقای نصیرزاده، فیفا مقرراتی در این زمینه ندارد؟
و می‌رسیم به سیاست خود تلویزیون در پخش تبلیغات، قبل و بعد از مسابقه‌ها و در لابه‌لای آن‌ها هنگام توقف و استراحت و در جریان بازی‌ها به صورت زیرنویس. آیا این که تلویزیون نیاز به درآمد دارد و در سال‌های اخیر مدام دچار بحران بودجه بوده، مجوز قابل‌قبولی برای پخش این همه تبلیغ، بدون توجه به روح و روان بینندگان است؟ آن هم با این قیمت‌های نجومی که حتماً شنیده‌اید؟ زمانی تلویزیون در هر نوبت پخش تبلیغات، طول زمان آن را هم در گوشه تصویر با شمارش معکوس نشان می‌داد تا بیننده، تکلیف خود را بداند اما حالا این رویه منسوخ شده و تلویزیون طوری رفتار می‌کند که گویی می‌خواهد تبلیغات را به بیننده تحمیل کند (مثل برخی از دی‌وی‌دی‌های شبکه خانگی که نمی‌شود تبلیغاتش را با دور تند جلو برد و بیننده، محکوم به تماشای آن‌هاست؛ مگر این که دستگاه نمایش کار خودش را بکند و بیننده هم به کارهای دیگری برسد تا نوبت به پخش فیلم اصلی برسد). اگر «سیما»ی ما یک تلویزیون خصوصی بود می‌شد تا حدودی – فقط تا حدودی – این رویه را پذیرفت؛ اما تلویزیون دولتی ما که اسمش را به‌غلط گذاشته‌اند «رسانه ملی» و ردیف بودجه هم دارد، بسیار بدتر و منفعت‌طلبانه‌تر و کاسبکارانه‌تر از بخش خصوصی عمل می‌کند. این «مردم شریف و فداکار» و غیره و غیره شایسته هیچ احترامی در این زمینه نیستند؟ این‌ها همه‌اش تعارف است؟ میلیون‌ها ساعت وقت آن‌ها (در مجموع) هیچ ارزشی ندارد؟ این همه مسابقه پیامکی که میلیون‌ها تومان درآمد برای شرکت‌های مخابراتی و تلویزیون دارد توهین و اجحاف نیست؟ این درآمد شکم گرسنه رسانه ملی را تا حدی سیر نمی‌کند؟ آیا به هیچ متقاضی پخش تبلیغات نباید «نه» گفت؟ آقای مدیران تلویزیون، آیا اتحادیه رادیوتلویزیون‌های آسیا و اقیانوسیه محدودیت و مقرراتی در این زمینه ندارد؟ آقای فردوسی‌پور، آقای دکتر صدر، نمونه مشابهی در این زمینه در تلویزیون‌های دنیا می‌شناسید؟ آقای نصیرزاده، فیفا در این زمینه محدودیت و مقرراتی برای رعایت حقوق بینندگان ندارد؟ اصلاً اخلاق انسانی یا هر نوع اخلاق منصفانه و جوانمردانه‌ای که به آن اعتقاد دارید، هیچ حقی برای بیننده قائل نیست و این همه باید از صبوری بینندگانی که اغلب به حقوق خود در این زمینه آگاه نیستند سوءاستفاده کرد؟
جام جهانی برزیل به پایان رسید و حاصل حضور تیم ملی ایران یک امتیاز بابت تساوی در برابر تیم نیجریه بود و انبوهی تحسین بابت چند حمله قابل‌توجه به دروازه تیم آرژانتین و پنالتی نادیده‌گرفته‌شده روی اشکان دژاگه. البته معلوم نیست اگر آن پنالتی هم گرفته می‌شد بعدش چه اتفاقی می‌افتاد اما خود این، دل خوشکنکی است که همراه با حس ستمدیدگی و اجحاف، جا برای توجیه‌های بعدی و مظلوم‌نمایی هم باقی می‌گذارد. اما واقعیت این است که آن بازی یک‌امتیازی در برابر نیجریه اصلاً مسابقه‌ای در سطح جام جهانی نبود و در بازی با بوسنی هم که طبق سنت سه‌بار حضور قبلی تیم ایران در جام جهانی، بازیکنان ما نای دویدن نداشتند؛ به‌راحتی توپ را از دست می‌دادند و در نبردهای تن‌به‌تن خیلی آسان تسلیم حریف می‌شدند. حتی اصرار مربی تیم ملی برای استفاده از بازیکنان لژیونر (که او روی سیستم بدن‌سازی تیم‌های خارجی‌شان حساب کرده بود) جواب نداد و پیدا بود که تیم ایران وقتی توان و کشش سه بازی مرحله مقدماتی بازی‌ها را ندارد، صعود از این مرحله یک خیال‌بافی کودکانه است که حتی در صورت تحققش به شکلی کاملاً تخیلی و معجزه‌وار، در بازی بعدی به نتیجه آبروبری مثل مسابقه آلمان و برزیل منجر می‌شود. پس فقط باید به همان نیمه دوم بازی با آرژانتین دل خوش کرد؛ آن هم با درصد ناچیز تصاحب توپ 30 به 70. (البته «فیلم» مجله ورزشی نیست، وگرنه یک تحلیل فوتبالی خدمت‌تان ارائه می‌کردم!)
...باری، جام جهانی تمام شد. تیم ایران با توقف در همان مرحله مقدماتی به آغوش مام میهن برگشت و مذاکره با کارلوس کی‌روش برای یافتن پاسخ این پرسش که «می‌رود یا می‌ماند؟» آغاز شد. موضوع اصلی بحث در این مذاکرات هم فقط پول بود. پول. اما می‌دانید در عرصه داخلی، برنده اصلی جام جهانی که بود؟ واحد بازرگانی صداوسیما، و شرکت‌های مخابراتی. مبارک‌شان باشد. به هر حال آن باخت‌ها و بازی‌های بی‌رمق (منهای همان نیمه معروف با لحظه‌های جرقه‌وار) به قول گزارشگران صداوسیما چیزی از ارزش‌های بچه‌های ما کم نمی‌کند و البته که این شکست‌ها تجربه‌هایی ست چراغ راه آینده. و به قول عادل فردوسی‌پور در گزارش همان نیمه دوم مسابقه با آرژانتین که لحظه‌ای از یک حمله هوشمندانه تیم ایران به هیجان آمده بود: «چه‌قدر خوبیم ما!»

Labels: ,



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©