فـيـلـم‌نـوشـتـه‌هـا



Saturday, June 27, 2015

شار شانزده، وُگل به چپ

از جمله نیروهای مؤمن و خدوم و پابه‌توپ سر چهارراه مسعود فراستی است که به طرز خستگی‌ناپذیری گاه‌وبی‌گاه با اظهار نظری غیرمنتظره، که البته حالا دیگر غیرمنتظره هم نیست اما عجیب هست، ولوله‌ای به‌پا می‌کند که حال‌مان جا می‌آید و خستگی‌مان درمی‌رود. بعدش هم اغلب خودش کناری می‌نشیند، تماشا می‌کند و حتماً حالش را می‌برد. قاعدتاً با توجه به دل‌بستگی نام‌برده به مباحث چهارراهی، می‌شود به شهرداری پیشنهاد کرد غرفه‌ای دکه‌ای، کیوسکی به این منظور نصب شود و با توجه به رونق مباحثات مطروحه، و جمعیتِ هر بار حاضر در اطراف بساط، می‌شود به جذب اسپانسر هم پرداخت.
باری... تازه‌ترین نظرهای جنجالی مسعودخان (مگر اظهار نظر غیرجنجالی هم دارد؟) در مناظره‌اش با دکتر صدادق زیباکلام – استاد دانشگاه و تحلیل‌گر سیاسی – در دانشگاه تهران اظهار شد که با توجه به گزارش‌های رسیده از جوّ جلسه به نظر می‌رسد در چنین مواردی حضور نمایندگانی از نیروی انتظامی هم برای روز مبادا – محض احتیاط – شاید بد نباشد. در این جلسه که با موضوع بررسی اندیشه‌های سینمایی شهید مرتضی آوینی با عنوان «خلسه نارسیستی» برگزار شد (شوخی نیست؛ عنوان جلسه همین بود)، دکتر فراستی و دکتر زیباکلام چیزهایی به هم گفتند که باعث شد حاضران کلی کف و سوت بزنند که این امر مورد اعتراض فراستی قرار گرفت. راستش ما طبق معمول محافظه‌کارانه وارد این جور دعواها نمی‌شویم و چون وسط دعوا یک چیزی هم ممکن است به سر آدم برخورد کند؛ و چه کاری؟ اما برای این که از سر چهارراه دست خالی برنگشته باشید از هر کدام یک جمله نقل می‌کنم و برای بقیه‌اش شما را می‌سپاریم به فضای مجازی:
دکتر فراستی: شما بی‌سواد، مبتذل و تقلیل‌گرا هستید. [این کلمه آخر خیلی عمیق است و کلی حرف و تفسیر برمی‌دارد.]
دکتر زیباکلام: من شیادی نمی‌کنم و خودم را به کسانی نمی‌چسبانم تا بالا بیایم.
ما که خودمان به این جلسه نرفته بودیم، فقط با خواندن گزارشش کلی کسب فیض کردیم و لذت بردیم و به هیجان آمدیم؛ ببین خود آن‌جا چه خبر بوده و از دست داده‌ایم. به قول کارل مارکس در پلنوم نمی‌دانم چندم حزب چیز: «این مغازه دونبش سر چهارراه هم بد چیزی نیست‌ها! ارزش افزوده‌اش قابل توجه است و به تعاملات میان جیب‌ها نیز کمک می‌کند. اما باید حساب نیروهای مولد را از زالوصفتان دلال‌صفت نوکیسه، و توأماً لمپنتاریای حاشیه‌نشین جدا کرد، وگرنه توی این هیروویر کی فرصت می‌کنیم برویم یک پارت بیلیارد بزنیم؟ این که نشد زندگی آخه...»

Labels:



[ / ]





Thursday, June 25, 2015

رنگی نشويد

دخترم به من اعتراض كرد كه پشت فرمان اين موبايل سگ‌مصّب را دستت نگير. من هم گفتم كاری بهش ندارم، فقط توی راه‌بندان يا پشت چراغ‌قرمز نگاهی به آن می‌اندازم. اما او دست‌بردار نبود. گفت: اين‌جوری‌ها هم كه می‌گويی نيست. او كه از وضعيت اضطراری من و آيكون پروفايل انتظار خبر ندارد. خلاصه خُلقم را با اعتراض‌هايش تنگ كرد. من هم به جايش جلوی يک ميوه‌فروشی نگه داشتم كه هندوانه‌ای بخرم. هندوانه‌ها را كوت كرده بودند جلوی مغازه، چند تا را هم قاچ كرده بودند كه سرخی هوس‌انگيزی داشت. گفتم می‌خواهم از اين هندوانه‌های قرمز بخرم، گفت اين‌ها رنگ است. باورم نشد. گفتم با من روی دنده لج افتاده. رفتم هندوانه را خريدم، وقتی پول را دادم متوجه گرانی غيرعادی‌اش شدم و پرسيدم كيلويی چند حساب كردی؟ گفت 2500 تومان! حوصله مرافعه نداشتم؛ آمدم بيرون. فقط دلم خوش بود كه هندوانه‌اش حتماً قرمز است. باز دخترم گفت: رنگ است! من هم محل ندادم.
راستی حالا كه صحبت هندوانه كيلويی 2500 تومان شد، اين را هم اضافه كنم و مژده بدهم كه چند روز پيش رفتم توی يک ميوه‌فروشی، انجير نوبرانه آورده بودند، پرسيدم كيلويی چند، گفت: 48 تومان، برای شما 40 تومان! قهقهه محكمی زدم كه طرف جا خورد و آمدم بيرون. باری... داشتم از سرخی هندوانه می‌گفتم. توی خانه كه قاچ كردم، بد نبود اما به قرمزی اشانتيون‌های جلوی مغازه نبود. داشتم هندوانه را می‌خوردم، گوشم به دينگ‌دينگ گوشی و پرزهای چشايی‌ام به مزه هندوانه بود كه ديدم به جای آيكون پروفايل انتظار، يكی از دوستان در يكی از گروه‌های مجازی كه عضوش هستم يک ويدئوی افشاگر فرستاده كه شاهد مدعای مورد بحث و تأييدی بر حرف‌های دخترم است. كسانی داشتند ميوه‌هايی را به مايعی آغشته می‌كردند احتمالاً برای افزايش دوام آن‌ها و جلوگيری از فاسد شدن‌شان در زمان طبيعی كوتاه. اما از جمله عملياتی كه در اين ويدئو نمايش داده می‌شود تزريق مايعی قرمز است (كه روی شيشه‌اش نوشته شده Erythrosin B) به درون هندوانه‌ها؛ ماده‌ای كه در دنيا برای رنگ كردن مواد غذايی به كار می‌رود.
خيلي چيزها در مورد خيلی از خوراكی‌ها شنيده‌ايم كه به دليل ناخالصی‌های موجود در آن‌ها ضرر دارند و مردم را از خوردن آن‌ها منع كرده‌اند، ديگر فكر نمی‌كردم كار به هندوانه بكشد. اتفاقاً در يكی از همين پست‌های فضای مجازی برخی از آن‌ها فهرست شده: «مرغ نخوريد هورمون داره، گوشت قرمز نخوريد مواد افزودنی داره، نارنگی نخوريد كرم داره، آب نخوريد املاح و آمونياک داره، آب معدنی نخوريد مواد نگه‌دارنده خطرناک داره، لبنيات نخوريد پالم داره، سبزی نخوريد با فاضلاب انسانی عمل آمده، آبليمو نخوريد با كاه خيسانده ساخته شده، سيب و خيار را با پوست نخوريد پارافين و مواد نگه‌دارنده سرطان‌زا داره، شير نخوريد وايتكس داره، سوسيس و كالباس نخوريد آشغال داره،... اصلاً هيچی نخوريد.» در مورد خطر هوای تهران و بعضی داروها و بيمارستان‌ها و دكترها و ماشين‌های پرخطر و هواپيماهای ناامن و انواع و اقسام ناامنی‌های طبيعی و غيرطبيعی هم مدام خبر و شايعه از در و ديوار و آسمان بر سرمان می‌بارد. زمانی از خوراكی‌های حيوانی كه منع می‌شديم می‌گفتيم خب می‌رويم سراغ ميوه و سبزی‌ها و گياهان. اين هم حالا از ميوه و سبزی و گياه.
ديروز باز هوس هندوانه به سرم زد، هنگام عبور از حراجی‌های جاده دماوند، وقتی مأمور تبليغ يک وانت هندوانه‌ای را صدمتر جلوتر از بساط اوستايش ديدم، باز با آن قرمزی وسوسه‌انگيز هندوانه قاچ‌شده توی دستش، فكر كردم خب همه كه متقلب نيستند؛ بالاخره هنوز هم چيزهای خالص و غيرتقلبی پيدا می‌شود. به‌خصوص كه اين جور فروشنده‌ها حتماً رفته‌اند بار را يک‌راست از سر جاليز آورده‌اند كه بدهند دست مشتری. جلوی وانت نگه داشتم و تقاضای يک عدد هندوانه قرمز به شرط چاقو كردم. اولش كه معمولاً اين جور جاها بايد فروشنده را قانع كنی كه فقط يک عدد هندوانه می‌خواهم نه دو تا و سه تا. اصرار می‌كنند كه هندوانه‌اش حرف ندارد و بيش‌تر ببريد نوش جان خودتان و خانم‌بچه‌ها توی اين هوای گرم. بعد كه بالاخره به دو تا رضايت دادم، يكی را كه بريد، ديدم بد نيست اما به قرمزی اشانتيونی كه در دست مدلش، صدمتر جلوتر نمايش داده نيست. پرسيدم: شما رنگ توی اين هندوانه‌ها تزريق نمی‌كنيد؟ نمی‌دانم چه صداقت – يا بلاهت بی‌آزاری – توی چهره و لحنم ديد كه او هم صداقتش گل كرد و گفت «خداوكيلی...» بقيه جمله‌اش را لابه‌لای تقلايش خورد و از زير بساطش يک اسپری رنگ قرمز درآورد و بعد جمله‌ای را كه با «خداوكيلی...» شروع كرده بود اين جور ادامه داد: «...فقط رنگ می‌پاشم روی قاچ هندوانه برای جلوه كردنش.» بعد همان جا جلوی من رنگ پاشيد روی يک هندوانه قاچ‌كرده روی بساطش. قسم خورد كه هيچ وقت در عمرش رنگ به هندوانه‌هايش تزريق نكرده و فقط همين ترفند تبليغاتی را به كار می‌برد برای جلب مشتری. در حين استدلال‌هايش، تعبيری هم به كار برد و اين كار را تشبيه كرد به رژ لب ماليدن خانم‌ها و البته نيازی نيست توضيح بيش‌تری را كه در اين زمينه داد توی اين ستون نقل كنم.
حالا توی اين هيرووير نمی‌دانم گوشی را وارسی كنم پس از دينگ‌دينگ‌های مكررش در فاصله توضيح‌های هندوانه‌فروش، يا پول او را كه چانه‌اش گرم شده بدهم و زودتر بروم كه مبادا بيش‌تر رنگم كند تا دو تا هندوانه ديگر هم بخرم.

روزنامه اعتماد، شماره 3275، سه‌شنبه 2 تیر 1394

Labels: , , ,



[ / ]





Friday, June 19, 2015

زین پس من و تو، من و تو زین پس

دوست و همکار سابق ما سعید عقیقی که چند سال است وارد عملیات اجرایی سینما شده و بیش‌تر فیلم‌نامه می‌نویسد و حتی گاهی تله‌فیلم هم می‌سازد، یک فیلم‌نامه‌اش را داده به دوست و همکار سابق دیگرمان اصغر نعیمی که فیلم سومش سایه‌های موازی را بسازد، و همین شده منشأ یک سوژه سر چهارراه که ای کاش نمی‌شد. اختلاف فیلم‌نامه‌نویس‌ها و کارگردان‌ها که تمامی ندارد: فیلم‌نامه‌نویس یک چیزی می‌نویسد و می‌فروشد به کارگردان و تهیه‌کننده. اما خودش هم تصور و ذهنیتی از نوع اجرای آن دارد که مثلاً اگر خودش قرار بود بسازد چه جوری می‌ساخت. کارگردان هم سلیقه خودش را دارد و ممکن است تغییری در آن بدهد یا اداره محترم سانسور چیزی را تحمیل کند. اما جز این، آن طور که اصغر می‌گوید گویا این دو همکار سابق صحبت‌هایی در حد مشورت با هم کرده‌اند که ضرورت اجرایی نداشته و در قرارداد هم نیامده و یک وقت عقیقی به خود آمده که فیلم‌برداری تمام شده و نعیمی به توصیه‌های او عمل نکرده. بعد برداشته یک نامه نوشته به تاریخ 25 فروردین امسال، با همان لحن آشنایش و از این فیلم و فیلم‌نامه اعلام برائت کرده است. تأکید هم کرده که هنوز فیلم را ندیده و در هیچ یک از مراحل ساخت آن نقشی نداشته (معمولاً هم فیلم‌نامه‌نویس‌ها نقشی در مراحل ساخت فیلم‌ها ندارند)، اما ندید می‌گوید این فیلم ربطی به فیلم‌نامه او ندارد.
به هر حال کار از محکم‌کاری عیب نمی‌کند و عقیقی هم در همان آغاز نامه‌اش نوشته این نامه فقط برای ثبت در تاریخ است که یعنی قصد شکایت در مجامع صنفی و قضایی و تجمع خیابانی و مجازی ندارد. اما چشمش ترسیده که مبادا سایه‌های موازی فیلم خوبی از کار درنیاید و یکی یقه‌اش را بگیرد که: مرد حسابی، این چه فیلم‌نامه‌ای است که نوشته‌ای؟ که البته در چنین مواردی او می‌تواند معترضان را حواله بدهد به متن چاپ‌شده فیلم‌نامه که چند سال پیش در یک مجموعه از سه فیلم‌نامه او منتشر شده است؛ شانسی که سایر فیلم‌نامه‌نویسان معترض به فیلم ساخته‌شده از روی نوشته‌شان ندارند. یک نکته باریک‌تر از طناب هم در پاراگراف اول نامه عقیقی هست که گفته در همان آغاز کار طی یادداشتی به کارگردان اعلام کرده هر گونه تغییری در فیلم‌نامه باید با نظر او باشد، در حالی که این امر حکم «توافق یک‌جانبه» دارد و چنین شرطی را باید در قرارداد آورد که طرف دیگر هم پایش را امضا کند و ملزم به اجرای آن باشد.
به هر حال همین اسم عقیقی و عنوان سایه‌های موازی و فیلم‌نامه‌ای که بر اساس نازنین داستایفسکی نوشته شده، با این cast & crew که برای ساختنش فراهم شده نشان می‌دهد که نعیمی تصمیم به ساختن فیلمی متفاوت از دو فیلم اولش گرفته که باعث مسرت ما همکارانش است. عقیقی هم خوب بود اگر نظر و اعتراضی داشت بعد از دیدن فیلم اقدام می‌کرد. خوبیت ندارد همکاران اهل قلم ما هنوز هیچی نشده بروند سر چهارراه. نعیمی که حتی به عنوان یک بهره‌برداری تبلیغاتی هم هنوز جواب نداده ولی تهیه‌کننده‌اش با این پاس یک آبشار زده که البته هنوز معلوم نیست کجای زمین فرود بیاید. سید فیلد در جلد نمی‌دانم چندم مجموعه آثارش، در فصل «چند توصیه به منتقدانی که بعداً فیلم‌نامه‌نویس می‌شوند» می‌فرماید: «خُلق خودتان را تنگ نکنید و بگذارید کارگردان‌ها هر معامله‌ای که می‌خواهند با فیلم‌نامه شما بکنند. شما کار خودتان را کرده‌اید و بگذارید آن‌ها هم کار خودشان را بکنند. فوقش شما هم بعداً می‌توانید همین معامله را با دیگران بکنید. دنیا سرای معاملات است؛ فقط بدون قرارداد معامله نکنید وگرنه معامله‌تان باطل است.»

Labels:



[ / ]





Tuesday, June 16, 2015

لطفاً فروشی نيست

اين روزها كه كلی گروه‌های وايبری و واتس‌اپی و تلگرامی درست شده و آدم مدام بمباران می‌شود. خب واضح و مبرهن است كه موقع رانندگی نبايد موبايل‌بازی كرد، اما من به دليل وضعيت اضطراری‌ام در راه‌بندان يا پشت چراغ‌قرمز فقط يک آن سر می‌زنم به پشت كركره گوشی در جست‌وجوی آيكون پروفايل انتظار. اگر زمانی، در دوران پيشاوايبر و قلّت دينگ‌دينگ‌ها و صداهای مشابه اميد بيش‌تری بود، حالا كثرت آن‌ها حكم كاهدانی را پيدا كرده كه آدم در آن بايد دنبال سوزن بگردد. با اين حال انگار اين چيزها جزو «مزايا» حساب می‌شود و دل كندن از آن‌ها و ناديده گرفتن‌شان دشوار است؛ حتی اگر احتمال رؤيت آيكون پروفايل انتظار در ميان آن‌ها روزبه‌روز كم‌تر شود.
چراغ چهارراه كه سبز می‌شود و گوشی را روی صندلی كنارم می‌گذارم و راه می‌افتم، همان چند پيامكی را كه در زمان توقف ديده‌ام در ذهن مرور می‌كنم و از خود می‌پرسم واقعاً مخاطب و مشتری آن‌ها چه كسانی هستند و معنای‌شان چيست؟ مثلاً اين: «روزی سه ساعت گريه، اونم ده روز، اون هم قبل از عروسی؟! باور كنيد قانونه!» بعد هم اضافه كرده كه با ارسال عدد فلان به شماره بهمان در ازای هر پيام 75 تومان می‌توانيم از «قوانين عجيب و غريب» باخبر شويم. يا اين يكی: «دلت می‌خواهد با بالون هوای گرم پرواز كنی؟ دوست داری در يک زيردريايی آشپزی كنی؟ هر روز يک پيشنهاد جديد و جالب در دنيای غيرممكن‌ها.» جل‌الخالق! برای اين يكی بايد كلمه sad را به فلان شماره فرستاد. هر پيام 120 تومان.
اما اين يكی پيامک، هدف و مخاطبش معلوم است: «زعفرانيه، 300 متر تک‌واحدی، خوش‌نقشه، تراس بزرگ، ديد و نور عالی...» در هيچ كشوری نديده‌ام كه اين همه ساختمان در دست تخريب و بازسازی باشند. به شكلی ديوانه‌وار و اغراق‌آميز و ويرانگر. نمی‌دانم كه اين اسمش رونق است يا بحران. از جهتی، يعنی از خيلی جهات كه قطعاً بحران است مثلاً از زاويه پاسخ اين سؤال: آيا اين همه واحد مسكونی برای جمعيت موجود مورد نياز است؟ می‌گويند هزاران واحد در همين تهران عزيز خالی است و در واقع صاحبان اين واحدها آن‌ها را می‌خرند يا می‌سازند و به عنوان سرمايه نگه می‌دارند. چون اقتصاددان نيستم اين پرسش غيركارشناسانه را مطرح می‌کنم كه اگر اين همه واحد مسكونی و غيرمسكونی بلااستفاده است پس حتماً نيازی به آن‌ها نيست. اما چرا قيمت ساختمان و مسكن چنين رشدی داشته؟ به‌قاعده وقتی كالايی يا خدماتی خيلی خواستار دارد و كمياب است قيمتش بالا می‌رود. من اگر چندصد تن سنگ سالامبرپا داشته باشم (كه نمی‌دانم چنين سنگی وجود دارد يا نه و چيست و به چه دردی می‌خورد) و كسی هم خواهانش نباشد نمی‌فهمم چرا بايد چنين متاعی قيمتی داشته باشد و انبارش كنم. آن قدر اوضاع گيج‌كننده است و از طرفی قيمت بالای مسكن و افزايش مداوم قيمتش چنان واقعيت مسلمی است كه بعيد می‌دانم توانسته باشم منظورم را توضيح بدهم و اصلاً نفس اين سؤال احمقانه به نظر نرسد.
بسازوبفروش‌ها شهر را به تسخير خود درآورده‌اند و تا همه ما را درون اين مواد و مصالح دفن نكنند دست‌بردار نيستند. تا بيخ شهر، تا دامنه كوه‌های شمال تهران، كه ديگر بيش از آن امكان ساخت‌وساز نيست پيش رفته‌اند. زمانی اين قسمت‌های شهر محل خانه‌های ويلايی بود كه به فاصله از همديگر ساخته می‌شدند و بين‌شان هواخور و جای نفس كشيدن بود. حالا تا آن بيخ، مجتمع‌های چندين و چند واحدی ساخته‌اند و آدم احساس نفس‌تنگی می‌كند. استاد گران‌قدر رياضی دوره دبيرستانم كه در همسايگی ما خانه‌ای دارد كه بيش از چهل سال پيش ساخته، می‌گويد همه خانه‌های دور و بر ما را كوبيده‌اند و مجتمع ساخته‌اند. فقط ما مانده‌ايم. بسازوبفروش‌ها مدام می‌آيند درِ خانه و زنگ می‌زنند و يا تماس می‌گيرند كه: می‌فروشيد؟ كلافه‌مان كرده‌اند. به‌زور می‌خواهند بفروشيم.
همين چند روز پيش، توی خيابان اصلی نزديک منزل، ديدم جلوی درِ خانه‌ای بنر بزرگی زده‌اند كه با خطی درشت روی آن نوشته شده: «اين ملک فروشی نيست.» تا به حال ديده بوديم كه برای فروش چيزی اعلان بزنند، نه برای نفروختن آن. مثل مغازه‌هايی در مناطق پررفت‌وآمد كه جلوی‌شان اعلانی می‌زنند كه فلان چيز را نداريم يا نشانی فلان جا را نمی‌دانيم، لطفاً سؤال نكنيد. صاحب آن ملک هم حتماً آن قدر آمده‌اند زنگ درِ خانه‌شان را زده‌اند و پرسيده‌اند «می‌فروشيد؟» كه كلافه شده و اعلانی به اين بزرگی زده كه قاعدتاً از صدتا فحش خانوادگی برای پرسندگان بايد بدتر باشد، اما قطعاً اين جماعت كک‌شان هم از اين بابت‌ها نمی‌گزد. هيچ بعيد نيست مثلاً مار و عقرب رها كنند توی خانه مردم، يا مثلاً شايعه بسازند كه اين ملک ايدز دارد يا جن دارد تا صاحب ملک را عاصی و مجبور به فروش كنند. اصلاً بعيد نيست. پای چند (چند؟) ميليارد در ميان است؛ شوخی كه نيست. حالا من بيايم با هر دينگ و ديلينگی بپرم به طرف گوشی در انتظار گودو.

روزنامه اعتماد، شماره 2369، سه‌شنبه 26 خرداد 1394

Labels: , , ,



[ / ]





Saturday, June 13, 2015

ما، یعنی خاطره‌هایمان

نگاهی به نمایش «سینماهای من»

یک تئاتر/ موسیقی سینمایی دیگر از محمد رحمانیان؛ این‌بار با اجرایی شاید معنادار در یک سالن سینما، و با تیتراژی پایانی مثل تیتراژ یک فیلم بر پرده، به‌جای بروشور نمایش. بحث موسیقی به‌کنار، پیداست رحمانیان با این‌که یک حرفه‌ای تئاتر است، با سینما هم پیوندی عمیق و دیرین دارد. و در این دسته از کارهای اخیرش، جدا از کاری که در متن و فرم نمایش می‌کند، یک کار مهم‌تر دیگر هم می‌کند: ما را با گذشته و خاطرات‌مان پیوند می‌دهد؛ کاری که در تضاد با نگاه رسمی است. نگاه و سیاستی که به‌جد می‌خواهد دیواری بین دو دوران از زندگی ملتی بکشد و پیوند آن را با گذشته‌اش، یا لااقل آن بخش از گذشته‌ای که نمی‌پسندد و قرابتی با ارزش‌ها و معیارهای موردنظرش ندارد به‌کل قطع کند. کاری کند که آن بخش از حافظه مردم به‌کل پاک شود، چیزی از گذشته‌اش به یاد نیاورد و خاطره‌بازی و نوستالژی را چیزی مترادف نبش‌قبر می‌داند. درحالی‌که ملت یعنی تاریخ و تاریخ یعنی همه تاریخ. از ازل. از آنجایی که حافظه و سند و نشانه درباره‌اش وجود دارد. مبدأ تاریخ را ما مشخص نمی‌کنیم.
محمد رحمانیان در ترانه‌های قدیمی، ترانه‌های محلی و سینماهای من به تعبیری از همین چیزها می‌گوید (در روزهای آخر اسفند را به دلیل مشغله هرساله‌ام در روزهای آخر اسفند، با دریغ و حسرت از دست دادم). احساساتی که مردم هنگام هم‌خوانی ترانه‌های قدیمی از خود نشان می‌دادند نشانه کوچکی از همین واقعیت است. و حالا بار دیگر در سینماهای من رحمانیان تأکید می‌کند که ما، یعنی حافظه و خاطره. ما یعنی گذشته در پیوند با حال. ما یعنی همه تاریخ و تاریخچه‌مان، نه‌فقط از جایی به‌بعد، و نه‌فقط تکه‌هایی از آن. ما بدون حافظه و خاطره‌هایمان معنا و هویتی نداریم. سینماهای من ایده‌ای درخشان، طرحی فوق‌العاده و متنی مثل اغلب نمایش‌نامه‌های رحمانیان کار شده و دقیق و ریزبافت دارد. البته شاید این قضاوت به نزدیک‌بودن دنیای نگارنده به دنیایی که رحمانیان در نمایشش می‌سازد هم مربوط باشد. خب باشد. اغلب همین‌جوری است و قضاوت و احساس و نگاه مخاطب اثر به این عنصر مهم هم بستگی دارد. اما برخلاف اغلب کارهای رحمانیان، اجرای سینماهای من در اندازه‌های این متن و به‌خصوص اجرای چند نمایش یادشده اخیر او نیست؛ آن‌هم فقط به یک دلیل خیلی ساده و کوچک که با تغییر رویکرد در اجرا - و به‌خصوص بازی چند بازیگر نمایش- کاملا قابل رفع و تغییر است. این دلیل خیلی ساده را می‌توان در کلمه «اغراق» خلاصه کرد. نمایش‌های اخیر رحمانیان، به تعبیری «ملودرام» هستند که مستقیم روی احساسات تماشاگر کار می‌کنند. در نمایش‌های اخیر او یک شگرد، درست و مداوم تکرار شده: شروع (هر اپیزود) با شوخی و شادی و سرزندگی و خنده و بامزگی، و ذره‌ذره دیزالو به اندوه و حسرت، و پایانی در همین حال‌وهوا که به‌شدت بر تماشاگر تأثیر می‌گذارد و او را با حال عاطفی درگیر از سالن بیرون می‌فرستد.
همین شگرد و الگو در چهار اپیزود سینماهای من هم به کار گرفته شده، اما در لحظه‌هایی، اغراق در اجرا به آن لطمه زده، به‌خصوص در اپیزود اول و بازی‌های نیمه اول آن (هومن برق‌نورد و افشین هاشمی)، اجرای مهتاب نصیرپور در اپیزود دوم، و اجرای دو بازیگر نقش زنان خیاط (معصومه رحمانی و الهه حسینی) در اپیزود چهارم. این امر هم بیشتر از اینکه به خود بازیگران مربوط باشد، حاصل انتخاب و هدایت کارگردان است. تردیدی نیست که مهتاب نصیرپور بازیگر توانا و مسلطی است، اما در چارچوب نمایشی با این فضا و درون‌مایه و حس‌وحال، نباید از او خواست این‌همه ضجه بزند و مویه کند. کمی آرام‌تر و خویشتن‌دارتر و به قول علما مینی‌مال‌تر و «کول»تر. یا اجرای برق‌نورد و هاشمی، و همچنین دو بازیگر نقش زنان خیاط در اپیزود چهارم بهتر است کنترل‌شده‌تر باشد که به لودگی نزدیک نشود.
با این نگاه، بهترین اپیزود نمایش، اپیزود سوم (سینما رادیوسیتی) است که همه‌چیزش به‌اندازه و به‌قاعده است. بهنوش طباطبایی فوق‌العاده است و حبیب رضایی درست و دلپذیر. مثل همیشه بخشی از جذابیت نمایش رحمانیان هم ترانه‌های پایانی هر اپیزود است، که حال‌وهوای عاطفی پایان داستان‌ها را تشدید می‌کند. از این حیث هم اجرای اشکان خطیبی، هانا کامکار و فرشته حسینی بسیار موفق‌اند. هر دوبار تماشای نمایش سینماهای من برایم لذت‌بخش بود و مثل همیشه شوق تماشای مجدد کاری از محمد رحمانیان را در نگارنده برانگیخت.

روزنامه شرق، شماره 2322، شنبه 23 خرداد 1394

Labels:



[ / ]





Tuesday, June 09, 2015

آموزش تار، از اپلیکیشن تا ترخیص

گوشی کنار بالشم است که تا پیش از غرقه شدن در خواب و از کار افتادن قوه شنوایی حساس به دینگ‌دینگ و انواع مشتقات آن، فرصتی از دست نرود. حساب و کتابی که در کار نیست؛ شاید ناگهان بی‌خوابی به آن‌سوی فضای مجازی هم عارض شده باشد. در این فاصله چیزهایی می‌رسد جز همان آیکون پروفایل انتظار. با این که تعداد اس‌ام‌اس‌ها نسبت به گذشته کم‌تر شده، اما دینگلینگ آن از همه صداهای هشدار این روزها آشناتر و مشخص‌تر است. عرض کردم که بیش‌ترشان پیام‌های تبلیغاتی هستند. دوستان و آشنایان دیگر کم‌تر اس‌ام‌اس می‌فرستند. بعضی از فرستندگان این پیام‌ها هم انگار مثل مصرف‌کنندگان، خواب ندارند و برخی از این‌جور پیام‌ها دیروقت شب می‌رسد. مهم هم نیست که کی فرستاده شوند؛ بالاخره آدم آن‌ها را می‌بیند.
تبلیغ‌ها بسیار متنوع است؛ از تورهای کیش و تایلند و مالزی و چین‌وماچین تا انواع تبلیغات آموزشی. مثلاً «آموزش تخصصی واردات از ثبت سفارش تا ترخیص» یا «می‌دونی چطور میشه از اینترنت درآمد داشته باشی؟» و «معرفی اپلیکیشن‌های تناسب‌اندام. هر پیام صد تومان»؛ پیام‌های فرهنگی مثل اعلام کنسرت‌های موسیقی تعدادشان به میزان قابل‌توجهی بالاست؛ مایه خوشحالی است، گرچه اغلب کنسرت‌دهندگان را نمی‌شناسم. حتماً مشتری دارند که برگزار می‌شوند. تازه – به قول علمای خبرنویسی – این در حالی است که همین چند شب پیش داشتم در کانال «مستند» از مجموعه کانال‌های بیست‌وچندگانه سیمای جمهوری اسلامی مستندی می‌دیدم درباره زنده‌یاد محمدرضا لطفی با عنوان تار هم دیگر لطفی ندارد (محمدعلی بهبهانی) که در آن تاری دیده نمی‌شد؛ از سازهای دیگر فقط یکی‌دو جا به‌طور قاچاقی قسمتی از دف – از دست در رفته – نمایش داده شده بود. آدم در حالتی از خلسه نزدیک به جنون از خودش می‌پرسد: این یعنی چی اون‌وقت؟ مستندی ساخته شده درباره یکی از مشاهیر موسیقی که ساز اصلی‌اش تار است و اسم این ساز در عنوان فیلم هم هست و این عنوان در طول یک ساعت گوشه پایین سمت راست صفحه دیده می‌شود، اما خودِ ساز در کل فیلم غایب است. یک جاهایی انگار تار بوده و بعد به جایش تصویر دیگری گذاشته شده. شاید هم نبوده و ما مثل مارگزیده‌ها خیالاتی شده‌ایم. بوده یا نبوده، کار خیلی عجیبی است. اگر وسیله کار این هنرمند که چنین ستایش و تحسینی نثارش می‌شود، این‌قدر چیز است که نمی‌شود و نباید نشانش داد، پس اصلاً این همه تحسین چه معنایی دارد؟ این همه سازفروشی در شهر، این همه کلاس موسیقی، این همه ارکستر و گروه و کنسرت و جشنواره موسیقی و نمایش ساز در فیلم‌ها بر پرده سینما و این همه پخش موسیقی در صداوسیما، و این همه تعصب در نمایش ندادن سازها در تلویریون با کدام عقل و منطق بشری و غیربشری جور درمی‌آید؟ به قول دوستی، فرزندان ما در آینده چه جوری برای فرزندان‌شان این قضیه را تعریف کنند تا آن‌ها باور کنند و پدران‌شان را به یک چیزهایی متهم نکنند؟ حالا آینده به کنار، در همین حال کنونی کدام سر را به کدام دیوار باید کوبید از بابت نیافتن پاسخی عقلانی و انسانی و این زمانی در این زمینه هم‌افزاشوروشرانگیز که موجب هم‌پوشانی عقل و جنون می‌شود؟ به منظور چغلی و اقدامی شراگینه‌فام باید به اطلاع بررسان و ناظران و صادرکنندگان مجوز پخش برسانم که با همه جد و جهدی که به خرج داده‌اند، یک‌جا به شکل سوپرایمپوز با صفحات نت و یک‌جا هم کاملاً آشکار و عریان در پس‌زمینه گوشه تصویر صدیق تعریف، تار شرم‌آوری هنوز باقی مانده بود که نکبتش تا ابد در تاریخ سیما باقی خواهد ماند (ضمناً بی‌خودی دنبال معنای بعضی از کلمات به کاررفته در این جمله‌ها نگردید. خودم هم معنایش را نمی‌دانم. تراوشاتی است حاصل استیصال قریب به جنون بر اثر تشعشعات امواج ماهواره‌ای که لینک کلیپش حی‌وحاضر لابه‌لای یکی از همین دینگ‌دینگ‌ها آمده بود.) باری... در این میان پیام عجیب و متفاوت و مفیدی هم هست با امضای «نشر الکترونیک دفاع مقدس» به این شرح: «اوقات فراغت رزمندگان در طول هشت سال دفاع مقدس چگونه گذشت؟ هر پیام صد تومان.» حتی می‌توانید «فقط با 22 میلیون تومان در بازار پوشاک شمال شرق تهران صاحب مغازه شوید.» پیام‌های بهداشتی هم کم نیستند؛ از جمله این که گویا شیوع دیابت اخیراً بیش‌تر شده. این را افزایش پیامک‌های دیابتی می‌گویند. و فرستنده یک پیامک دیگر از گیرنده خواسته شماره مشکل خود را از میان پنج گزینه اضافه وزن، لاغری، افسردگی، معده‌درد و سردرد بفرستد تا در ازای هر پیام صد تومان آن‌ها را درمان کند. این هم از کاهش هزینه های درمانی. از طرفی خوش‌بختانه برای جبران کمبودهای موجود از جمله کمبود انواع جشنواره‌ها، پیامی رسید که «جشنواره فروش کولرهای گازی» هم شروع شده که خوش‌بختانه با آغاز فصل گرما مشکلی از این حیث نداشته باشیم. یک پیام هم آمده با عنوان «پوشاک و جذابیت» تا با هر پیام به مبلغ 50 تومان بفهمیم که «انتخاب لباس‌مان چگونه باشد تا خاص و جذاب به نظر برسیم.» پیامک‌های عجیب‌تری هم هست مثل «سمینار رایگان احیای اسطوره‌های خاموش. شاه‌کلید قفل‌های ارتباطی» که باید کلی کندوکاو کنیم در معنای‌شان و تازه معلوم نیست بفهمیم یا نفهمیم. خیلی جور درمی‌آید با این اوضاع‌مان.
متأسفانه تا پیش از غرقه شدن در خواب و ساقط شدن قوه شنوایی، آیکون پروفایل انتظار ظاهر نشد، اما خوش‌بختانه خواب، این آوار رسانه‌ای را موقتاً شاید فردا... (نگران نباشید. در مرز خواب و بیداری آدم چیزهای بی‌معنی زیاد می‌گوید.

روزنامه اعتماد، شماره 3263، سه‌شنبه 19 خرداد 1394

Labels: , , ,



[ / ]




.مطالب اين صفحه تحت قانون «حقوق مؤلفين» است. چاپ بخشی يا تمام اين صفحه تنها با اجازه نويسنده ممکن است ©